گزارشی از هفتمین رویداد «جمعههای تئاترشهر»/ چالشهایی با نقد!
سه مدرس و پژوهشگر عرصه تئاتر درهفتمین برنامه از رویداد «جمعههای تئاترشهر» که با محوریت آسیبشناسی نقد تئاتر ایران در سالهای اخیر برگزار شد، همراه با سایر کارشناسان و مخاطبان شرکت کننده به ارائه نقطه نظرات خود در این زمینه پرداختند.
به گزارش ایلنا به نقل از روابط عمومی مجموعه تئاتر شهر، سعید اسدی مدرس و پژوهشگر تئاتر، رضا آشفته منتقد، مدرس، روزنامه نگار و عضو کانون ملی منتقدان تئاتر ایران، رامتین شهبازی پژوهشگر، منتقد، مدرس وعضو انجمن منتقدان و نویسندگان خانه تئاتر سه مدرس و پژوهشگر عرصه تئاتر عصر روز جمعه دوم مرداد ماه و درهفتمین برنامه از رویداد «جمعههای تئاترشهر» که با محوریت آسیبشناسی نقد تئاتر ایران در سالهای اخیر به میزبانی تالار مشاهیر برگزار شد همراه با سایر کارشناسان و مخاطبان شرکت کننده به ارائه نقطه نظرات خود در این زمینه پرداختند.
کار ما نقد است و نقد هم یعنی دل شکستن…!
رضا آشفته در ابتدای این نشست تخصصی بود که ضمن انتقاد از شرایط جایگاه نامطلوب «نقد تئاتر» در سالهای اخیر توضیح داد: متاسفانه در روزگار کنونی به ویژه در دو دهه اخیر شرایط فرهنگی به حالت متعادل، متعارف و مطلوب خود بازنگشته است که طبیعتا روند آن همواره تحت تأثیر همان فضای جامعه قرار داشته است. این روند نامطلوب را هم میتوان بر اساس تولیدات سینما، تئاتر، سریالهای نمایشخانگی، کیفیت و شمارگان کتابها و تیراژ روزنامهها سنجید؛ یعنی اگر عناصر فرهنگی را همین مواد در نظر بگیریم یا دستکم بخشی از آنها را، میبینیم که مناسبات، غیر از موارد معدودکیفیت لازم را ندارند. به عنوان در روزگاری وقتی خودم در روزنامهها کار میکردم، با وجود جمعیت کمتر و سطح سواد پایینتر، تیراژ روزنامهها به ۷۰۰ تا ۸۰۰ هزار نسخه میرسید. اما امروز، با وجود جمعیت ۹۴ میلیونی و نرخ سواد بالای ۹۰ درصد و نیز تغییرات دیگر، این نسبتها به هم ریخته است. درست است که بخشی از مخاطبان از فضای مجازی و اینترنت استفاده میکنند، اما در کشورهای همجوار ما، مثل ترکیه که جمعیتی نزدیک به ما دارند و بهگمان من از نظر فرهنگی از ما پیشرفتهتر نیستند، همچنان روزنامهها با تیراژ بالا منتشر میشوند و این مسئلهای است که باید به آن پرداخت.
وی افزود: امروز اگرچه قرار است درباره تئاتر آسیبشناسی کنیم، اما تئاتر جدا از سینما، روزنامه، کتاب، شعر و داستان نیست؛ همه اینها مکمل یکدیگرند و در پیوستگی با هم، تولیدات فرهنگی و هنری را شکل میدهند، شرایطی که طی دو دهه اخیر متأسفانه بیشترین فشار بر حوزه فرهنگ و هنر وارد کرده و این حوزه بهتدریج مخاطب خود را از دست داده است. من خودم از کودکی عاشق روزنامه بودم؛ در زمان جنگ میرفتم و تیترهای اول را نگاه میکردم و از آنها لذت میبردم. همین علاقه بود که بعدها مرا به روزنامهنگاری کشاند و شوق این کار را در من ایجاد کرد. اما امروز خوشحالم که در هیچ روزنامهای کار نمیکنم؛ چراکه با دوران فاجعهباری مواجهایم که در آن کمترروزنامهای واقعاً خواندنی است. آنچه میگویم فاجعه است. همین وضعیت را میتوان به فضای تئاتر و سینما هم تعمیم داد؛ فضاهایی که روزبهروز شاهدیم بیشتر وجوه سرگرم کننده ماجرا را در نظر گرفتهاند اما کیفیت لازم را ندارند.
عضو کانون ملی منتقدان تئاتر ایران با اشاره به افزایش چشمگیرتماشاخانهها درتهران و سایرشهرهای کشور که به گفته او دربرگیرنده ملاحظات مثبت و منفی متعددی است، ادامه داد: روزی روزگاری تعداد سالنهای تئاتر تهران محدود بود؛ مثلاً غیر از تئاتر شهر، تماشاخانه سنگلج، تالار هنر، اداره تئاتر، تالار مولوی، تالار وحدت و برخی دیگر از تماشاخانههای دولتی، فعالیت برخی دیگر از تماشاخانه محدود به مجموعههایی چون «تئاتر تهران»، «بولینگ عبدو»، «تئاتر گلریز»، «تئاتر دماوند» و چند سالن در لاله زار میشد. فرایندی که اکنون به اجرای ۱۰۰ نمایش متنوع رسیده که من تلاش میکنم بیننده بسیاری از آنها باشم و متاسفانه اعلام کنم که بسیاری از آنها فاقد کیفیت لازم هستند. نمیدانم شاید من سخت گیرباشم اما وقتی به اصرار دوستان و آثار را میبینم و بعد برخی از من میخواهند نظر بدهم واقعا نمیدانم و نمیتوانم درباره آنها به عنوان یک منتقد اظهار نظر کنم. چون بیشتر این آثار از بیخ و بن با تئاتر بیگانه است و اصلا جای نقد ندارد. حتی اگر چیزی هم بگویم، دلشان میشکند در حالی که کار من نقد است و نقد هم یعنی دل شکستن.
