خبرگزاری کار ایران

محور جدید اوراسیایی در حال به چالش کشیدن سلطه غرب

محور جدید اوراسیایی در حال به چالش کشیدن سلطه غرب

تحلیل‌گر موسسه مطالعات منطقه‌ای در یادداشتی درباره محور جدید اوراسیا نوشت: دوران تک‌قطبی جهان در حال پایان یافتن است و مرکز ثقل قدرت ژئوپلیتیکی بار دیگر به اوراسیا بازمی‌گردد. برای نزدیک به سه دهه پس از پایان جنگ سرد، ایالات متحده تنها ابرقدرت جهان بود. اتحاد جماهیر شوروی فروپاشیده بود، چین از نظر اقتصادی هنوز ضعیف محسوب می‌شد و روسیه با بحران‌های سیاسی و اقتصادی دست‌وپنجه نرم می‌کرد. واشنگتن تصور می‌کرد که دموکراسی لیبرال، جهانی‌سازی و نهادهای تحت رهبری غرب، سلطه‌ای پایدار و بدون رقیب ایجاد کرده‌اند و هیچ قدرتی در آینده قابل پیش‌بینی توان به چالش کشیدن برتری آمریکا را نخواهد داشت. امروز این تصور به‌تدریج در حال فروپاشی است.

به گزارش ایلنا، در متن یادداشت حمیرا امبرین  تحلیل گر موسسه مطالعات منطقه ای آمده است؛

دوران تک‌قطبی جهان در حال پایان یافتن است و مرکز ثقل قدرت ژئوپلیتیکی بار دیگر به اوراسیا بازمی‌گردد. برای نزدیک به سه دهه پس از پایان جنگ سرد، ایالات متحده تنها ابرقدرت جهان بود. اتحاد جماهیر شوروی فروپاشیده بود، چین از نظر اقتصادی هنوز ضعیف محسوب می‌شد و روسیه با بحران‌های سیاسی و اقتصادی دست‌وپنجه نرم می‌کرد. واشنگتن تصور می‌کرد که دموکراسی لیبرال، جهانی‌سازی و نهادهای تحت رهبری غرب، سلطه‌ای پایدار و بدون رقیب ایجاد کرده‌اند و هیچ قدرتی در آینده قابل پیش‌بینی توان به چالش کشیدن برتری آمریکا را نخواهد داشت. امروز این تصور به‌تدریج در حال فروپاشی است.

یک همگرایی ژئوپلیتیکی جدید در سراسر اوراسیا در حال شکل‌گیری است که محور آن روسیه، چین و ایران هستند. برخلاف بلوک‌های نظامی دوران جنگ سرد، این محور انعطاف‌پذیر، عمل‌گرا و مبتنی بر منافع مشترک است، نه ایدئولوژی. این محور نه یک اتحاد رسمی مانند ناتو است و نه بر پایه نظام‌های سیاسی مشابه شکل گرفته؛ بلکه نتیجه همگرایی راهبردی کشورهایی است که با نظم تحت رهبری غرب و تداوم برتری آمریکا مخالفت دارند. نکته قابل‌توجه آن است که سیاست‌هایی که قرار بود قدرت آمریکا را حفظ کنند، خود به تسریع شکل‌گیری این محور اوراسیایی کمک کرده‌اند.

جان مرشایمر، نظریه‌پرداز برجسته روابط بین‌الملل، معتقد است اشتباه اصلی راهبرد آمریکا پس از جنگ سرد این بود که تصور می‌کرد قدرت‌های رقیب برای همیشه نظم تحت رهبری واشنگتن را خواهند پذیرفت. در حالی که قدرت‌های بزرگ معمولاً در برابر گسترش اتحادهای نظامی، تحریم‌ها، فشار اقتصادی و محاصره راهبردی منفعل باقی نمی‌مانند. به گفته مرشایمر، قدرت‌های بزرگ نسبت به تهدیدات نزدیک به قلمرو امنیتی خود بسیار حساس هستند و در برابر فشارها، اقدام به موازنه‌سازی می‌کنند. این منطق اکنون به ویژگی اصلی ژئوپلیتیک اوراسیا تبدیل شده است.

