ایلنا از وضعیت کارگران شهرکهای صنعتی تبریز گزارش میدهد؛
آوار بمباران و بیکاری بر سر کارگران تبریز/ «ترس از اخراج» دمار از روزگار کارگران درآورده!
یک کارگر شاغل در شهرک صنعتی تبریز میگوید: وضعیت اشتغال به شدت خراب است. به شهرکهای صنعتی که مراجعه میکنیم، هیچ کارخانهای حتی اجازه نمیدهد فرم استخدام پر کنیم؛ ما را راه نمیدهند و میگویند نیرو نمیخواهیم. حجم نیروی کارِ بیکار بسیار بالاست و همین مسئله باعث شده کارفرمایان و تیم مدیریت در شرکت ما، به شدت دنبال بهانهجویی و اخراج کارگران باشند.
به گزارش خبرنگار ایلنا، سه هفته از شروع آتشبس متزلزل میگذرد. شاید صدای بمبها و آژیرهای خطر خاموش شده باشد اما در سقفهای بلند و دودگرفتهی کارخانهها، ناقوس جنگی دیگر به صدا درآمده است؛ جنگی خاموش اما ویرانگر که البته تازگی ندارد، بلکه تنها نقاب عوض کرده و با شدتی بیسابقه شعلهور شده است. این، تقابل همیشگی سرمایه با نیروی کار است.
در این روزهای پرالتهاب، اخبار تلخ تعدیل نیرو و تعطیلی کارخانهها به تیتر تکراری رسانهها بدل شده است. اما روی دیگر سکه، واحدهای تولیدیِ پابرجایی هستند که چرخ اقتصادشان همچنان میچرخد، اما به بهانهی همین شرایط بحرانی، شرایط را برای کارگران سختتر کردهاند. آنها با حذف مزایای پیشین، فشاری مضاعف بر گردهی کارگران وارد میکنند.
برای لمس این واقعیت، به سراغ یکی از همین شریانهای اقتصادی رفتیم؛ «گروه صنعتی سهند» در میانهی راه تبریز و شهر سهند. مجموعهای عظیم که با دربرگرفتن چندین کارخانه از جمله «شیشه آذر»، عملاً به یک شهرک صنعتی بدل شده و بیش از ۲۱۰۰ کارگر را در دل خود جای داده است. آنچه در ادامه میخوانید، روایت یکی از کارگران این مجموعه از روزمرههای سخت و سایهی سنگین بحران بر سر نیروی کار است.
صدای بیصدایان؛ روایتی از درون خط تولید
این کارگر، پیش از هر چیز شمایی از گستردگی محل کارش در کارخانه «شیشه آذر» (از زیرمجموعههای گروه صنعتی سهند) ترسیم میکند؛ مجموعهی عظیمی که با بخشهای پرشماری همچون سهند فلوت، سهند سیلیس، شیشه سکوریت و خط آینه، سرنوشت و روزمرگی کارگران بسیاری را به چرخدندههای خود گره زده است.
وقتی از این کارگر دربارهی وضعیت تعدیل نیرو در روزهای پس از جنگ میپرسم، پرده از واقعیتی تلخ برمیدارد: «تعدیل نیرو به آن شکل در اینجا نداشتیم، اما پس از جنگ شرایطی به وجود آمد که ظاهراً دست کارفرما برای اخراج کارگران بسیار بازتر شده است.»
سایه سنگین تورم و آب رفتن مزایا
او در تشریح روند نزولی کیفیت کار و معیشت، به تاریخچهی خصوصیسازی این مجموعه اشاره میکند و میگوید: «واقعیت این است که این مجتمع در گذشته دولتی بود. حدود پانزده تا بیست سال پیش آن را به بخش خصوصی واگذار کردند. تا زمانی که دولتی بود، کارگران از امتیازات خوبی برخوردار بودند، اما از زمان واگذاری، رفتهرفته شروع به حذف آن مزایا کردند. بهمرور با راهاندازی خطوط تولید جدید، دیگر کلاً آن امتیازات را برای کارگران در نظر نگرفتند.»