این مدرس و منتقد شناخته شده عرصه تئاتربا اشاره به ضعف تکنیکی و ساختاری برخی از آثارنمایشی به صحنه رفته در تماشاخانههای مختلف و جای خالی نقد اصولی دراین چارچوب تصریح کرد: این وضعیت برای جامعه بسیار خطرناک است. فکر نکنیم با این روش، جامعه را از نظر فکری خنثی کردهایم؛ بلکه جامعهای مصنوعی پدید آوردهایم. وقتی خوراک فکری مناسب بدون نقد به جامعه ندهیم، روح و فکر آدمها را در مسیر درست هدایت نمیکنیم و همین کاستیها به خطاهای بزرگتر تبدیل میشوند. وقتی تولید فرهنگی سالم نداشته باشیم که جامعه را نگه دارد، جامعه ناسالم میشود و جوانان راههای غلط را برای لذت بردن انتخاب میکنند. پایه و بنیانی برای تشخیص درست در اختیارشان نیست و ناگزیر یا لات میشوند، یا چاقوکش، یا اسیدپاش. مگر کشور ما کشور اسیدپاشی است؟ این سرزمین، سرزمین عشق است. چرا سرزمینی که به عشق شناخته میشود و شاعرانی بزرگ چون مولانا، حافظ، سعدی و هزاران شاعر دیگر تا امروز، عشق را بهتر از هر کجا در شعرشان توصیف کردهاند، امروز باید عشق به اسیدپاشی تبدیل شود؟ این پدیدهای عجیب و نگرانکننده است که شاید به طور مستقیم به موضوع بحث امروز ما ربط پیدا نکند اما اگر به عمق ماجرا برویم متوجه کمبودها و ارتباطها خواهیم شد.
آشفته با طرح این پرسش که چگونه میتوان جامعه را سالم کرد؟ گفت: من پاسخ میدهم «تئاتر خوب»، «داستان خوب»، «روزنامه خوب»، «رادیو و تلویزیون خوب»، «سینمای خوب» که درآنها باید محتوای فرهنگی مناسبی در اختیار نسلها قرار دهد تا زندگیشان چنان فاجعهآمیز نباشد و یک پاسخ منفی در عشق، به اسیدپاشی منجر نشود. اما چه بد که متأسفانه کمتر تولیداتی داریم که این مسائل را افشا کند و به چالش بکشد. در حالی که باید آثاری باشند که نسبتی درست با واقعیت داشته باشند. من بهعنوان مخاطب وقتی به تئاتر میروم، میخواهم خودم، جامعهام و سلامت روحی، فکری و جسمیام را بهتر بشناسم و این همان چیزی است که از تئاتر، شعر، داستان، نقاشی و دیگر هنرها انتظار داریم و یک منتقد میتواند در آن نقش موثری ایفا کند، فرآیندی که سالهاست در تئاتر ما غیر از موارد انگشت شمار به فراموشی سپرده شده است. یعنی فضا عمدتا به سمتی میرود که تولیدات نمایشی از هرگونه تفکر خالی میشود و همه چیز تبدیل به سرگرمیهای سطحی میشود؛ البته گاهی اغراقآمیز و بیش از حد مبتذل؛ من نمیگویم مسائل نباید مطرح شوند، من معتقدم این مسائل باید به شکل سالم و سازنده ارائه شوند؛ اما شوخی و لودگی بیحد، لطف اثر را کاهش میدهد و خود آن نیز به آسیب تبدیل میشود.
وی در بخش دیگری از صحبتهای خود تصریح کرد: در چنین جامعهای که اصلِ رویکرد مخاطب به تئاتر، سینما، کتاب و روزنامه مخدوش است، من بهعنوان منتقد چه میتوانم بکنم؟ وظیفه منتقد تحلیل کردن و باز کردن لایههای اثر برای مخاطب است تا به اندوختههای او بیفزاید؛ از منظر روانشناسی، جامعهشناسی، ساختارگرایی، پساساختارگرایی، فرمالیسم و هر رویکرد دیگر. اما وقتی اثری از بیخ و بن غلط باشد، مخاطب از خود میپرسد چرا وقتم را صرف این کار کردم و چه بهتر که فرزندم را نیاوردم، چون واقعاً از دیدن برخی صحنهها شرمنده میشود. دیگر چه میتوان گفت؟ در سطح، اتفاق زیبایی رخ نداده و به زیر سطح که هرگز نفوذ نمیکند. البته نمیگویم هیچ اثر خوبی تولید نمیشود؛ گاهوقتها آثاری خوب هم دیده میشوند، اما در برابر انبوه تولیدات، بسیار نادرند. واقعاً از میان این صدها اجرا، چند تا تئاتر به معنای حقیقی کلمه هستند؟ چرا همه چیز شبیه تئاترهایی شده که ما در مجموعههای میزبان به اصلاح «تئاترآزاد» شاهد آن هستیم؟ نه اینکه آن سبکها اشتباه باشند و جایی نداشته باشند، بلکه به اندازه خودشان لازم هستند؛ اما امروز دقیقاً همان سبک، بازار پسند و سرشار از لودگی شده است.