جنگ اوکراین نقطه عطفی در تغییرات ژئوپلیتیکی بود. روسیه سال‌ها هشدار داده بود که گسترش ناتو به مرزهایش تنش‌آفرین خواهد بود، اما غرب این هشدارها را جدی نگرفت و تصور می‌کرد مسکو یا بلوف می‌زند یا توان واکنش ندارد. از دیدگاه واقع‌گرایانه، بحران اوکراین قابل پیش‌بینی بود؛ زیرا هیچ قدرت بزرگی حضور زیرساخت‌های نظامی خصمانه در نزدیکی حوزه امنیتی خود را تحمل نمی‌کند.

مرشایمر سال‌ها پیش هشدار داده بود که غرب، اوکراین را به مسیری خطرناک سوق می‌دهد و نتیجه آن ویرانی اوکراین خواهد بود. این سخن دفاع اخلاقی از روسیه نبود، بلکه تحلیلی مبتنی بر سیاست موازنه قدرت بود؛ قدرت‌های بزرگ در برابر محاصره واکنش تهاجمی نشان می‌دهند.

نتیجه اما برخلاف خواست واشنگتن رقم خورد. به‌جای انزوای روسیه، جنگ اوکراین باعث چرخش راهبردی مسکو به سمت آسیا شد. تحریم‌های غرب روابط اقتصادی و نظامی روسیه و چین را عمیق‌تر کرد. همکاری‌های انرژی، تجارت و ارتباطات مالی میان دو کشور گسترش یافت و رابطه‌ای که زمانی محتاطانه بود، اکنون به یک مشارکت راهبردی بلندمدت تبدیل شده است.

اروپا نیز خود را میان وابستگی امنیتی به آمریکا و آسیب‌پذیری اقتصادی ناشی از تنش‌های ژئوپلیتیکی گرفتار می‌بیند. جنگ اوکراین نه‌تنها تاب‌آوری روسیه، بلکه ضعف‌های ساختاری اروپا از جمله ناامنی انرژی، تورم و کاهش رقابت‌پذیری صنعتی را آشکار کرد. اروپا بیش از گذشته به چتر امنیتی آمریکا وابسته شده، در حالی که هزینه‌های اقتصادی سنگینی را متحمل می‌شود.

اگر جنگ اوکراین روسیه را به چین نزدیک کرد، فشارها بر ایران حلقه سوم این همگرایی اوراسیایی را تکمیل نمود.

ایران برای دهه‌ها تحت تحریم، انزوای دیپلماتیک، عملیات مخفی و فشار نظامی آمریکا و اسرائیل قرار داشته است. اما به‌جای فروپاشی، تهران با تعمیق روابط خود با مسکو و پکن و ادغام بیشتر در شبکه‌های تجاری و انرژی اوراسیا، خود را با شرایط تطبیق داد.

درگیری‌های اخیر خاورمیانه این روند را تشدید کرده‌اند. واشنگتن تصور می‌کرد فشار نظامی و اقتصادی می‌تواند ایران را وادار به عقب‌نشینی کند، اما در عمل ایران برای روسیه و چین به بازیگری مهم‌تر تبدیل شد؛ کشوری که خاورمیانه، آسیای مرکزی و کریدورهای حمل‌ونقل اوراسیا را به هم متصل می‌کند.

مرشایمر اخیراً گفته بود که آمریکا و اسرائیل گمان می‌کردند می‌توانند تنها با قدرت هوایی، نظام ایران را سرنگون کنند؛ در حالی که در تاریخ نمونه‌ای وجود ندارد که صرفاً با حملات هوایی بتوان حکومتی را ساقط کرد. از نگاه او، این راهبرد از اساس اشتباه بود، زیرا بر این فرض استوار بود که فشار نظامی به‌تنهایی می‌تواند نظم سیاسی یک قدرت منطقه‌ای بزرگ را تغییر دهد.

