چراییِ وجودِ شکافِ عمیقِ میان نخبگان و مردم؛
اعترافات یک جامعهشناس: کسانی را طرد کردیم که تنها مدافعان واقعی این سرزمین هستند
آسیب بزرگ روشنفکری در ایران - و البته در جهان - نه فقدان دانش، که فقدان فروتنی در برابر مردم بوده است. مردمی که شاید سواد نظری دانشگاهی نداشته باشند، اما در آزمونهای بزرگ تاریخی، فهمی عمیقتر از بسیاری از صاحبنظران از خود نشان دادهاند.
به گزارش خبرنگار ایلنا، انتشار ویدئویی از علیرضا اسکندرینژاد، جامعهشناس، که به رابطه میان روشنفکران و جریانهای مردمی در تقابل با جنگها و آسیبهای اجتماعی میپردازد، بازتابهایی در شبکههای اجتماعی به دنبال داشته است.
او در این ویدئو به طرح یک نظریهی جدید دستکم در میان نظریات جامعهشناسی میپردازد. او میگوید: ما برای سالها کسانی را طرد و قضاوت کردیم که در روزهای خطر، تنها مدافعان واقعی این سرزمین هستند. در این چند سال بسیجیها در جای درستی ایستاده بودند، بدون اینکه امتیاز خاصی داشته باشند. اگر کشور را به مایی سپرده بودند که عمری را در دانشگاه گذراندیم و فکر میکردیم با یادگیری چهارتا نظریه کسی هستیم، امروز دیگر نامی از ایران باقی نمانده بود.
سخنان این جامعهشناس؛ زخم کهنهای را در تاریخ روشنفکری ایران گشود: «ما برای سالها کسانی را طرد و قضاوت کردیم که در روزهای خطر، تنها مدافعان واقعی این سرزمین هستند.» این جمله فرصتی برای تأمل در یک پرسش بنیادین است: چرا بخشی از روشنفکران همواره در لحظات سرنوشتساز از مردم فاصله گرفتهاند؟
پاسخ به این سوال اهمیت زیادی دارد وقتی لازم است بدانیم اصولا روشنفکران چه اندازه در کاهش مشکلات تودههای مردم تاثیرگذاری خود را به اثبات رساندهاند؟
اسارت در برج عاج نظریهها
بخشی از روشنفکران امروز ایران عمری را در دانشگاهها و پشت میزهای مطالعه سپری کردهاند و با انباشتی از نظریههای غربی، خود را واجد فهم برتر از جامعه میپندارند. غافل از اینکه بخش مهمی از واقعیت اجتماعی ایران، در کوچهها، خیابانها، بازارها، مساجد و محلهها شکل میگیرد همانجا که شاید کسی نام یک نظریهپرداز را هم نشنیده باشد اما برای ایثار، مقاومت و وطندوستی و حتی در تضاد با آنها آسیبهای فردی و اجتماعی مابهازاهای واقعی خلق کردهاند.
شاید این سخنان به مذاق بسیاری از روشنفکران خوش نیاید اما اشاره اسکندرینژاد به موضوع بسیار مهمی است: اگر اداره کشور به دست کسانی سپرده میشد که با یادگیری چهار تا نظریه خود را ناجی میپنداشتند، امروز نامی از ایران باقی نمانده بود.
البته این پدیده تنها مختص ایران نیست. توماس ساول، اقتصاددان آمریکایی، در کتاب «روشنفکران و جامعه» به نقد این ویژگی پرداخته است. او روشنفکران را «کارگران ایده» مینامد که تأثیر عمیقی بر سیاستگذاران و افکار عمومی دارند، اما اغلب در قبال نتایج کار خود پاسخگو نیستند. ساول معتقد است روشنفکران معمولاً خود را مقدس یا دارای درک برتری برای هدایت تودهها میدانند، درحالیکه کارشان با ایدهها آغاز و پایان مییابد و به کاربست عملی آن ایدهها در دنیای واقعی نمیانجامد.