وی با تشریح آن چه در حوزه «نقد تئاتر» روی داده، اظهار کرد: اگر فضای نقد را هم بشکافیم، میبینیم که نقد نیز شکل حرفهای خود را از دست داده است. روزگاری که ما مینوشتیم، هر کسی جرأت نوشتن نقد نداشت؛ روزنامهای صفحه و ستونی به کسی میداد که توانش را داشت و جامعه هنری و تئاتری آن نقدها را میپذیرفت، چون هم منتقد و هم هنرمند جدی بودند و به درستی به چالش کشیده میشدند. اما امروز روزنامهها صفحه تئاتر ندارند یا اگر دارند، بسیار محدود است و نقدها بیشتر به نظر شخصی تبدیل شدهاند؛ در حالی که نظر شخصی هرگز نقد محسوب نمیشود و نمیتواند جای نقد را بگیرد. نظر شخصی میگوید «خوب بود» یا «بد بود»، اما نقد به ارزشهای نهفته در اثر میپردازد و با دیدگاه علمی و زیباییشناختی تلاش میکند آنچه رخ داده را بهدرستی برای مخاطب نمایان کند. این کار هر کسی نیست؛ واقعاً هر کسی نمیتواند منتقد باشد، چون یا سواد کافی ندارد، یا به اندازه کافی تمرین نکرده و یا از نگاه زیباییشناسانه برخوردار نیست.
آشفته تصریح کرد: «نظر شخصی» را من رد نمیکنم؛ باید باشد و شاید در جذب مخاطب عام مؤثر باشد، اما معتقدم چنین رویکردی در فرایند ارتقای فرهنگی، کارکرد چندانی ندارد. امروز که صدها اجرا داریم، آیا به همان اندازه منتقد فعال هم داریم؟ خیر، تعداد منتقدان فعال بسیار کم شده است، در حالی که در زمان ما با تنها هفت اجرا، حداقل پنجاه منتقد فعال داشتیم که به شکل شفاهی، در رادیو و تلویزیون و در روزنامهها مینوشتند. روزنامهها هفتگی یک صفحه تئاتر و در دورههایی بیش از یک صفحه داشتند. حتی غیر از منتقدان شناخته شده، اساتید دانشگاه و صاحبنظران نیز ترغیب میشدند تا نظرات علمی و منتقدانه خود را درباره آثار هنری بیان کنند و این تکاپو و حضور، حس پویایی فرهنگ را به ما منتقل میکرد.
از «اکوسیستم» تئاتر تا «انسان-رسانه» در تئاتر ایران
سعید اسدی مدرس، پژوهشگر وکارشناس مسائل فرهنگی هم در ابتدای صحبتهای خود ضمن قدردانی از تلاشهای موثر کورش سلیمانی در برگزاری رویداد «جمعههای تئاتر شهر» به واکاوی نقش «نقد تئاتر» و فقدان آن در حوزههای مخاطبسنجی و پژوهشی عرصه تئاتر پرداخت و گفت: شاید لازم باشد پیش از هر چیز، یک صورتبندی و جمعبندی اولیه انجام دهم تا مشخص شود از چه منظری به ماجرا نگاه میکنیم. وقتی به من درباره این جلسه گفتند با خودم فکر کردم که چه طور میتوان بر اساس نگرشهای تازهتری که اکنون در حوزههای فرهنگی و تولید هنری داریم، نقطهگذاریِ اولیهای انجام داد. من در گذشته از استعارهای استفاده میکردم، اما بعدها آن را به یک فضای عملی و در قالب مفهوم «اکوسیستم» تبدیل کردم؛ یعنی زیستبومی که تولیدات هنری و فرهنگی در آن رخ میدهد. شاید این نگاه تا حدی طبیعتگرایانه باشد، اما روشن است که فعالیت انسانی در عرصههای فرهنگی با حوزههای دیگر اجتماعی مانند سیاست، اقتصاد و بسیاری عرصههای دیگر پیوند پیدا میکند.
وی ادامه داد: مسئله نقدی که امروز از آن سخن میگوییم نیز بهشدت متأثر از همین شرایط است. اشاره شد که از اواخر دهه هشتاد به بعد در فضای فرهنگی جامعه چه اتفاقاتی افتاد؟ تمام این موارد جای بحث و بررسی دارد که رویکردهای دولتی در هنر تا چه اندازه رویدادگرا بودهاند، تا چه حد به تولید توجه شده، و اصلاً تولید چگونه باید ساماندهی شود و حمایتها چگونه به حداقل برسند. اینها مسائلی هستند که بارها تکرار کردهایم، اما میخواهم این بار آنها را در مفهوم «زیستبوم» بررسی کنم. نکته دوم این است که این سالها همواره صحبت از مثلثی بود که تئاتر باید متأثر از آن باشد؛ مثلث «آموزش، پژوهش و آفرینش». اما من این را مثلث نمیبینم و در حقیقت، آن را یک مربع میدانم: «آموزش، پژوهش، آفرینش و سنجش (یا نقد)». اگر بخواهیم دقیقتر بگوییم، باید این عنصر را به آن اضافه کنیم؛ چرا که همیشه حوزه نقد را بخشی از پژوهش در نظر میگرفتند، در حالی که من آن را جدا میبینم. نقد ممکن است ریشه در نظریههای پژوهشی و چارچوبهای نظری و روشهای علمی داشته باشد، اما برای اینکه این رویکردها در بستر اجتماعیِ زیستهی ما کارایی داشته باشند، «سنجش» باید بهعنوان یک کنشِ مستقل برجسته شود؛ کما اینکه در دورههایی از تاریخ ما، این برجستگی وجود داشت و اشخاص صاحبنامی در حوزه سنجش و نقد فعالیت میکردند. به نظر میرسد که تعامل و بدهبستان این چهار حوزه، ضرورتی انکارناپذیر است.
