خبرگزاری کار ایران

یادداشت و شعری از افشین علا:

مرثیه‌ای برای زاینده‌رود

مرثیه‌ای برای زاینده‌رود

افشین علا در نوشته‌ای از سفر خود به اصفهان و گذرش به زاینده رود نوشت.

به گزارش ایلنا، متن دلنوشته افشین علا به شرح زیر است:

برای شرکت در مراسم اختتامیه‌ی پنجمین جشنواره‌ی شعر و داستان "شهر من" که به همت سازمان فرهنگی هنری شهرداری اصفهان برگزار می‌شود، مهمان شورای اسلامی این شهر بودم. فرصتی دست داد تا با عزیزان از دغدغه‌های دیرسال فرهنگی بگوییم و بشنویم. نکات ارزشمندی مطرح شد که انشاالله در زمان مناسب به آن خواهم پرداخت. اما آن‌چه که در این سفر -مثل همه‌ی سفرهای سالیان اخیر به اصفهان- بیشتر از هر چیز، مرا درگیر خود کرد، درد زاینده‌رود بود. زخم ناسوری که سالهاست بر پیکر شهر نشسته و هیچ طبیبی برای درمان آن پیدا نشده است. البته غروب آن‌روز که برای دیدار با اعضای دبیرخانه‌ی فرهنگی زاینده‌رود به یکی از حجره‌های پل خواجو رفتم، رودخانه آب داشت. اما ظاهرا این مجال، موقت است و به‌زودی اهالی اصفهان و ایران، باز هم شاهد بستر خشک و زخمی زاینده‌رود خواهند بود. با آن‌که انبوه مردم عزیز و هنرمند اصفهان مثل هر شب جمع شده‌ بودند و آواز می‌خواندند، غمی جانکاه به دلم نیش می‌زد. غم این که به‌زودی جریان آب از حنجره‌های خروشان پل قطع خواهد شد. پلی که قرنها پیش چنان هنرمندانه مهندسی و ساخته شده است که وقتی آب با فشار از دهانه‌های آن رد می‌شود، به شکل گنبد جریان می‌یابد. این یعنی مهندسان خبره و هنرمند نصف جهان نه فقط با سازه‌های بی‌نظیر بر گوشه گوشه‌ی خاک شهر شاهکاری خلق کرده‌اند، بلکه  روی آب هم طرحی ماندگار را به یادگار گذاشته‌اند! نقش روانی که گواه اعجاز تمدن و فرهنگ ایرانیان است و شگفتا و دریغا که ما امروز به دست خودمان کمر به نابودی‌اش بسته‌ایم! آن شب عزیزان دبیرخانه که با مطالبه‌ی دائمی شدن جریان آب زاینده‌رود، گرد هم جمع شده‌اند، بسیار با من درد دل کردند. من هم به صف هنرمندان معترض به خشکی زاینده‌رود پیوستم. اما به‌راستی از من شاعر جز ابراز همدردی و اندوه چه برمی‌آید؟ من که خودم سالهاست داغدار زاینده‌رودم و صدایم به گوش کسی نمی‌رسد. پس مطالبه‌ام را با بازنشر شعری آغاز می‌کنم که ده سال پیش سرودمش. زمانی که برای اولین بار جای خالی‌ رود را در اصفهان زخمی دیدم و گریستم:

نصف جهان که سهل است! خواهم جهان نباشد

چون رودخانه، جاری در اصفهان نباشد

رفته‌ست از کف شهر، زاینده‌رود و خواهم

بی نقش نیل‌گونش "نقش‌جهان" نباشد

از اشک من بپرسید حال سی و سه پل را

وقتی ز چشم‌هایش آبی روان نباشد

خواجو نشسته در گل، از بزم شب چه حاصل؟

غوغای رود و ساحل چون در میان نباشد

در چارباغ، حتی میلی به گز نمانده‌ست

از رود چون نسیمی جاری در آن نباشد

آئینه‌ چون‌ نهان شد از سینه‌ی صفاهان

دیگر چرا بیابان، هر سو عیان نباشد؟

در شهر، شرح این درد با دوستان چو گفتم

با من کسی ندیدم هم‌داستان نباشد...

انتهای پیام/
ارسال نظر
پیشنهاد امروز