در تماشای «دولت عشق»؛
بازخوانی «پوستاندازی وجودی» در جان مولانا و جامعه
علی ربیعی
هفتم و هشتم مهرماه در تقویم ملی ما، بیش از آنکه یادآور یک مناسبت فرهنگی باشد، آستانهای برای درک عمیقتر مفهوم «مواجهه» است. قصه کهن پیوند شمس و مولانا در تاریخ ادبیات و اندیشه ما، الگویی زنده برای فهم «گفتوگو» است؛ گفتوگویی که از سطح کلمات فراتر میرود و به دگردیسی جانها میانجامد.
از «پوستاندازی وجودی» تا «اطلس نو»
اغلب از شمس و مولانا به مثابه دو قطب عرفانی سخن گفته شده، اما اگر از پنجرهی جامعهشناسی به این دیدار بنگریم، با یک «گسست سازنده» روبهرو میشویم. مولانا پیش از شمس، فقیهی در اوج شکوه علمی و یک شخصیت شناخته شده اجتماعی بود. او در مسند استادی، با «تنظیمات کارخانهای»ِ ذهنیاش، گمان میکرد حقیقت را در حصار دانش مکتسبه محصور کرده است.
شمس اما، با ورود طوفانی خویش، مولانا را با شکستن این قالبها و وانهادن تشخصهای عاریتی به «پوستاندازی وجودی» فراخواند. این امر استعارهای است برای امروز ما: جامعه زمانی «زنده» میشود که هرکدام از ما، شجاعت وانهادن کهنگیها و آغاز یک «اطلس نو» را برای پویایی بیابد. همانطور که مولانا با پذیرش این تحول بنیادین، به «دولت پاینده» رسید، جامعه نیز برای بازسازی خود، نیازمند عبور از ایستایی است.
در جستجوی «دولت عشق»؛ آینهای برای مردم
با این نوع نگرش، ذهن از ساحت عرفان به ساحت سیاست آرمانی هگل به روایت چارلز تیلور پرتاب میشود. هگل از مفهومی سخن میگوید که میتوان آن را «دولت عشق» نامید؛ دولتی که مردم در آن بیگانه نیستند و ارادهی جمعیشان در نهادهای آن عینیت یافته است. در چنین فضایی، شهروند دولت را نه به مثابه ابزاری تحمیلی، بلکه همچون «جوهر ذات خویش» میبیند.
تراژدی گسست و ضرورت بازاندیشی
اما امروز، ترازوی تحلیل اجتماعی ما در کجای این مسیر قرار دارد؟ اکنون در وضعیتی با کوهانههای ارزشی متفاوت به سر میبریم. تفاوتهای اجتماعی بهخصوص نسلی چیزی شبیه به «بیگانگی ساختاری» به وجود آورده است؛ امری شبیه به تجربهی برخی جوامع در تاریخ که میان زیستجهان مردم و نهادهای رسمی، شکافی عمیق و انجمادگونه ایجاد شده بود.
وقتی زبان مفاهمه میان جامعه و نهادها کمرنگ میشود، «گفتوگو» جای خود را به «حکمهای یکسویه» میدهد. گروهها و نسلها به جای آنکه «با هم» سخن بگویند، «دربارهی هم» میاندیشند. این انزوای جمعی، پیوندهای انسانی را فرسوده و سرمایهی اجتماعی را که پشتوانهی تابآوری در روزهای دشوار است، به یغما میبرد.
بازگشت به گفتگو؛ برای «زندگی گستردهتر»
امید، به معنای خوشبینی سادهانگارانه نیست؛ بلکه باور به این حقیقت جامعهشناختی است که ما هنوز قادریم در سرنوشت مشترکمان اثر بگذاریم. برای بازسازی آن «دولت عشق» و رسیدن به «زندگی گستردهتر»، راهی جز بازگشت به «شنیدن» نداریم.
همانطور که شمس، مولانا را به شنیدنی عمیق دعوت کرد، امروز نیز ما به فضایی نیاز داریم که در آن تفاوتها نه به مثابهی تهدید، که به عنوان امکانهایِ تازه برای همزیستی به رسمیت شناخته شوند. ما بیش از «همصدا شدن»، محتاج «گفتوگوی مشترک» هستیم.
با این شیوه میتوان با الگو گرفتن از آن مواجههی تاریخی، هرکدام از ما برای عبور از این دوقطبیهای بنیانشکن، از پیلههای تنگ انزوای خویش بیرون آییم و با شجاعت در بازنگری باورها و ساختارهایمان، امید را نه در کلام، که در عمل جمعی دوباره «اطلسبافی» کنیم. چرا که تنها در آینهی اعتماد است که میتوانیم دوباره یکدیگر را بازشناسیم و به سوی فردایی که «دولت پایندهی» ماست، گام برداریم.