این مدرس و پژوهشگر دانشگاه توضیح داد: همان گونه که آقای آشفته اشاره کرد امروزه با کمیت قابلتوجهی از تولیدات تئاتری روبرو هستیم؛ نه تنها در تهران، بلکه در سراسر ایران شهرهایی هستند که هر شب اجراهای عمومی دارند و حتی تعداد این اجراها قابلملاحظه است. از سوی دیگر، حوزه آموزش آنقدر فارغالتحصیل پرورش داده و به جامعه تحویل داده که هیچ تناسبی با فرصتهای شغلی و بازار کار ندارد. بسیاری از این نیروهای تحصیلکرده برای نزدیکشدن به حوزه عمل، ناگزیر وارد مناسباتی میشوند که خود حکایت عجیبی دارد؛ کارهایی که هم سهلالوصولاند و هم سهلالهزینه، و به دلیل اتکا به مخاطب، با اقتصاد پیوند میخورند. اما میخواهم در این چهارگانهای که خدمت شما عرض کردم، بررسی کنم که این زیستبوم در گذشته چه داشته، اکنون چه دارد و احتمالاً در آینده چه خواهد داشت.
اسدی افزود: اشاره شد که در دورهای، منتقدان نقش نقطهاتصال و میانجیگری میان هنرمند و مخاطب، و نیز میان نهادهای پژوهشی و دانشگاهی با هنرمند را بر عهده داشتند. این منتقدان، رسانههایی داشتند؛ روزنامهها و مجلاتی که در روزگاری نهچندان دور، مرجع به شمار میرفتند. نسلهای ما به خاطر دارند که در دههی هفتاد، سه یا چهار نشریهی وزین ادبی و هنری وجود داشتند که آشنایی با چارچوبهای فکری جدید، رویکردها و نظریات نوین، و حتی نقدهای جدی در آنها جریان داشت که به نوعی بخشی از آن اکوسیستم رسانهای بودند که میانجیرگری فوقالعادهای در زنجیرهی تولید، توضیح و مصرف تئاتر ایفا میکردند (واژهی «مصرف» را با احتیاط بهکار میبرم و منظورم برخورداریِ مخاطب از این محصول است).
وی ادامه داد: ما امروزه با مسئلهای جدی روبرو هستیم؛ اینکه دیگر با رسانههای مرجعِ گذشته مواجه نیستیم. در جهانِ امروز، اگرچه هنوز روزنامهها و مجلاتی وجود دارند که مرجعیت خود را تا حدی حفظ کردهاند، اما در فضای فرهنگی ایران، آن روزنامهها و مجلاتی که زمانی مرجعیت نقد را در خود جستجو میکردیم، کمرنگ شدهاند. در عوض، با «انسانرسانهها» روبرو شدهایم؛ هر کس صفحهای دارد و این صفحه را نه در یک جا، که در چند بستر مختلف دارد. بسیاری از ما علاوه بر «آیدیهای شخصی»، کانالی هم راه انداختهایم و آن را نقطهاتصال با مخاطب در نظر میگیریم. اجراگران تئاتر امروز نیز بیش از آنکه به مرجعیتِ ازدسترفتهی رسانهها و نقدِ رسمی توجه کنند، ناگزیر به برقراری ارتباط مستقیمتر با مخاطب شدهاند. اگر به صفحات عمومی کارگردانان نگاه کنیم، میبینیم که آنجا وارد گفتوگو، جدل یا اقناع مخاطب میشوند که «نه، اینطور نبود؛ شما باید اینطور میدیدید». در واقع، یک میانجی از این میان حذف شده و وقتی میانجی در اکوسیستم وجود نداشته باشد، یا شرایط فعالیتش فراهم نباشد، این خلأ به مسائل دیگری دامن میزند.