این کارگر با اشاره به افت شدید خدمات اولیه رفاهی ادامه میدهد: «در این دو سال و نیمی که من اینجا مشغولم، مدام در کیفیت غذا و امکاناتی که به کارگران میدهند کمبود و نقص ایجاد کردهاند. برای مثال، ما باید هر شش ماه یکبار لباس و کفش کار دریافت کنیم اما مدتهاست که لباس کار با سایز مناسب در کارخانه پیدا نمیشود؛ به ناچار همه مجبورند لباسها و کفشهای سایز بزرگتر از خودشان را تحویل بگیرند.»
درد دلهای او به مسئلهی همیشگی کارگران، یعنی تعویق دستمزدها و پاداشهای ناچیز در برابر تولید انبوه کشیده میشود: «در حال حاضر حقوقهایمان را با یک ماه تاخیر و معوقه پرداخت میکنند. سال گذشته پس از اعتراضات و تجمعات محدودی که شکل گرفت، طرح طبقهبندی مشاغل را برای کل کارخانه اجرا کردند که باعث شد حقوقها کمی بهتر شود؛ اما با این اوضاع تورمی، دستمزد اصلاً پاسخگوی هزینهها نیست. پاداشی که به ما میدهند آنقدر ناچیز است که حتی نمیتوان نامش را پاداش گذاشت. پاداش از یک سال و نیم پیش تاکنون، هیچ افزایشی نداشته و همان حدود یک میلیون تومان مانده است؛ آن هم در کارخانهای که تولید بسیار بالایی دارد و محصولاتش به کشورهای خارجی صادر میشود.»
نکتهی قابل تامل اینجاست که بهانهی جنگ برای این مجموعه مصداقی ندارد، چرا که به گفتهی این کارگر، آنها در تامین مواد اولیه کاملاً خودکفا هستند: «ما اصلاً با مشکل کمبود مواد اولیه مواجه نبودیم، زیرا مواد خامِ محصولات ما ارتباطی به پتروشیمیها ندارد. بخشی از مواد اولیه را از معادنی تأمین میکنیم که متعلق به خود گروه صنعتی سهند است و موادی مانند سیلیس، دولومیت و کربنات آهک از آنجا استخراج میشود.»
اما پس از جنگ، فشارها روی کارگران شدت یافته است. او ترس از اخراج را اینگونه توصیف میکند: «ببینید، ما پیش از این هم امکانات رفاهی چندانی نداشتیم که حالا بخواهند از ما بگیرند. مسئله این است که قبل از جنگ، اگر اعتراضی میکردیم یا خواستهای داشتیم، حتی اگر به خواستهمان نمیرسیدیم، حداقل با ما برخورد قهری نمیکردند. اما پس از آغاز جنگ، بهخصوص بعد از این جنگ اخیر، شرایط تغییر کرد. چون بعضی کارخانهها آسیب دیدند و تعطیل شدند، نیروی کارِ بیکار در تبریز به شدت افزایش یافت. در حال حاضر، اگر کسی کوچکترین اعتراضی بکند و خواستهای داشته باشد، خیلی راحت او را اخراج میکنند. در همین مدت کوتاه، چند نفر از کارگران را تنها به دلیل اعتراض به جابهجاییهای غیرمنطقیِ بین واحدها اخراج کردند. فقط از واحد ما که حدود چهل تا پنجاه نفر پرسنل دارد، سه نفر را به جرم اینکه معترض بودند به اینکه جایشان را تغییر میدهند، اخراج کردند؛ آن هم در حالی که همهی ما کارگر ماهر و متخصص محسوب میشویم.»
با وجود مهارت بالای پرسنل، حقوقها همچنان پایین است: «در این کارخانه به دلیل اتوماسیون و رباتیک بودن خطوط، بیشتر پرسنل به عنوان اپراتور یا در واحدهای فنی مشغول به کارند و مابقی که در بخش خدمات هستند، به نوعی کارگر ساده محسوب میشوند. در مورد افزایش حقوق هم باید بگویم که کارفرما هیچ افزایش حقوقی از طرف خودش لحاظ نکرده است؛ تنها همان مصوبهی شورای عالی کار به علاوه مبلغ ثابت را روی طرح طبقهبندی اعمال کردهاند و هیچ مزیت اضافهای فراتر از قانون وزارت کار به ما ندادهاند.»
