خبرگزاری کار ایران

شادی رستمی در گفتگو با ایلنا مطرح کرد؛

یک تجربه درباره امکانِ بخشش/ آیا شما می‌توانید ببخشید؟

یک تجربه درباره امکانِ بخشش/ آیا شما می‌توانید ببخشید؟

پرفورمنس اینستالیشن تعاملی «نامی که می‌رود» با محوریت مفهوم بخشش و مواجهه با احساسات حل‌نشده، شکل گرفته و تلاش کرده فضایی ساده برای مشارکت مخاطبان فراهم نماید.

به گزارش خبرنگار ایلنا، پرفورمنس اینستالیشن تعاملی «نامی که می‌رود» با طراحی شادی رستمی به مدت ۳ روز با همراهی مخاطبان در موسسه کاژه برگزار شد.

در این چیدمان، شرکت‌کنندگان می‌توانستند نام فردی را که هنوز نتوانسته‌اند ببخشند روی یک توپ پلاستیکی سفید بنویسند و در صورت تمایل تنها با یک کلمه دلیل آن را نیز اضافه کنند. سپس توپ در یکی از ۲ سبد با عنوان «شاید بتوانم ببخشم» یا «نمی‌توانم ببخشم» قرار می‌گیرد. این کنش ساده به مرور به آرشیوی جمعی از نام‌ها و احساسات تبدیل می‌شود؛ مجموعه‌ای که بازتابی از تجربه‌های شخصی اما مشترک میان افراد مختلف است. در پایان هر روز نیز تعداد توپ‌های هر سبد شمارش و نتیجه آن روی تابلویی در محل اجرا ثبت شد. 

«پرفورمنس اینستالیشن تعاملی» یکی از هیجان‌انگیزترین و مدرن‌ترین حوزه‌ها در دنیای هنر معاصر است که مرزهای سنتی بین «تماشاچی»، «اثر هنری» و «هنرمند» را از بین می‌برد. این نوع هنر از حالت «نگاه کردن از دور» خارج می‌شود و به حالت «تجربه کردن از نزدیک» تغییر می‌کند. این هنر فقط برای سرگرمی نیست؛ بلکه هدف‌های عمیق‌تری دارد؛ ایجاد تجربه‌ی زیسته و پرسشگری از مخاطب از اهداف آن است و به جای اینکه درباره یک موضوع (مثلاً تنهایی یا محیط زیست) فقط بخوانید، در محیطی قرار می‌گیرید که آن را با تمام حواس خود حس می‌کنید. 

در ادامه با شادی رستمی درباره اجرای پرفورمنس اینستالیشن تعاملی‌اش گفتگویی داشتیم که در ادامه می‌خوانید.

شادی رستمی هنرمند نقاش، مترجم، روزنامه‌نگار و منتقد فیلم که در حوزه مطبوعات و هنر فعالیت داشته است، این‌بار در قالب یک پرفورمنس اینستالیشن تعاملی به سراغ مفهومی انسانی و روزمره رفته است؛ بخشش و ناتوانی در بخشیدن. «نامی که می‌رود» فضایی ساده و کم‌واسطه را در حیاط یک موسسه فرهنگی شکل داد؛ جایی که مخاطبان نام فردی را که نتوانسته‌اند ببخشند روی توپ‌های سفید می‌نویسند و آن را در یکی از دو سبد «شاید بتوانم ببخشم» یا «نمی‌توانم ببخشم» می‌اندازند. این اثر، به‌جای صدور حکم یا توصیه اخلاقی، تلاش می‌کند تجربه‌ای جمعی از مکث، مواجهه و ثبتِ احساسات ناگفته بسازد؛ آرشیوی زنده از نام‌هایی که معمولاً در سکوت باقی می‌مانند. 

با کارگردان و نویسنده این اثر گفتگویی کرده‌ایم که در ادامه می‌خوانید.