این مدرس دانشگاه بیان کرد: نکتهی بعدی که به نظرم ضروری است، این است که فضای نظری نقد نیز در جهان دچار مسائل عدیدهای شده است. جدای از دغدغههای روزمره، حجیت و مرجعیتِ نقاد نیز زیر سوال رفته است. ما وارد دورهای شدهایم که میتوان آن را «دورهی پساها» نامید؛ از پساساختارگرایی تا پسانظریه. این جریانها، با رویکردهای متفاوتی که داشتند درصدد واسازی چارچوبهای معینِ پیشین برآمدند. البته فلسفههای خاص خود را نیز پیشه کردند، اما وقتی این نظریات به جوامعی مثل ما ترجمه میشوند، جامعهی ما که معمولاً نظریه را بهدرستی هضم نمیکند، بلکه آن را به طرز عجیبی مصرف میکند، تصور میشود که نمیتوان به ارزشگذاریهای یک منتقد اعتماد کرد. این نگاه به تدریج به فضای ذهنی و عمومی جامعه نیز تسری پیدا کرده است؛ هرچند جامعهی عمومی ارتباط مستقیمی با آن نظریهها ندارد، اما اثرات آن رویکردها را در خود میبیند. به نظر من، در این اکوسیستم، مصرفِ نظریه به شکلی که امروز رایج است، عملاً مرجعیت نقد و حجیت منتقد را بیش از پیش میزداید. حتی در خود نظریه نیز، از نیمهی دوم قرن بیستم، مکرراً بحث «مرگ مؤلف» مطرح شد که به «مرگ منتقد» انجامید؛ یعنی اگر مؤلف نمیتواند تألیفکنندهی نهایی اثر باشد، هیچ منتقدی نیز نمیتواند ادعای حجیت داشته باشد و تنها میتواند یک میانجی باشد تا وجوهی از اثر را بگشاید که مخاطب بتواند با پدیدهی هنر و تئاتر مواجههای متفاوت داشته باشد.
اسدی ادامه داد: این مسئله را شاید بتوان در نمونهای عینی دید. سال ۲۰۱۴ که در جشنوارهی ادینبورگ مهمان بودم، کسی که ما را در آن شهر گرداند، منتقد رسمی و ستوننویس گاردین بود. برای من بسیار جالب بود که ایشان (که هنوز هم همان ستون را در گاردین دارد) در همان سال، با دیدهی تردید به مسئلهی مرجعیت و حجیت نگاه میکرد و معتقد بود که فضای نقد، برای حفظ شکلِ نهادیِ خود در رسانه و یا برای حفظ نقشِ داوریاش، ناگزیر شده است که خود را به حوزهی اقتصادِ تولید متصل کند؛ چراکه منتقد برای ادامهی فعالیتِ تخصصی و حرفهای خود نیازمند بهرهمندی اقتصادی است و این امری است که تنها در سایهی تولید مقاله و دریافت حقالتحریر ممکن میشود. (البته ممکن است کسی بهعنوان پژوهشگر دانشگاهی یا بهصورت تفننی نقد کند، اما اگر نقد حرفهای باشد، باید به چرخهی اقتصاد و تولید تئاتر متصل شود) جالب اینجاست که همان منتقد گاردین نیز میگفت این ستارهها الزاماً مبتنی بر اصول و استانداردهای مشخصی نیستند و فرایندهای پنهانی در پسِ آنها وجود دارد.
وی با اشاره به تجربیات سفرش در جشنواره ادینبورگ و مواجهه با این راهنما بیان کرد: دومین نکتهای که ایشان مطرح میکرد، دربارهی انجمن جهانی منتقدان و نهادهای بینالمللی بود. او گفت این نهادها تمام فعالیتهای خود را در کنار رویدادهای بزرگ برگزار میکنند؛ یعنی در اغلب جشنوارههای مهم جهان، انجمن منتقدان نیز گرد هم میآیند و نقطهی اتصال خود را بیش از آنکه در فرایند تولید پیش ببرند، در چنین حوزههایی جستجو میکنند. با این حال، این به معنای مرگِ نقد نیست؛ هنوز افراد جدی در نشریات تخصصی حضور دارند و راهکارهای خلاقانهتری پیدا کردهاند. البته در ایران، برای نقد، «گرنت» (کمکهزینهی پژوهشی) وجود ندارد و حتی برای پژوهش نیز در حداقلِ ممکن است. اساتید دانشگاه، مانند دکتر خاکی که اینجا حضور دارند، میدانند که گرنتهای پژوهشیِ دادهشده برای توسعهی پژوهش، حتی در فضای دانشگاهی که بخشی از ماموریت آن است، بسیار ناچیز است. فرصتهای مطالعاتی که استادی را یک یا دو سال مأمور به نوشتن کتاب کنند، در اینجا وجود ندارد و یک استاد ناگزیر است برای نظامِ ارتقای خود به شیوههای نامناسب متوسل شود. سهمِ نهادهای فرهنگیِ ما از حمایتِ تئاتر و نقد در این زیستبوم بسیار ناچیز است و این تقصیرِ خود ماست.
اسدی تصریح کرد: دروزگاری جایگاههایی برای پرورش منتقد داشتیم؛ مثلاً در دانشگاه، تعداد فارغالتحصیلان محدودتر بود و در حوزهی ادبیات نمایشی، سه کارکردِ تخصصی تعریف میشد: نمایشنامهنویسی، نمایشنامهپژوهی (نظریهپردازی) و نقد. بسیاری از منتقدان ما از همان جا برآمدند. این نگاه حتی در سیلابس درسی نیز لحاظ شده بود؛ به همین خاطر در گرایش ادبیات نمایشی، واحدهای نقد همواره جدیتر از گرایشهای کارگردانی و بازیگری ارائه میشد، چراکه معتقد بودیم باید چارچوبهای نظری و رویکردهای نقد در آنجا آموزش داده شود. اما با کیفیتِ ارائهی این دروس و تحولات سالهای اخیر، بهتدریج آن کشتگاهِ منتقد، اکنون به سرزمینِ حاصلخیزی برای تربیتِ نیروهای نقد تبدیل نشده است. از سوی دیگر، حوزههای آموزشیِ دیگری بهوجود آمدند که رقیب دانشگاه شدند.