نفسهای به شماره افتاده در غبار سیلیس
یکی از حیاتیترین مشکلات کارگران این بخش، مسئلهی «سختی کار» و فرار کارفرما از پرداخت آن است؛ آن هم در محیطی که ذرات معلق سیلیس، نفسها را به شماره میاندازد: «محیط اینجا شامل قانون سختی کار میشود، اما کارفرما حق بیمهی مشاغل سخت را پرداخت نمیکند. کارگران هنگام بازنشستگی مجبورند ماهها دوندگی و شکایت کنند تا کارفرما با هزار بهانه و سنگاندازی، در نهایت مابهالتفاوت حق بیمه را بپردازد. یعنی برای کارگرانی که مشغول به کارند، از ابتدا سختی کار رد نمیکنند. در حال حاضر هم تیم مدیریت با هماهنگی اداره کار، در تلاش است تا با برنامهریزیهایی، کل کارخانه را از شمول قانون سختی کار خارج کند.»
این کارگر در پاسخ اینکه آیا از نظر قانونی میشود این کارخانه را از سختی کار خارج کرد میگویید: «از نظر منطقی و قانونی، امکان خروج کارخانه از سختی کار وجود ندارد. ما با مواد پودری سروکار داریم که گرد و غبار زیادی تولید میکند. استنشاق گردِ سیلیس و گردِ شیشه به شدت برای ریهها مضر و خطرناک است. علاوه بر این، لرزش و سروصدای مهیب دستگاهها نیز آسیبزاست؛ بنابراین قطعاً باید سختی کار شامل حال ما بشود. اما مدیریت، سرپرست واحد ایمنی شرکت را کنار گذاشته و فرد دیگری را آورده است تا گزارشهایی تهیه کند که حداقل سختی کار را از روی چند واحد تولیدی بردارند.»
این کارگر در پاسخ به وضعیت نمایندگی و تشکلهای کارگری در کارخانه نیز جوابی تلخ دارد: «ما در اینجا شورای اسلامی کار و انجمن صنفی نداریم. نماینده کارگری هم کارکردی برای ما نداشته. برای مجموعهای با این عظمت و هزاران کارگر، نمایندهای وجود دارد که منِ کارگر در این دو سال، حتی یکبار هم او را ندیدهام؛ با وجود اینکه دو سال پیش انتخابات آن برگزار شد.»
آوار بیکاری در شهر و ضرورت همبستگی
دردِ این کارگر تنها محدود به سولههای خودشان نیست؛ او با چشمانی باز، ویرانی صنایع تبریز و آوارگی همطبقهایهایش را میبیند: «در این مدت دو کارخانه مهم تبریز را بمباران کردند؛ یکی کارخانه بلبرینگسازی و دیگری چرخشگر. همچنین کارخانه لوله و پروفیل در شهرک سلیمی هم آسیب دید. کارخانه بلبرینگسازی که کاملاً نابود شد و کارخانه چرخشگر هم از کار افتاد که باعث بیکاری تمام کارگرانشان شد. خود من به عنوان شغل دوم در جای دیگری کار میکردم که پس از جنگ، نه به خاطر بمباران، بلکه به دلیل بحرانهای اقتصادی تعطیل شد و تمامی کارگران را اخراج کردند. یکی از دوستان خودم که بیست سال در یکی از همین کارخانهها سابقه کار داشت، بیکار شده و آمده در شرکت ما فرم استخدام پر کرده است، اما استخدامش نکردند. من واقعاً نمیدانم این خانوادههای کارگری بدون حقوق و درآمد، در این مدت چگونه میخواهند زندگی کنند.»
