گزارش میدانی ایلنا از زیست دشوار کارگران در پایانه مسافربری جنوب تهران:
تجارت رنج در ترمینال جنوب/ استخوان کودکان جلیقهسبز زیر بار سنگین خورد میشود/ زندگی در خوابگاهی بدون سقف به خاطر یک ساندویچ کالباس!
پشت هیاهوی مسافران و گردش مالی میلیاردی در ترمینال جنوب، چرخهی سنگینی از بهرهکشی از کارگران غیررسمی جریان دارد؛ از کودکان جلیقهسبزی که زیر بار چمدانها استخوان خرد میکنند تا کارگران روزمزدی که بدون بیمه و حق قانونی، دور از خانواده عرق میریزند
به گزارش خبرنگار ایلنا، ساعت حوالی سه عصر است. آفتاب بیرمق و خستهی پاییزی روی سقفهای فلزی بلند و آسفالتِ لکهدار «ترمینال جنوب» پهن شده است. بوی غلیظ و خفهکنندهی گازوئیل سوخته با غبار معلق در هوا ترکیب شده و صدای مدام و یکنواختِ درگیر شدن دندههای اتوبوسها در کنار فریاد بیامان جارچیهایی که اسم شهرها را در فضای سالن میپراکنند، فضای ناآرام و پرهیاهوی پایانه را میسازد.
در میان این دالان شلوغ و رفتوآمدِ بیشمار مسافران، نخستین تصویری که درست در نقطه ورودی سالن مسافربری چشم را میگیرد، قامت کوتاه و جثههای نحیف نوجوانانی است که سن بسیاری از آنها به سختی به ۱۵ یا ۱۶ سال میرسد. جلیقههای متحدالشکل سبزرنگی بر تن دارندکه، نشانِ ساماندهی ظاهری چرخدستیها توسط شرکتهای پیمانکاری شهرداری است. آنها چمدانهای حجیم، ساکهای راهراه و بارهای سنگین مسافران را درست از لحظهی پیاده شدن از تاکسیها، روی چرخهای فلزی میگذارند و مسیر طولانی ورودی تا سالن تعاونیها را زیر این بارِ سنگین طی میکنند.
جلیقههای سبز و هراس از مأمور؛ روایت احمد و ۱۲ ساعت چرخراندن
در کنار یکی از سکوهای بتنی بارگیری، نوجوانی روی لبهی سیمانی نشسته و دستهای تاولزده و گردوخاکگرفتهاش را میان دو زانو فشرده است. وقتی به او نزدیک میشوم و سایهام روی صورتش میافتد، نخستین واکنشش ترسی ناگهانی و غریزی است؛ چشمهایش دودو میزند، عقب میکشد و دستهی چرخ را محکمتر میگیرد. تصور میکند با مأمور شهرداری یا بازرس اداره کار روبروست؛ هراس از توقیف چرخ یا اخراج شدن، در نگاهش موج میزند. وقتی خیالش راحت میشود، با صدایی آهسته و گرفته میگوید: «۱۵ سالمه…»
احمد هر روز از ساعت ۹ صبح تا ۹ شب، ۱۲ ساعت تمام، میان ورودی سالن و اتوبوسها چرخ میراند. وقتی از میزان درآمدش میپرسم، دستی به صورت گردوخاکگرفتهاش میکشد و میگوید: «توی روزهای پرمسافر اگه پا بده، شاید دو تا سه میلیون تومن کار کنم، اما الان که مدرسهها شروع شده، صبحها باید برم کلاس و دیگه فقط شیفت عصر میتونم بیام. یعنی درآمدم خیلی افت کرده.»
اما تمام این دستمزد، به احمد نمیرسد: «ما فقط بار رو میکشیم و عرق میریزیم، اما سود اصلی مال شهرداری و پیمانکاره. بابت هر باری که میبریم یا پرداختی مسافر، سهم ورودیه و اجاره چرخ برداشته میشه. ما هیچ بیمهای نداریم. شهرداری هم اصلاً کاری به بیمه کردن ما نداره و ما رو به رسمیت نمیشناسه.»
حضور احمد و دهها کودک و نوجوان جلیقهسبز دیگر در صحن پایانه، نقض آشکار صریح قوانین کار در خصوص ممنوعیت بهکارگیری افراد زیر ۱۸ سال در مشاغل سخت، زیانآور است؛ تخلفی علنی که روزانه زیر گوش مدیریت کلان شهر تکرار میشود.
هرم طبقاتی پایانه؛ خاورهای آبمعدنی و رنج روزمزدی کارگران بلوچ
همانطور که امتداد قدمهای مسافران را دنبال میکنم و وارد فضای داخلی پایانه میشوم، هرم پیچیده و لایهبندیشدهی این شهر کوچک در برابر چشمانم شکل میگیرد. در لایهی منزه و بالادستی، کارمندان اداری و متصدیان فروش تعاونیها در اتاقکهای شیشهای و غرفههای سرپوشیده نشستهاند، با ساعات کاری مشخص و دستمزدهای قانونی. کمی آنسوتر در میان دود اتوبوسها، رانندگان و شاگردان اتوبوس چانه میزنند؛ نیروهایی که دریافتیشان پایه-سفر است و به میزان باری که در صندوق جای میدهند و پورسانت تعاونی بستگی دارد. نیروهای حراست با لباسهای فرم بر نظم ظاهری نظارت میکنند، اما هرچه نگاهم را به لایههای زیرین و تاریکتر این ساختار میدوزم، فرسایش انسان پررنگتر میشود:
پاکبانان شرکتی که با حداقل دستمزد، فضای پرتردد سالنها را نظافت میکنند و مدام با تاخیر در پرداخت حق بیمه مواجهاند، کارگران روزمزدی که بدون هیچ قراردادی گوشهای به انتظار رسیدن کامیونها کز کردهاند، و در نهایت همین باربران خردسال که سنگینترین بارِ این اکوسیستم را بر دوش میکشند.