وی با اشاره به مشکلات متعددی که در عرصه نقد وجود دارد، توضیح داد: به اعتقاد من شاید بتوان گفت که در ایران، نقد دچار «اوردوز» شده است. این اوردوز را باید بشناسیم؛ مثلاً در کنار دانشگاهها، مؤسساتی (که نامی از آنها نمیبرم) ایجاد شدند که چنان غلظتِ فلسفی و تخصصی را در حوزهی نقد بالا بردند که بهجای مواجهه با اثر و برقراری نسبت با مخاطبِ عام، وارد گفتمانی شدند که حتی برای خودِ ما نیز کاملاً قابلفهم نبود. گاهی تصور میشد که اعتبارِ نقد من در گروِ مقدمهچینیِ طولانی از مفاهیم پیچیده است؛ اما این رویکرد چنان در پیچیدگیهای خود گرفتار میشد که مخاطب احساس میکرد شاید شعور کافی برای درک اثر را ندارد و بهتدریج از مواجهه با هنر دست میکشید. برای مثال، زمانی در نقد سینما چنین بود که بهجای تحلیل فیلم، ساعتی دربارهی اکسپرسیونیسم صحبت میکردند و مخاطبِ عام از ترس نادانی، فیلم را رها میکرد. این اوردوزِ نقد در یک دوره، باعثِ نوعی «زدهشدگی» شد و در ادامه، کلونیهایی از نخبگانِ ظاهری یا شبهنخبگان شکل گرفت که هرکدام مدعیِ انحصارِ یک مکتب فکری شدند.
اسدی در بخش پایانی صحبتهای خود گفت: در ایران، کسانی که نظریهای را ترجمه یا ترویج میکردند، بعدها آن را بهعنوان ملکِ طلقِ خود معرفی مینمودند. مثلاً اگر در حلقهی نشانهشناسی نبودید، گویی کفر گفته بودید؛ یا اگر در جمعِ پدیدارشناسان جای نداشتید، گویی از قافله بازماندهاید. این کلونیها بین خود، نوعی مقالهسازی و فضاسازی ایجاد کردند و بهتدریج، جوانانی که میخواستند وارد عرصه شوند، یا ناگزیر به این قطبها مراجعه میکردند یا از آنها فاصله میگرفتند. متأسفانه آنچه بهعنوان نقدِ دانشگاهی مطرح شد، بعدها به مقالاتِ علمی-پژوهشیِ بیارزشی تبدیل گردید که امروز میبینیم؛ بهگونهای که چارچوب نظری را بهزور به یک نمایشنامه یا یک جریانِ تاریخی میخورانند، بدون اینکه درکِ درستی از آن اثر داشته باشند یا خواننده از مطالعهاش چیزی دستگیرش شود. شما با خواندن سومین مقالهی پژوهشی، حتماً سردرد خواهید گرفت، چراکه هم در فرم، و هم در محتوا، میانجیای برای فهماندن و کاربستِ آن در نقدِ جاری وجود نداشته است. ببخشید که طولانی شد، اما گفتم که این نکات را مطرح کنم.
نیاز به نقد تئاتر از بین رفته است؟
رامتین شهبازی مدرس، پژوهشگر، منتقد و عضو انجمن منتقدان و نویسندگان خانه تئاتر هم پس از صحبتهای رضا آشفته و سعید اسدی ضمن قدردانی از تلاشها و زحمات کورش سلیمانی در ایام مدیریت بر مجموعه تئاتر شهر به آسیبشناسی جریان نقد تئاتر طی سالهای اخیر پرداخت و گفت: برای من جالب و عجیب است که طی روزهایی که جنگ بر زندگی ما سایه انداخته است و اصلا نمیدانیم ساعت دیگرچه برسر ما خواهد آند اما داریم از نقدتئاتر صحبت میکنیم. فضایی که امیدوارم هرچه زودتر به اتمام برسیم تا همه ما بتوانیم در آرامش بهتری کنار یکدیگر باشیم. اما اگر بخواهم در تکمیل صحبتهای دوستان به ارائه نکاتی بپردازم باید بگویم چند سال پیش همین بحث را در خانهی هنرمندان، از سوی انجمن نویسندگان و منتقدان خانهی تئاتر، داشتیم. اتفاقاً یادم هست که برنامههای خوبی شد و بحثهای مفیدی درگرفت. یک سال هم حین برگزاری جشن انجمن بود که من صحبتهایی راجع به نقد کردم. یکی از دوستان کارگردان جوان برگشت و گفت: «اگر ما یک شب بخوابیم و صبح بیدار شویم و ببینیم هیچ منتقد تئاتری وجود ندارد، چه اتفاقی برای تئاتر میافتد؟» اما من امروز میخواهم بگویم که اگر امشب بخوابیم و فردا بیدار شویم و ببینیم تئاتر وجود ندارد، چه اتفاقی برای کشور میافتد؟
