خبرگزاری کار ایران

ایران در برابر آمریکا و اسرائیل؛ چرا نتیجه‌ای حاصل نمی‌شود؟

ایران در برابر آمریکا و اسرائیل؛ چرا نتیجه‌ای حاصل نمی‌شود؟

حمیرا امبرین در یادداشتی درباره اینکه ایران دربرابر آمریکا و اسرائیل؛ چرا نتیجه ای حاصل نمی شود، نوشت: معنای پیروزی در جنگ‌های مدرن تغییر کرده است. امروزه گاهی مهم‌تر از پیروزی در جنگ، جلوگیری از پیروزی دشمن است. ایران این اصل را مبنای راهبرد خود قرار داده است. هدف آن شکست دادن کامل آمریکا و اسرائیل نیست، بلکه جلوگیری از دستیابی آنها به اهدافشان است.

به گزارش ایلنا، در متن یادداشت حمیرا امبرین آمده است؛ 

در مورد ایران پرسش اصلی این نیست که چرا تنش وجود دارد، بلکه این است که چرا با وجود چنین قدرت بزرگی، نتیجه‌ای به دست نمی‌آید. این پرسش واقعیت اصلی این تقابل را آشکار می‌کند و ما را وادار می‌سازد در سطحی عمیق‌تر به سیاست بین‌الملل بیندیشیم؛ جایی که برداشت‌های سنتی از روابط جهانی دیگر کارایی گذشته را ندارند. ظاهراً جهان همان است، قدرت‌ها همان‌اند و سلاح‌ها نیز تغییر چندانی نکرده‌اند؛ اما یک نکته اساسی تغییر کرده است: رابطه مستقیم میان قدرت و نتیجه که در گذشته جنگ‌ها را تعیین‌کننده می‌کرد، دیگر وجود ندارد. فهم این تغییر، کلید درک این وضعیت است.

آمریکا و اسرائیل از نظر نظامی، اقتصادی و فناوری برتری قابل توجهی دارند. آنها تقریباً از تمام ابزارهایی که یک قدرت بزرگ در اختیار دارد علیه ایران استفاده کرده‌اند. تحریم‌های شدید اقتصادی اعمال شد، ایران از نظام مالی جهانی محدود گردید، تلاش شد در عرصه دیپلماتیک منزوی شود و در مواردی نیز عملیات نظامی محدود انجام گرفت. هدف این اقدامات روشن بود: وادار کردن ایران به عقب‌نشینی از سیاست‌هایش، تضعیف توانایی‌های آن و محدود کردن نفوذ منطقه‌ای‌اش.

بر اساس منطق سنتی سیاست بین‌الملل، چنین فشارهایی باید برای وادار کردن هر کشوری به عقب‌نشینی کافی می‌بود، اما در مورد ایران چنین اتفاقی رخ نداد. همین مسئله این پرسش را جدی‌تر می‌کند که مشکل دقیقاً کجاست.

پاسخ به این پرسش ما را وادار می‌کند مفهوم قدرت را دوباره بررسی کنیم. در سیاست بین‌الملل، قدرت صرفاً به معنای داشتن منابع یا سلاح نیست، بلکه به این معناست که یک کشور بتواند رقیب خود را وادار کند تصمیمی را بگیرد که او می‌خواهد. در مورد ایران چنین اتفاقی رخ نداده است. فشار وجود دارد و خسارت‌هایی نیز وارد شده، اما تصمیمات ایران تغییر نکرده است. این یعنی قدرت به کار گرفته شده، اما به هدف اصلی خود—یعنی نتیجه سیاسی—نرسیده است. به بیان ساده، مشکل کمبود قدرت نیست، بلکه میزان کارآمدی آن است.

این وضعیت ناشی از شکست یک تصمیم یا یک راهبرد خاص نیست، بلکه نشانه یک تغییر ساختاری بزرگ‌تر است. ماهیت جنگ‌های مدرن دگرگون شده است. در گذشته جنگ‌ها نسبتاً روشن و تعیین‌کننده بودند؛ قدرت صنعتی، برتری نظامی و منابع فراوان معمولاً تضمین‌کننده پیروزی محسوب می‌شدند. اما امروز نقش جنگ پیچیده‌تر شده است. صرف ویران‌سازی کافی نیست؛ چالش اصلی این است که این ویرانی چگونه به نتیجه سیاسی پایدار تبدیل شود. در مورد ایران، این همان مرحله‌ای است که به‌خوبی تحقق نیافته و مهم‌ترین توضیح برای وضعیت کنونی به شمار می‌رود.

یکی از دلایل اصلی این مسئله آن است که مسیر نظامی روشن و عملی برای حل این بحران وجود ندارد. جنگی گسترده می‌تواند پیامدهای خطرناکی نه تنها برای منطقه بلکه برای کل جهان داشته باشد. تنش در خلیج فارس تنها یک درگیری منطقه‌ای نیست؛ بلکه می‌تواند باعث اختلال در عرضه جهانی انرژی، افزایش قیمت نفت و فشار بر اقتصاد جهانی شود. به همین دلیل آمریکا و اسرائیل از جنگ گسترده پرهیز می‌کنند و راهبردی محدود را دنبال می‌کنند. اما همین محدودیت باعث می‌شود قدرت آنها کامل و تعیین‌کننده نباشد. آنها می‌توانند به ایران آسیب بزنند، اما نمی‌توانند آن را به طور قاطع وادار به تسلیم کنند. در نتیجه وضعیتی شکل می‌گیرد که در آن قدرت وجود دارد، اما روش مؤثری برای استفاده کامل از آن در دست نیست.