کمی آنطرفتر، در ضلع شرقی و در مسیر انبارها، صدای ترمز کشدار و سنگین یک خاور، سکوت نسبی محوطه باربری را میشکند. خاور تا سقف از باکسهای آبمعدنی پر شده است. به محض توقف ماشین، چند کارگر به سرعت از گوشه و کنار محوطه، گرد آن جمع میشوند تا بار انبارها و غرفهها را تخلیه کنند. پس از سه ساعت کار مداوم زیر آفتاب و جابهجا کردن صدها باکس سنگین، یکی از کارگران روی جدول کنار خاور مینشیند، نفسش را بیرون میدهد و عرق پیشانیاش را با پشت آستینش پاک میکند. اسمش «محمد» است؛ جوانی بلوچ و اهل زاهدان. وقتی کنارش روی جدول مینشینم و سر صحبت را باز میکنم، نگاه خستهاش را به کف آسفالت میدوزد و میگوید: «روال کار ما همینه. هروقت ماشین سنگین مثل آبمعدنی بیاد، صدامون میکنن که بیاین برای تخلیه. برای سه ساعت کار سنگین، فقط یک میلیون تومن میگیریم.»
محمد تنها نیست؛ نگاهی به چهرههای آفتابسوختهی کارگرانی که دور خاور حلقه زدهاند نشان میدهد که بخش عمدهای از نیروهای روزمزد و ساعتی تخلیهی بار در ترمینال، جوانان مهاجر و گاهاً بلوچ هستند. فقر ساختاری و نرخ بالای بیکاری در مناطق مرزی، آنها را به سمت این مشاغل سخت، بدون ایمنی و فاقد هرگونه چتر حمایتی رانده است؛ آنها درآمدی ناپایدار دارند، درآمدی که با تخلیهی آخرین باکس آبمعدنی قطع میشود تا شاید ماشین بعدی از راه برسد.
پایانه به مثابه خوابگاه بیسقف
اقتصاد پنهان بار
در بخشهای خلوتتر سالن انتظار و زوایای کمرفتوآمد انبارها، چهرهی دیگری از این زیستبوم خودنمایی میکند. پیرمردی با لباسهای کهنه و غبارگرفته روی کارتن کهنهای در کنار دیوار کز کرده است. دستهای لرزانش توان فیزیکی برای چرخراندن ندارد و سینهاش رمقی برای تخلیهی بار سنگین باقی نگذاشته. وقتی کنارش میایستم و از وضعیتش میپرسم، پُک عمیقی به سیگار نیمیسوختهاش میزند، دودش را در هوا پخش میکند و میگوید:
«اینجا پول ثابتی به من نمیدن. هیچ حقوق و قراردادی در کار نیست. اگه کمکی کنم یا بتونم برای تعاونیها مسافر جلب کنم و بلیت بفروشم، شاید یک قرص نان یا پول خردی گیرم بیاد؛ شاید هم برایم یک ساندویچ کالباس بخرند. جاخواب هم ندارم؛ شبها همینجا روی صندلیهای ترمینال یا گوشه سالن میخوابم.»
پایانه جنوب برای دهها کارگر سالمند، مهاجران جویای کار و بیخانمانها، دیگر فقط یک مرکز ترانزیتی نیست؛ بلکه نقش یک «خوابگاه عمومی بیسقف» را ایفا میکند. نیروهایی که روزها در جریان جابهجایی ثروت و مسافر مستهلک میشوند و شبها روی نیمکتهای سرد فلزی به خواب میروند.
هنگام خروج از پایانه و عبور دوباره از میان چرخدستیها، آنچه بیش از هر چیز در ذهن میماند، حجم عظیم ثروتی است که در این فضای محدود ردوبدل میشود اما سودش هرگز به لایههای پایینی نمیرسد. ترمینال جنوب روزانه شاهد گردش مالی سنگینی است؛ جریانی که فقط از بلیت مسافران شکل نمیگیرد، بلکه ارسال خردهبارهای تجاری با اتوبوسهای معروف به «توپخانهی بار» و تعرفههای متعدد جابهجایی، سود سرشاری برای تعاونیها و سازمان پایانههای شهرداری میسازد.
شهرداری حتی از قدم زدن یک چرخدستی تا پای اتوبوس، سود مستقیم میبرد، اما در عوض، تمام مسئولیتهای حقوقی، بیمهای و حفاظتی در قبال جان و آیندهی این نیروی کار را از دوش خود برداشته است. در غیاب نظارت جدی بازرسان اداره کار، چرخهی اقتصادی پایانه با حداکثر سوددهی برای مدیریت و پیمانکاران میچرخد؛ در حالی که بازوی اصلی خلق این ثروت، یعنی باربران خردسال، کارگران روزمزدِ مهاجر و پاکبانان بیسنگر، زیر فشار شیفتهای ۱۲ ساعته، بدون بیمه و نظارت، استخوان خرد میکنند.
گزارش: سعید حسامالدینی