«نامی که می‌رود» از کجا شروع شد و ایده آن چطور شکل گرفت؟ 

این پروژه از یک حس ساده شروع شد؛ این‌که بعضی اسم‌ها در ذهن آدم می‌مانند، حتی وقتی خودِ آدم‌ها مدت‌هاست از زندگی‌اش دور شده‌اند. برای من، این اثر بیشتر از آن‌که درباره‌ی یک موقعیت شخصی باشد، درباره‌ی تجربه‌ای عمومی است: نگه‌داشتن، ناتوانی در رها کردن، و بعد شاید رسیدن به لحظه‌ای که آدم بتواند با آن اسم روبه‌رو شود، بدون این‌که لزوماً آن را پاک کند یا فراموشش کند. 

ایده‌ی اصلی کار این بود که مخاطب با یک کنش خیلی ساده وارد اثر شود: یک نام را بنویسد؛ نام کسی که نتوانسته یا نخواسته ببخشد. بعد اگر بخواهد، فقط یک کلمه برای توضیح آن حس می‌نویسد و توپ را در یکی از دو سبد می‌اندازد: «شاید بتوانم ببخشم» یا «نمی‌توانم ببخشم». برای من مهم بود که کار به سمت اعتراف‌گیری نرود. نمی‌خواستم مخاطب مجبور شود چیزی را توضیح بدهد یا از خودش دفاع کند. همین‌که نامی نوشته می‌شود و در یک فضای جمعی قرار می‌گیرد، خودش نوعی بیرون‌ریزی و ثبتِ تجربه است. 

چرا این فرم از ارائه را انتخاب کردید؟ 

فرم کار عمداً ساده و کم‌ واسطه انتخاب شد. من دنبال یک اثر شلوغ یا پیچیده نبودم. برعکس، می‌خواستم مخاطب در چند ثانیه بفهمد باید چه کار کند و بعد خودش درگیر معنای آن شود. توپ و وان، دو سبد و چند دستور ساده، فضایی می‌سازند که هم بازی‌گونه است و هم جدی. این دوگانگی برایم مهم بود؛ چون خیلی از احساسات انسانی دقیقاً همین‌طورند: در ظاهر ساده هستند، اما در باطن سنگین و پیچیده

دلیل انتخاب موضوع بخشش چه بود؟ 

بخشش برای من یک مفهوم اخلاقیِ ساده و نسخه‌نویسانه نیست. بیشتر یک وضعیت انسانی است. بعضی وقت‌ها آدم می‌فهمد که بخشیدن نه فوری اتفاق می‌افتد و نه همیشه ممکن است. در این کار، من نمی‌خواستم بگویم همه باید ببخشند. می‌خواستم فضایی بسازم که در آن، «ناتوانی در بخشیدن» هم به رسمیت شناخته شود. همین که آدم بتواند بگوید «الان نمی‌توانم»، خودش نوعی صداقت است. و گاهی صداقت از آشتی هم مهم‌تر است. 

چرا نام‌ها روی توپ‌ها باقی می‌مانند و پاک نمی‌شوند؟ 

این تصمیم برای من بخش مهمی از اثر است. چون اگر اسم‌ها پاک می‌شدند، انگار تجربه‌ای که آن‌ها را ساخته بود هم از بین می‌رفت. 

من ترجیح دادم نام‌ها بمانند تا اثر به یک آرشیو زنده تبدیل شود؛ آرشیوی از چیزهایی که معمولاً در سکوت نگه داشته می‌شوند. هر توپ، یک رد است؛ یک نشانه از یک احساس، یک خاطره، یک رابطه یا یک زخم. برای من ماندنِ اسم‌ها مهم بود، چون کار را از یک کنش لحظه‌ای به یک حافظه‌ی جمعی تبدیل می‌کند. 