در عین حال، تفاوت در شدت منافع نیز نقش تعیین‌کننده‌ای در این تقابل دارد. برای ایران، این مسئله صرفاً یک موضوع سیاست خارجی نیست، بلکه با حاکمیت و بقای آن پیوند خورده است. هنگامی که یک کشور مسئله‌ای را به بقای خود مرتبط بداند، آمادگی بیشتری برای تحمل فشار دارد. چنین کشوری می‌تواند زیان‌های موقتی را بپذیرد، راهبردی بلندمدت در پیش بگیرد و به آسانی عقب‌نشینی نکند. ایران نیز بر اساس همین اصل عمل می‌کند.

در مقابل، برای آمریکا و اسرائیل این موضوع هرچند مهم است، اما تنها یکی از مسائل راهبردی آنها به شمار می‌رود. آنها باید همزمان به اقتصاد خود، سیاست داخلی و واکنش‌های جهانی نیز توجه کنند؛ به همین دلیل از رفتن به سوی درگیری گسترده پرهیز می‌کنند. همین تفاوت در میزان اهمیت موضوع، جهت این تقابل را تعیین می‌کند و باعث می‌شود حتی کشوری ضعیف‌تر نیز بتواند در برابر ائتلافی قدرتمند مقاومت کند.

در اینجا نکته مهم دیگری نیز آشکار می‌شود: معنای پیروزی در جنگ‌های مدرن تغییر کرده است. امروزه گاهی مهم‌تر از پیروزی در جنگ، جلوگیری از پیروزی دشمن است. ایران این اصل را مبنای راهبرد خود قرار داده است. هدف آن شکست دادن کامل آمریکا و اسرائیل نیست، بلکه جلوگیری از دستیابی آنها به اهدافشان است.

همین امر نوعی موفقیت برای ایران محسوب می‌شود و نشان می‌دهد که در چنین درگیری‌هایی مفاهیم سنتی پیروزی و شکست دیگر معنای گذشته را ندارند.

علاوه بر این، ماهیت نظام جهانی نیز در این بحران نقش مهمی دارد. جهان امروز به‌شدت به هم پیوسته است. نظام‌های انرژی، تجارت و مالی آن‌چنان به یکدیگر وابسته شده‌اند که تنش در یک منطقه فوراً پیامدهای جهانی ایجاد می‌کند. ایران در موقعیتی جغرافیایی قرار دارد که مسیرهای مهم انرژی جهان از آن عبور می‌کند، از جمله تنگه هرمز  افزایش تنش در این منطقه می‌تواند آثار گسترده‌ای بر اقتصاد جهانی داشته باشد. به همین دلیل حتی قدرت‌های بزرگ نیز تمایل ندارند از حد مشخصی فراتر بروند، زیرا پیامدهای آن ممکن است به منافع خودشان نیز آسیب برساند. در نتیجه، جنگ دیگر صرفاً میان چند کشور محدود نمی‌ماند، بلکه به مسئله‌ای جهانی تبدیل می‌شود.

تمام این عوامل در کنار هم وضعیتی ایجاد کرده‌اند که در آن استفاده از قدرت به فرایندی پیچیده و محدود تبدیل شده است. کشورها هنوز قدرتمند هستند، اما نمی‌توانند قدرت خود را با آزادی کامل به کار بگیرند. در همین نقطه است که محدودیت‌های قدرت آشکار می‌شود. هنگامی که کشوری نتواند از قدرت خود به طور کامل استفاده کند، برتری آن در عمل محدود می‌شود، حتی اگر از نظر نظامی بسیار قوی باشد.

عامل زمان نیز در این معادله نقش مهمی دارد. هرچه یک درگیری طولانی‌تر شود، هزینه‌های اقتصادی، سیاسی و راهبردی آن افزایش می‌یابد. برای قدرت‌های بزرگ این هزینه‌ها حساس‌تر است، زیرا آنها باید همزمان در چندین جبهه فعالیت کنند. در مقابل، کشوری که توان تحمل بیشتری داشته باشد، به مرور زمان در موقعیت بهتری قرار می‌گیرد. ایران از همین راهبرد استفاده کرده و زمان را به نفع خود به کار گرفته است.

در نهایت از این وضعیت یک نتیجه روشن به دست می‌آید: مسئله اصلی کمبود قدرت نیست، بلکه میزان کارایی سیاسی آن است. کشورها هنوز می‌توانند جنگ کنند و خسارت وارد سازند، اما دیگر مانند گذشته به‌سادگی نمی‌توانند به اهداف سیاسی خود دست یابند. به همین دلیل مهم‌ترین پرسش امروز این نیست که چه کسی قدرتمندتر است، بلکه این است که چه کسی می‌تواند قدرت خود را به نتایج سیاسی مؤثر تبدیل کند.

در همین جا پرسش اولیه دوباره با شدت بیشتری مطرح می‌شود؛ چرا با وجود این همه قدرت، نتیجه‌ای حاصل نمی‌شود؟ پاسخ این است که ضعف واقعی قدرت در جهان امروز در مقدار آن نیست، بلکه در محدودیت‌های آن است. هنگامی که قدرت نتواند نتیجه ایجاد کند، هرچند همچنان قدرت باقی می‌ماند، اما کارکرد اصلی خود را از دست می‌دهد. این همان واقعیت اصلی این تقابل و نشانه‌ای روشن از تغییر جهان امروز است.

دکتر حمیرا امبرین تحلیل گر مؤسسه مطالعات منطقه‌ای (IRS)

انتهای پیام/
ارسال نظر
پیشنهاد امروز