روایت تلخ کارگری که آینده را تیره و تار میبیند؛
بیکاری دو نانآور خانواده در جنگ/ اگر مسئولیت زن و بچه نداشتم، همین امروز خودم را از این زندگی خلاص میکردم…
حقوق من حدود ۳۰ میلیون تومان بود؛ بیمه بیکاری چقدر میخواهد به من بدهد؟ ۱۵ میلیون تومان؟ به چه درد من میخورد؟ تازه بعد از وصل شدن مقرری باید از خانه تکان نخورم؛ من در این چند هفته، همه درآمدم از رانندگی اسنپ بوده؛ بخواهم خانه بمانم که مقرری بیکاری قطع نشود، نان خالی هم ندارم بخورم…
به گزارش خبرنگار ایلنا، هوا ابریست؛ تهران در صبح بهاری زیباست اما این زیبایی را آیندهای مبهم و ترس از فردای بیروزی، تیره و تار کرده است.
۹ صبحِ یکی از روزهای آتش بس شکننده، در چشمان «علیرضا» ترس موج میزند؛ بیطاقت است و هر چند دقیقه میپرسد «شما که کارتان روزنامهنگاریست، میدانید چه میشود؟ آینده برای ما چه شکلیست؟»
پدر دو فرزند و سرپرست یک خانواده چهار نفره، یک هفته بعد از جنگ، بعد از ده سال کار تخصصی در یک شرکت قطعهسازی در غرب تهران، به دلیل کسادی بازار و بمب خوردنِ کارخانههای فولادی کشور، بیکار شده؛ او فروردین ماه با نامهیعدم نیاز در دست، برای گرفتن مقرری بیمه بیکاری، در تامین اجتماعی غرب تهران بزرگ ثبت نام کرده اما به گفته خودش، با این صف طویل بیمه بیکاری، معلوم نیست دو یا حتی سه ماه دیگر هم نوبت به او برسد.
علیرضا امیدی به مقرری ناچیز بیکاری ندارد: «حقوق من حدود ۳۰ میلیون تومان بود؛ بیمه بیکاری چقدر میخواهد به من بدهد؟ ۱۵ میلیون تومان؟ به چه درد من میخورد؟ تازه بعد از وصل شدن مقرری باید از خانه تکان نخورم؛ من در این چند هفته، همه درآمدم از رانندگی اسنپ بوده؛ بخواهم خانه بمانم که مقرری بیکاری قطع نشود، نان خالی هم ندارم بخورم…»
کرایه خانهی این خانوادهی چهار نفره در مهرآباد جنوبی برای یک آپارتمان ۷۵ متری، ماهی ۳۰ میلیون تومان است؛ صاحبخانه اصرار دارد علیرغم وضعیت جنگی و بیکاری نانآوران خانواده، باید اجاره خانه سر وقت و به شیوهی عادی واریز شود؛ او به علیرضا گفته اگر واقعاً نمیتوانی اجاره بدهی، خانه را خالی کن… من هیچ فرجهای نمیدهم…
روایت یک رنج مشترک
«وقتی بخت از آدم برمیگردد، بدبختی پشت هم از راه میرسد، انگار مصیبتهای ما آدمهای حقوقبگیر تمامی ندارد». علیرضا با گفتن اینها، داستان ایام جنگ خانوادهاش را روایت میکند، داستانی که خیلیها در هفتههای اخیر با رنج بسیار تجربه کردهاند:
«همان هفتهای که من اخراج شدم، پسرم هم بعد از چند ماه کار، همان زمانی که قرار بود بیمه شود، اخراج شد؛ سال قبل، بعد چهار سال درس خواندن، مهندس کامپیوتر شد و در یک شرکت برنامهنویسی سر کار رفت اما بدشانسی یقهی ما را گرفت، جنگ شد و تازهکارهای شرکت را بیرون کردند… حالا هر دو بیکاریم، نصف روز من روی ماشین کار میکنم، نصف روز پسرم. همه درآمد خانوادهی ما همین است.»