نقش مخاطب در چنین اثری چیست؟ 

در این کار، مخاطب فقط بیننده نیست؛ بخش اصلی اثر را او می‌سازد. من فقط یک ساختار پیشنهادی گذاشته‌ام. این مخاطب است که با نوشتن، انتخاب کردن، و انداختن توپ در یکی از سبدها، اثر را کامل می‌کند. به همین دلیل، کار برای من بیشتر از آن‌که نمایش یک ایده باشد، ساختن یک موقعیت است. موقعیتی که در آن هر کس می‌تواند خیلی آرام و بی‌صدا، چیزی را بیرون از خودش قرار دهد. 

آیا این پرفورمنس اینستالیشن بیشتر بر پایه فرم هنری استوار بود یا جنبه‌های روانشناختی داشت؟ 

برای من این اثر روان‌درمانی نیست، اما با لایه‌های روانی انسان سر و کار دارد. هنر قرار نیست جای درمان را بگیرد، اما می‌تواند جایی باشد برای دیدن، نام‌گذاری کردن و ایستادن روبه‌روی احساسات. این پروژه هم دقیقاً در همین مرز حرکت می‌کند: نه نسخه می‌دهد، نه قضاوت می‌کند، فقط شرایطی می‌سازد که آدم بتواند چیزی از خودش را بیرون بگذارد و ببیند. 

چرا از عناصر بسیار ساده استفاده کردید؟ 

چون سادگی اجازه می‌دهد معنا مستقیم‌تر منتقل شود. من نمی‌خواستم فرم، موضوع را بپوشاند. توپ شفاف، سبد، وان پلاستیکی، تابلو شمارش، همه چیزهایی هستند که از قبل آشنا هستند. همین آشنایی باعث می‌شود مخاطب به‌جای درگیر شدن با رمزگشایی فرم، با خودِ تجربه روبه‌رو شود. در این کار، سادگی یک انتخاب زیبایی‌شناختی نیست فقط؛ یک تصمیم مفهومی است. 

این اثر چه نسبتی با تجربه‌های قبلی خودتان دارد؟ 

طبیعی است که هر کاری از تجربه‌های زیسته‌ی آدم تغذیه می‌کند، اما من دوست ندارم اثر را فقط به زندگی شخصی خودم تقلیل بدهم. سال‌ها کار در مطبوعات، نقد و تصویر، به من یاد داده که آدم‌ها معمولاً خیلی بیشتر از آن‌چه می‌گویند، حمل می‌کنند. این پروژه هم از همین مشاهده‌ها آمده: از سکوت‌ها، از جمله‌های نگفته، از اسم‌هایی که می‌مانند. پس اگر چیزی از تجربه‌ی من در این کار هست، بیشتر در نوع نگاه و حساسیت آن است، نه در یک روایت شخصی مستقیم. 

چرا این پروژه را در محوطه بیرونی اجرا کردید؟ آیا در فضای داخلی امکان رسیدن به هدف میسر نمی‌شود؟ 

چون فضای حیاط آن، یک فضای نیمه‌عمومی و در عین حال صمیمی است. نه مثل گالری رسمی است و نه مثل فضای خصوصی خانه. برای چنین کاری، این میان‌بودگی مهم است. چون کار درباره‌ی چیزهایی است که معمولاً در فضای عمومی گفته نمی‌شوند، اما نمی‌خواستم آن را هم کاملاً به فضای بسته و رسمی گالری محدود کنم. فضای بیرونی کمک کرد اثر به زندگی روزمره نزدیک بماند. 

مخاطب بعد از مواجهه با کار چه چیزی با خود می‌برد؟ 

امید من این نیست که همه یک نتیجه‌ی واحد بگیرند. بیشتر دوست دارم هر کس با یک مکث از اثر بیرون برود. شاید یکی به یاد کسی بیفتد، یکی تصمیم بگیرد چیزی را رها کند، یکی بفهمد هنوز آمادگی بخشیدن ندارد. برای من همین تنوع واکنش‌ها مهم است. اثر اگر بتواند یک لحظه‌ی صادقانه بسازد، کارش را کرده است.

انتهای پیام/
ارسال نظر
پیشنهاد امروز