وی افزود: متأسفانه این نیاز، همانطور که آقای اسدی و آشفته گفتند به نظر میرسد کاملاً از بین رفته است. البته من به اندازهی آقای آشفته چندان ناامید نیستم؛ واقعاً کارهای خوبی هم دیده میشود. به هر حال، از میان همان صد نمایشی که روی صحنه میرود، ممکن است کار خوبی هم ببینیم، ولی اینها کفایت نمیکند. یعنی داریم میگوییم که زمانی هفت کار روی صحنه بود که پنج اثرآن خوب بود، اما حالا میگوییم صد کار اجرا دارد؛ پس عملاً به همان دورهی قبلی برگشتیم و این نشان میدهد که بضاعت تولید تئاتر ما در عرصهی اثرگذاری، ظاهراً بیشتر از این نیست. نکتهی بعد اینکه یادم میآید آن موقع خیلی در مجلات سینمایی مینوشتم. من ابتدا سینمایینویس بودم و بیشتر در مجلهی «گزارش فیلم» مینوشتم، بعد به هفتهنامهی «سینما» و سپس روزنامهی «ایران» رفتم. هرجا که میرفتم – که سینمایی بود – همیشه اصرار میکردم که تئاتر هم داشته باشیم. همیشه از من میپرسیدند: «خب، سینما مخاطبش معلوم است و تعداد مخاطبانش مشخص است. آیا تئاتر هم بهاندازهای مخاطب دارد که ما یک صفحهمان را به آن اختصاص دهیم؟» به هر حال، دوستان را قانع میکردم. یادم هست که در مجلهی «گزارش فیلم»، صفحههای تئاتر را راه انداختیم؛ بعد از توقف فعالیتهای «گزارش فیلم»، به هفتهنامهی «سینما» رفتیم و با آقای فریدون جیرانی و دیگران بودیم. در آنجا هم شروع کردم به راهاندازی صفحات تئاتر، در حالی که آن دوستان کاملاً سینمایی بودند و نسبتی با تئاتر نداشتند؛ به قول معروف، از بدنهی سینما بودند و راضی میشدند که ما صفحهی تئاتر و نقد تئاتر داشته باشیم. مثلا یکی از خاطرهانگیزترین گفتوگوهایم، با استاد مرحوم بهرام بیضایی در هفتهنامهی «سینما» به جهت اجرای نمایش «شب هزار و یکم» بود. میخواهم بگویم که این نیاز حس میشد؛ به هر حال، به کسی نیاز بود که دربارهی نمایشهای روی صحنه بنویسد – حالا با هر کیفیتی، که بحثی جداست و ما ترفندها و فکرهای مختلفی میزدیم تا این مقوله جذابتر شود.
شهبازی افزود: دقیقا همین جاست که به بحث تولید اقتصادی و بهصرفه بودن میرسیم؛ نکتهای که امروز همچنان کار میکند. امروز شنیدهام که برای فلان سریال شبکهی خانگی یا فلان فیلم سینمایی پولپاشی میشود. یعنی هنوز معلوم است که قلم بعضیها مهم است که دربارهی یک اثر بنویسند و آن مطلب چاپ شود و بابتش پول زیادی پرداخت شود. باور نمیکردم تا چند وقت پیش که دربارهی یکی از سریالهای تلویزیونی با من تماس گرفتند و رقم خیلی خوبی پیشنهاد دادند که دربارهی آن بنویسم. گفتم بر چه اساسی این رقم را پیشنهاد میدهید؟ تحصیلات و سابقهی من را میبینید؟ کمی گفتوگو کردیم و گفتم نمیپذیرم. گفتند خیلی از همکارانتان پذیرفتهاند. گفتم بین خودشان است، من وکیل یا وصی دیگران نیستم، ولی نمیپذیرم. بعداً آن سریال را دیدم – چون کارگردانش از دوستانم بود – و متنی نوشتم و به خود کارگردان دادم و گفتم هرجا خواستی منتشر کن، اما از سمت تهیهکننده با من تماس نگیرند، چون ممکن است پاسخ نامناسبی بدهم. پس معلوم است که هنوز این بدهبستان در سطحی که کارکرد اقتصادی دارد، جریان دارد، اما آن بخشی که اثرگذاری فرهنگی حذف شده است. یعنی تا وقتی کارکرد تبلیغاتی برای یک اثر داشته باشی، هم منتقد خوبی هستی و هم قلمت زیباست، اما فقط کافی است یک روز بخواهی قلمت را بچرخانی و بنویسی که برخی از آثار نامطلوبی که تولید میکنید به چه درد میخورد، آن وقت نقدِ تو ویرانگر و بیفایده میشود. بنابراین این اصلِ بهصرفه بودن، امروز برای تأثیر اقتصادی نقد از بین رفته است.