با شروع جنگ، دو عضو نانآور خانواده بیکار شدهاند. این در حالیست که هزینههای زندگی از جمله اجاره خانه و خرج خورد و خوراک سر به فلک کشیده؛ هر روز قیمتها بالاتر میرود؛ تخم مرغ کیلویی ۶۰۰ هزار تومان، گوشت قرمز کیلویی بیش از ۲ میلیون و ۲۰۰ هزار تومان و برنج کیلویی ۴۰۰ هزار تومان اگر پیدا شود، کیمیاست!
علیرضا، جنگ را هیولایی میداند که مزدبگیران و طبقات فقیر و متوسط را زیر پا له میکند؛ هیولایی سیری ناپذیر که خوراکش، رفاه و آسایش تودههای مردم است. او که روزها و شبهای سخت و پربمباران تهران را در شهرمانده و در محلهی مهرآباد جنوبی، چند بار در هر شبانهروزِ جنگی، شاهد ناتوانِ بمبارانهای سنگین بوده، میگوید: «خانوادهام از بمبها و جنگندهها خیلی میترسیدند مخصوصاً همسر و پسر کوچکم؛ اما دیدم پولی در کیسه ما نیست که از شهر برویم؛ پرس و جو کردم، گفتند شمال ویلا شبی ۵ میلیون تومان است؛ دیدم توان رفتن نداریم؛ آدم بیکار و بیپول کجا میتواند برود؟ به ناچار، نزدیکِ فرودگاه مهرآباد در تهران ماندیم و شبها بیدارخوابی و استرس کشیدیم.»
او ناگهان دست میکند و از داشبورد ماشین، چند بسته قرص رنگارنگ را بیرون میآورد: «از همان روزهای اول جنگ، به قرصهای اعصاب پناه بردیم، هم خودم، هم همسرم، چارهای نداشتیم؛ شبهای بسیار تا صبح نخوابیدم و عذاب کشیدم، از یک طرف فکر و خیال بیکاری و بیپولی و سفرهی خالی خانواده، از طرف دیگر بمباران و وحشتهای بسیار…»
چشمانداز تیره
براساس آمارهای رسمی و غیررسمی، در هفتههای اخیر پس از آغاز جنگ، حداقل ۳ تا ۴ میلیون کارگر، شامل کارگران بیمه شده و همچنین شاغلانِ غیررسمی و فاقد بیمه، بیکار شدهاند؛ بیکاری حدود ۴ میلیون نانآور به معنای این است که حداقل ۱۲ تا ۱۵ میلیون نفر از جمعیت ۹۰ میلیونی کشور، دیگر هیچ منبعی برای امرار معاش ندارند و در میانهی یک بحران جدی به حال خود رها شدهاند. تنها حمایت دولت از این گروههای بیپناه، یک یارانهی نفری ۳۰۰ هزار تومانیست و کالابرگی که مبلغ آن به ازای هر نفر، فقط یک میلیون تومان است. کالابرگ یک خانواده چهار نفره، به زحمت پول یک کیسه ۱۰ کیلویی برنج است!
اما به راستی اگر جنگ بخواهد ادامه یابد، چه به روز این ۴ میلیون خانوادهی بیپول و بیروزی میآید واز آن مهمتر این که، چند میلیون خانوادهی کارگری و مزدبگیر دیگر قرار است به این خیل بیپناه و گرسنه اضافه شود؟ چه کسی مسئولیتِ تامینِ «نان» و «سرپناه» برای فرزندانِ نگران و ناامید این چند میلیون خانوادهی بیکار را برعهده میگیرد؟
«علیرضا» بعد از اینکه روایت تلخ روزهای اخیر را به آخر میرساند، جملهای میگوید که پاسخی جز سکوت ندارد: «اگر مسئولیت زن و بچه بر عهدهام نبود، همین امروز خودم را از این زندگی خلاص میکردم…». آخر این گفتگو، اشک در چشمهایمان حلقه زده است و با بیم و امید بسیار، به افق دور، به دوردستهای تهران در صبح بهاری زیبا خیره میشویم…
گزارش: نسرین هزاره مقدم