 نه روسیه و نه چین تمایلی ندارند ایران دچار شکست راهبردی شود. روسیه از همکاری نظامی و انرژی با تهران سود می‌برد و چین نیز به ثبات خاورمیانه و دسترسی بلندمدت به مسیرهای انرژی منطقه وابسته است. علاوه بر این، درگیر ماندن آمریکا در خاورمیانه باعث می‌شود تمرکز واشنگتن از شرق آسیا منحرف شود؛ منطقه‌ای که آینده توازن قدرت جهانی بیش از هر جای دیگر به آن وابسته است.با این حال، چالش اصلی و عمیق‌تر برای آمریکا نه روسیه و نه ایران، بلکه ظهور چین است.

برخلاف اتحاد شوروی، چین همزمان از قدرت صنعتی، فناوری پیشرفته، جمعیت عظیم و ادغام عمیق در اقتصاد جهانی برخوردار است. این ویژگی‌ها چین را به رقیبی کاملاً متفاوت تبدیل کرده‌اند؛ رقیبی که می‌تواند در همه ابعاد قدرت با آمریکا رقابت کند. شوروی از نظر نظامی قدرت داشت، اما از لحاظ اقتصادی و فناوری عقب‌تر بود. چین اما ممکن است در آینده در تمامی ابعاد به سطح آمریکا برسد.

مرشایمر معتقد است آمریکا حضور رقیب هم‌تراز را تحمل نمی‌کند. از این منظر، چرخش راهبردی واشنگتن به آسیا و تقویت همکاری نظامی با ژاپن، استرالیا، کره جنوبی، فیلیپین و همچنین روابط نزدیک‌تر با تایوان، بخشی از سیاست مهار چین است.

اما از نگاه پکن، این اقدامات بیش از آنکه دفاعی باشند، نوعی محاصره راهبردی برای جلوگیری از صعود چین محسوب می‌شوند. رهبران چین دیده‌اند که چگونه از تحریم، محدودیت فناوری، فشار مالی و اتحادهای نظامی علیه روسیه استفاده شده و معتقدند همین ابزارها می‌تواند علیه چین نیز به کار گرفته شود.

برخلاف سیاست خارجی آمریکا که اغلب واکنشی و بحران‌محور است، چین با صبر راهبردی بلندمدت عمل می‌کند. به همین دلیل همکاری با روسیه و ایران برای امنیت چین اهمیت فزاینده‌ای یافته است. چین به انرژی روسیه، هماهنگی ژئوپلیتیکی با مسکو و موقعیت جغرافیایی ایران در اتصال خاورمیانه و آسیای مرکزی به کریدورهای اوراسیا نیاز دارد.

تاریخ نشان می‌دهد قدرت‌های بزرگ معمولاً نه به‌دلیل شکست مستقیم، بلکه به‌علت گسترش بیش از حد تعهدات خود تضعیف می‌شوند. بریتانیا، فرانسه ناپلئونی و اتحاد شوروی همگی چنین سرنوشتی را تجربه کردند. امروز آمریکا هم‌زمان در اروپا، خاورمیانه و آسیا تحت فشار قرار دارد؛ از اوکراین در برابر روسیه حمایت می‌کند، در خاورمیانه حضور گسترده دارد و در اقیانوس آرام به دنبال مهار چین است. چنین راهبردی نیازمند منابع عظیم مالی، صنعتی و نظامی است.

این فشارهای خارجی با شکاف سیاسی داخلی، افزایش بدهی، قطبی‌سازی جامعه و نگرانی از افول صنعتی آمریکا تشدید شده است.

جنگ‌های اخیر همچنین نشان داده‌اند که ذخایر تسلیحاتی پیشرفته آمریکا محدود هستند. تولید مجدد موشک‌ها و تسلیحات پیشرفته زمان‌بر و پرهزینه است. مرشایمر هشدار داده که ذخایر نظامی آمریکا، به‌ویژه پس از جنگ اوکراین و تحولات خاورمیانه، به‌شدت کاهش یافته است. در مقابل، ظرفیت صنعتی چین با سرعتی بی‌سابقه در حال گسترش است.