او در ادامه راجع به شرایط کاری کارگران این شهر میگوید: «وضعیت اشتغال به شدت خراب است. به شهرکهای صنعتی که مراجعه میکنیم، هیچ کارخانهای حتی اجازه نمیدهد فرم استخدام پر کنیم؛ ما را راه نمیدهند و میگویند نیرو نمیخواهیم. حجم نیروی کارِ بیکار بسیار بالاست و همین مسئله باعث شده کارفرمایان و تیم مدیریت در شرکت ما، به شدت دنبال بهانهجویی، اذیت و آزار و اخراج کارگران باشند. آنها به خوبی میدانند که صفی از کارگرانِ بیکارِ نیازمند، پشت درهای کارخانه ایستادهاند تا جایگزین ما شوند.»
او در پایان میگوید: «پیش از آغاز این جنگ ویرانگر، حداقل کورسوی امیدی وجود داشت تا کارگران برای طرح مطالباتشان متشکل شوند و از یکدیگر حمایت کنند. در همین شرکت خودمان هم تحرکاتی برای همبستگی در جریان بود؛ اما اکنون با این جنگی که به کشور تحمیل شده، آن فرصتها واقعاً از دست رفته است. در این شرایط جنگی چه کسی بیشترین ضرر را میدهد؟ ما کارگران زحمتکشی که کارخانههایمان را بمباران کردند. در همان کارخانه بلبرینگسازی، چندین کارگر بیگناه جان خود را از دست دادند؛ آن هم به خاطر جنگی که امپریالیسم آمریکا علیه ما به راه انداخته است. کارگران باید به این آگاهی برسند که دشمنان خارجی بیش و پیش از هر کس دیگری، دشمن سرسختِ کارگران ایران هستند.»
بخش پایانی: کارگران؛ قربانیان همیشگی
وقتی غبار بمباران کارخانههای «بلبرینگسازی» و «چرخشگر» فرونشست، شاید در اخبار و معادلات کلان، تنها آمار خسارات مادی و جانباختن چند کارگر مخابره شد؛ اما در پسِ این ویرانی فیزیکی، ترکشهای اصلی این تخاصمات، پیکرهی بیدفاع طبقه کارگر را در تمام شهر شکافت. هر قدمی که این بحران پیش میرود، دستاوردهای رفاهی و معیشتی کارگران سالها به عقب رانده میشود.
تجربه نشان داده است که در سایهی جنگ و بحران، تضاد طبقاتی نه تنها به آتشبس تن نمیدهد، بلکه برخی کارفرمایان با سوءاستفاده از این وضعیت اضطراری، با جسارت بیشتری به سفرهی کارگران تعرض میکنند. در مجموعههایی مانند گروه صنعتی سهند که با داشتن معادن اختصاصی، حتی بهانهی کمبود مواد اولیه را هم ندارند، صدای آژیر خطر صرفاً بهانهای شد برای دادن لباسکارِ نامناسب، تعویق حقوقها و تلاش برای حذف حقِ «سختیِ کار» در میان غبار کشندهی سیلیس.
آن کارگرِ با بیست سال سابقه که پس از تخریب کارخانهاش حالا آوارهی شهرکهای صنعتی شده، تجسمِ عینیِ همان «صفِ طولانیِ بیکاران» است؛ صفی که امروز به برندهترین ابزارِ ارعاب در دست مدیریت بدل شده تا صدای هر اعتراضی به جابهجاییهای غیرمنطقی یا دستمزدهای ناچیز را با تهدیدِ اخراج، در نطفه خفه کند. کارگران، چه آنها که زیر آوار کارخانههای بمبارانشده جان دادند و چه آنها که در خطوطِ تولیدِ پابرجای شهر، با دستمزد حداقلی استثمار میشوند، قربانیانِ مشترکِ این کارزار نابرابرند. در غیاب نمایندگان واقعی و تشکلهای مستقل، تنها راهِ بقا، همان درکِ مشترکی است که از دلِ خطوط تولید میجوشد: بعضی وقتها فشارِ ویرانگرِ خارجی، بهانهای میشود برای استثمار داخلی.....
گزارش: سعید حسامالدینی