بحرانِ پاسخگوییِ روشنفکران
یکی از مهمترین نقدهایی که بر جریان روشنفکری وارد شده، فقدان پاسخگویی در قبال نتایج نظریهها و توصیههای عملی است. ریچارد پوسنر، قاضی دادگاه تجدیدنظر آمریکا و استاد دانشگاه شیکاگو، در کتاب «روشنفکران عمومی: مطالعهای در افول» با تحلیل آماری عملکرد صدها روشنفکر تأثیرگذار نشان میدهد که پیشبینیهای نادرست و تحلیلهای نسنجیدهی این قشر، نه تنها کاهش نیافته، بلکه به دلیل نبود انضباط بازار و مکانیسمهای پاسخگویی، به یک هنجار تبدیل شده است. به عبارت دیگر، یک روشنفکر میتواند یک عملیات نظامی را با عنوان استفاده از زور بیش از حد محکوم کند، اما هرگز در قبال سرنوشت واقعی آن عملیات پاسخگو نیست، درحالیکه یک فرمانده نظامی که نتواند به موقع از نیروی کافی استفاده کند، هزینه آن را با جان خود و سربازانش میپردازد.
این همان شکافی است که اسکندرینژاد به آن اشاره میکند: روشنفکرانی که در روزهای آرامش، پرادعاترین سخنان را درباره آزادی و عدالت مطرح میکنند، در لحظه تجاوز و بحران، یا سکوت میکنند یا با تحلیلهای انتزاعی، به جای ایستادن در کنار مردم، به نقد چرایی مقاومت میپردازند.
گسستِ روشنفکران و مردم
آیا این گسست، پدیدهای ایرانی است؟ قطعاً نه. یکی از ریشههای اصلی شکاف میان روشنفکران و مردم، نخبهزدگی و نگاه از بالا به پایین به تودههاست. مردم همواره در این روایت، عقبمانده، سنتی یا قابل هدایت تلقی شدهاند، نه کنشگرانی صاحب اندیشه و اراده.
و البته اگرچه نمیتوان تأثیرات مثبت برخی جریانهای روشنفکری را نادیده گرفت – نمونهاش را در انقلاب مشروطه ایران میتوان سراغ داد – اما توماس ساول در کتاب خود نمونههای متعددی از تأثیر منفی روشنفکران بر زندگی مردم ارائه میدهد. او معتقد است در قرن بیستم، به سختی میتوان دیکتاتور قاتل جمعی را یافت که از میان روشنفکران برجسته - چه در داخل کشور خود و چه در دموکراسیهای خارجی - حامیان، تحسینکنندگان و عذرخواهانی نداشته باشد. از استالین تا مائو، از هیتلر تا دیگران، روشنفکران نقش مهمی در مشروعیتبخشی به ایدئولوژیهای فاجعهبار ایفا کردند.
و باز البته در بسیاری از موارد اگر همراهی روشنفکران با دیکتاتورها نباشد، دستاوردهای روشنفکرانه در جامعه انسانی اغلب با تأخیر زمانی به زندگی مردم میرسد و در بسیاری موارد، روشنفکران بیشتر به توصیف فاجعه پرداختهاند تا پیشگیری از آن.
سخنان اسکندرینژاد از این جهت اهمیت دارد که از دل یک جامعهشناس و دانشگاهی بیرون آمده و به صراحت اعتراف میکند: بسیجیها در جای درست ایستاده بودند. این اعتراف تلخ اما امیدوارکننده است. تلخ از این جهت که سالها فرصت برای همدلی و همافقی با مردم از دست رفت و امیدوارکننده از این جهت که نشان میدهد دستکم بخشی از نخبگان به خطای بزرگ خود پی بردهاند.
آسیب بزرگ روشنفکری در ایران - و البته در جهان - نه فقدان دانش، که فقدان فروتنی در برابر مردم بوده است. مردمی که شاید سواد نظری دانشگاهی نداشته باشند، اما در آزمونهای بزرگ تاریخی، فهمی عمیقتر از بسیاری از صاحبنظران از خود نشان دادهاند. تاریخ نشان میدهد روشنفکرانی موفق به کاهش مشکلات مردم شدهاند که از برج عاج پایین آمده و خود را بخشی از متن جامعه میدانند، نه ناجیانی از جنس دیگر.
شاید امروز، بیش از هر زمان دیگر، روشنفکران به این حقیقت ساده نیاز دارند که پیش از هر نظریهای، باید ایستادن در کنار مردم و درک درست آنان را بیاموزند.