وی با ارائه نقطه نظرات خود به نسبت منتقدان با صنوف مرتبط هم اشاره کرد و گفت: پرسش دیگری که درباره آسیبشناسی نقد تئاتر میتوان اشاره داشت این که در خانههای مختلف مثل خانهی سینما و خانهی تئاتر، انجمن منتقدان چه نسبتی با این خانهها دارد؟ در خانهی سینما صنوف سفارشدهنده (مثل تهیهکنندگان) و صنوف اجراگر (مثل بازیگران و کارگردانان) داریم. اما نقش و حضور صنفی منتقد وسط این ماجرا چیست؟ مدرس چه تعریفی پیدا میکند؟ شرایطی که موجب شده ما در تمام این سالها نتوانیم نظام حقوقی را تعریف کنیم که شغل منتقد چیست و تعریف شغلیاش کدام است؟ حتی این اینروزها بحث شده که شغل منتقد چگونه باید تعریف شود. اصلا به قول آقای اسدی یک منتقد به مثابه شغل منتقد از کجا باید درآمد داشته باشد؟ الان که نه روزنامهای وجود دارد و نه مجلهای؛ فصلنامهی تئاتر هم آسیبهایی دارد که آقای دکتر فرمودند؛ مقالات پژوهشیاش بهگونهای دیگر است. روزنامهها هم که عملاً دیگر صفحات ثابتی برای تئاتر ندارند. پس وقتی این بسترها وجود ندارند، منتقد از کجا باید ارتزاق کند؟ طبیعتاً به همان چیزی میرسیم که هم آقایی آشفته و هم آقای اسدی به آن اشاره کردند یعنی صفحات اینستاگرام یا یادداشتهای مندرج در سامانههای فروش بلیت و امثال آن. مسیری که موجب میشود دیگر از حوزه نقد خارج شویم چون اساسا محلی برای نقد نداریم. مثلا در تلویزیون برنامهای به نام «مجلهی تئاتر» داشتیم که مدتها من درگیرش بودم، اما تلویزیون به این نتیجه رسید که این برنامه به چه درد میخورد؟
شهبازی افزود: به نظر میرسد که به شکل کاذب، هر چیزی که نیازش از بین برود، لزوماً اتفاق درستی نیست. بدن من نیاز به پروتئین دارد، اما وقتی پول ندارم گوشت بخرم، دلیل نمیشود که بگویم بدنم دیگر گوشت نمیخواهد؛ بدن پروتئین میخواهد. این نیاز به حسب آن ماجرا، کاذب نشده است. نقد هم همین طور است. ما میگوییم محلش وجود ندارد. حتی در سینما نقد شفاهی داریم، اما در تئاتر نقد شفاهی هم نداریم. اتفاقا چند هفته پیش، در یک برنامهی پلتفرمی که با آقای دکتر اسدی بودیم، سعی کردیم سرمایهگذار را راضی کنیم که برنامهای دربارهی تئاتر بگذاریم. سئوال کردند آیا برنامهع مخاطب دارد؟ اتفاقاً رفتیم و دیدیم مخاطب داشت. البته نه به خاطر کار ویژهی ما، بلکه به خاطر اینکه جایگزین دیگری وجود ندارد.
وی دربخش دیگری از صحبتهای خود تصریح کرد: هرچه عرصههای نوشتاری و عرصههای نگاهِ انتقادی کوچکتر شوند، عرصههای دیگر بازتر میشوند. نقد، فضای گفتوگوست؛ اگر فضای گفتوگو را مسدود کنی، طبیعتاً فضای ایدئولوژیک متولد میشود و همه چیز را میبرد. آن وقت کسی نیست که استیضاح یا بازخواست کند و متأسفانه این اتفاق میافتد. میبینیم که صد تئاتر اجرا میشود، اما شاید فقط ششهفتتای آن قابل صحبت باشند؛ در حالی که در دورههای قبل، وقتی جوانتر بودیم، در همین تئاتر شهر، آقای بهزاد فراهانی نمایش «گل و قداره» را اجرا میکرد من چندین شب به تماشای این نمایش مینشستم. در یکی از همین شبها بود بعد از اجرا آقای فراهانی من گرفت و گفت: «به خدا اتفاق جدیدی نمیافتد؛ هر شب داری این را میبینی و میآیی؟» اما من در جواب گفتم: میبایست این کار را چندین بار ببینم تا بتوانیم بنویسیم. ما چنین آرمانهایی داشتیم؛ مسیری که الان این اتفاق نمیافتد و آسیبهایش را هم میبینیم.
بر اساس این گزارش پس از صحبتهای کارشناسان حاضر در برنامه، محمدرضا خاکی مدرس، کارگردان، مترجم و پژوهشگر شناخته شده تئاتر کشورمان با همراهی علیرضا گیلوری مدیرعامل خانه تئاتر به ارائه نقطه نظرات خود در حوزه آسیبشناسی نقد در تئاتر ایران پرداختند. این در حالی بود که مخاطبان حاضر در نشست نیز به طرح پرسش هاو چالشهای خود در حوزه نقد تئاتر پرداختند.
توجه به تلاشهای منتقد در حوزههای مالی، مقابله با سطحی نگری نقد تئاتر در حوزههای مختلف تخصصی، توجه به ارزش اقتصادی نقد در تئاتر، حفظ حرمت و جایگاه منتقدان در میان جامعه تئاتری و رسانهای کشور، توجه منتقد به مطالعات بینا رشتهای وحوزههای جامعه شناسی، روانشناختی، ادبیات، تاریخ و سایر حوزه ها، توجه به تولید هنری مناسب با استفاده از نظرات منتقدان معتبر، باز تعریف گفتمان تئاتر ایران به ویژه در حوزه نقد، توجه به دوران افول و فطرت فعالیتهای تئاتردر حوزههای پژوهشی و بنیادی، تمرکز دوباره به موانع و چالشهای تئاتر، توجه به چالشهای صنفی منتقدان در مواجهه با خانهها، اصناف و مجموعههای دولتی، ضرورت به روزرسانی منتقدان در مواجهه با رسانههای نوین از جمله موارد دیگری بود که در این نشست به آن اشاره شد.