در نهایت، قدرت نظامی بر پایه توان اقتصادی شکل می‌گیرد. ثروت، صنعت، فناوری و جمعیت، عناصر اصلی قدرت ژئوپلیتیکی بلندمدت هستند و چین همه این مؤلفه‌ها را در اختیار دارد.

هم‌زمان، همگرایی اقتصادی نیز اوراسیا را به یکدیگر نزدیک‌تر می‌کند. طرح «کمربند و جاده» چین، شبکه‌های انرژی روسیه و موقعیت جغرافیایی ایران در حال ایجاد مسیرهای تجاری جایگزین خارج از کنترل غرب هستند. گسترش بریکس، تجارت خارج از سیستم دلاری و تلاش برای کاهش وابستگی به نهادهای مالی غربی نیز بخشی از همین روند است.

برای نخستین بار پس از جنگ سرد، تلاش‌هایی جدی برای کاهش وابستگی به نظم مالی مبتنی بر دلار در حال انجام است. هرچند این ابتکارها هنوز جایگزین کامل نظام غربی نشده‌اند، اما به‌تدریج سلطه غرب بر تجارت، مالیه و زیرساخت‌های راهبردی را کاهش می‌دهند.

البته نویسنده تأکید می‌کند که نباید در اهمیت این محور اوراسیایی اغراق کرد. روسیه نسبت به وابستگی بیش از حد به چین نگران است و ایران نیز با چالش‌های اقتصادی و داخلی مواجه است. این سه کشور اهداف راهبردی کاملاً یکسانی ندارند و اتحاد رسمی نظامی میان آن‌ها وجود ندارد. آنچه آن‌ها را به هم نزدیک کرده، بیشتر مخالفت مشترک با برتری آمریکا است تا اعتماد عمیق متقابل.

با این حال، مسیر کلی سیاست جهانی به‌وضوح در حال تغییر است. خوش‌بینی دوران پس از جنگ سرد ــ جهانی‌سازی بدون رقابت، اقتصاد بدون درگیری و نظم لیبرال بدون موازنه قدرت ــ به سرعت در حال فروپاشی است. ژئوپلیتیک کلاسیک بازگشته و قدرت‌های بزرگ بار دیگر بر سر نفوذ، فناوری، انرژی و کریدورهای راهبردی رقابت می‌کنند.

روسیه به دنبال عمق راهبردی در اروپای شرقی است، چین به دنبال برتری در شرق آسیا و ایران در پی گسترش نفوذ در خاورمیانه. در مقابل، آمریکا تلاش می‌کند نظم بین‌المللی پس از ۱۹۴۵ را حفظ کند. این اهداف روزبه‌روز بیشتر با یکدیگر برخورد پیدا می‌کنند.

محور در حال ظهور اوراسیایی صرفاً یک اتحاد مصلحتی نیست، بلکه نشانه تغییری عمیق‌تر در ساختار سیاست جهانی است؛ گذار تدریجی از جهان تک‌قطبی به نظمی چندقطبی و رقابتی.

شاید مهم‌ترین نبرد ژئوپلیتیکی دهه‌های آینده نه میان دموکراسی و اقتدارگرایی، بلکه میان دو تصور متفاوت از نظم جهانی باشد:

آیا جهان همچنان تحت سلطه یک قدرت واحد باقی می‌ماند یا به سمت چند مرکز قدرت رقیب حرکت می‌کند؟

قدرت جهانی به‌تدریج به سمت شرق در حال انتقال است و اوراسیا دوباره به صحنه اصلی سیاست جهانی تبدیل می‌شود. شاید بزرگ‌ترین خطر برای واشنگتن نه ظهور قدرت‌های رقیب، بلکه تلاش برای مدیریت جهان جدید با ذهنیت دوران برتری بلامنازع آمریکا باشد.تاریخ معمولاً پایان یک عصر را ناگهانی اعلام نمی‌کند؛ قدرت‌ها آرام‌آرام جابه‌جا می‌شوند تا زمانی که نظم قدیم متوجه شود دیگر مرکز جهان نیست.

 

انتهای پیام/
ارسال نظر
پیشنهاد امروز