خبرگزاری کار ایران

ایلنا گزارش می‌دهد؛

روایت چهار ماه آوارگی/ وقتی «موشک» سهم کوچه کارگرنشین شد

روایت چهار ماه آوارگی/ وقتی «موشک» سهم کوچه کارگرنشین شد

یک عمر ۲۷ یا ۲۸ سال کارگری کردم، خانه را با قرض و قوله و قسط بانک فراهم کردم، آن‌وقت در عرض چند ثانیه همه‌چیز ترکید و رفت هوا. حالا حداقل یک جواب درست و حسابی به ما نمی‌دهند. هیچ‌کس جواب نمی‌دهد. من درآمد چندانی ندارم. بعد از اخراج از داروگر، الان توی یک شرکت دیگر کارگری می‌کنم؛ حقوق قانون کار می‌گیرم. تازه این شرکت جدید هم مدام به بهانه وضعیت خراب و نبود مواد اولیه، تعدیل نیرو می‌کند و حقوق‌ها را کامل یا به موقع نمی‌دهد....

به گزارش خبرنگار ایلنا، جنگ برای کارگران تمام نشده است؛ چرا که عواقب تورم پس از جنگ، جهش‌های ناگهانی قیمت‌ها و آب رفتن روزمره‌ی سفره‌ها، جراحتی زنده و خون‌چکان است. 

برای درک فاجعه‌، کافی است از هسته‌ی مرکزی پایتخت فاصله بگیریم و به جغرافیای طبقاتیِ پیرامون بنگریم؛ به جایی مانند «شهر قدس» یا همان قلعه حسن‌خانِ سابق. جایی که سرنوشت یک کارگر، نمونه‌ای عریان از نابرابری و بی‌عدالتی  است. کارگری که ابتدا در سال ۱۴۰۳ با تیغ اخراجِ سرمایه‌داران بیکار شد و سپس در روزهای پایانی سال، اندک سرپناهی که با دهه‌ها کار کردن و عرق ریختن فراهم کرده بود، در اثر برخورد موشک فروریخت. اکنون او مانده است و ماه‌ها آوارگیِ مطلق؛ دریغ از یک حمایت و یک کمک. گویی بیکاری برای آوارگی و نگونبختی کافی نبود....

داستان این کارگر، یک استثنا نیست؛ در آن محله،  شاید ده‌ها کارگر دیگر با شرایط مشابه وجود داشته باشد که صدایشان در میان دیوارهای فروریخته گم شده است. 

صدای بی‌واسطه‌ی کمال؛ روایت چهار ماه آوارگی

«من  کارگری هستم که سال ۱۴۰۳ بیرونم کردند. یعنی راستش خودم نیامدم بیرون، اخراجم کردند. فقط من نیستم، چندین نفر دیگر هم با من بودند. از همان موقع داستان تلخ ما شروع شد. یک عمر کار کردیم و آخرش برای گرفتن حق سنوات‌مان ما را فرستادند دنبال نخود سیاه. خودشان گفتند: «روال کار همین است، باید بروی شکایت کنی تا سنواتت را بدهیم!» رفتیم شکایت کردیم، دوندگی کردیم. گفتند هر موقع حکم گرفتی پول را می‌دهیم. پارسال برج ده بود که توانستیم حکم بگیریم. گفتند یک ماه یا نهایت دو ماه دیگر، پولت توی حسابت است. 

الان وسط تیرماه هستیم؛ یعنی شش ماه گذشته و هنوز وکیل شرکت امروز و فردا می‌کند. من چند ده  میلیون تومان طلب دارم که ارزش آن از سال ۱۴۰۳ کلی سقوط کرده، از نصف هم کمتر شده. با وکیل تماس می‌گیریم، باور می‌کنید ما را بلاک می‌کند؟! به مدیرعامل زنگ می‌زنم، می‌گوید پیگیری می‌کنم و او هم بلاکم می‌کند. به هر کدام از مدیران کارخانه زنگ می‌زنم، فقط بلاک می‌شوم. من نمی‌دانم این پول را باید چطور از دست این‌ها بیرون بکشم؟ دوباره باید بروم دادگاه شکایت کنم؟ با کدام پول؟ 

ماجرای موشکی که سهمِ کوچه کارگرنشین ما شد

این از وضعیت شغلی و طلبم، اما مصیبت اصلی، در راه بود و جای دیگر سرمان آوار شد. بیست و یکم اسفندماه سال گذشته بود، ساعت ده شب. ما توی خانه بودیم؛، من و همسر و بچه‌هایم. یک‌دفعه صدای انفجار آمد و موشک خورد وسط کوچه‌مان. کوچه ما کلاً بیست خانه است که بیشترشان کامل تخریب و خاک شدند و نصف دیگرشان هم که سرپا ماندند، مثل خانه ما، تمام دیوارهایشان ترکیده و دیگر قابل سکونت نیستند. توی آن کوچه، بلااستثنا همه کارگریم. یک نفر آدم مسئول، یا کسی که کاره‌ای باشد، در این کوچه پیدا نمی‌کنید. ۲۸ سال است من در این محله زندگی می‌کنم و همه را می‌شناسم؛ اینجا کلاً یک منطقه کارگرنشین است. شهر قدس، خیابان نفت،  کوچه طوطی، همه ما که خانه‌هایمان روی سرمان خراب شد، کارگر بودیم. هنوز هم تعجب می‌کنم که چرا باید موشک وسط کوچه کارگری ما بخورد و زندگی‌مان را خاکستر کند! 

​چهار ماه آوارگی و پاسخ مسئولان: برو توی ورزشگاه بخواب! 

از همان بیست و یکم اسفند تا همین امروز، من و خانواده‌ام آواره‌ایم. هی باید از این خانه به آن خانه برویم؛ چند روز خانه خواهرم، چند روز خانه برادرم. نه جایی برای اسکان داریم و نه پولی که بتوانیم حداقل یک جا را اجاره کنیم. گرفتاری من یکی دو تا نیست؛ در این چهار ماه، فقط آوارگی کشیدیم. فکر می‌کنید در این مدت ما را به هتل بردند؟ یا اسکان موقت دادند؟ همان ادعاهایی که می‌کنند؟ هیچ‌کدام. می‌دانید فرماندار و مسئولان بنیاد مسکن و نماینده مجلس وقتی آمدند اینجا به من چه گفتند؟ به من گفتند: «برو داخل ورزشگاه زندگی کن!» به آن‌ها گفتم مگر می‌شود با زن و بچه وسط سالن ورزشگاه زندگی کرد؟ چطور در تهران به آسیب‌دیده‌ها ودیعه مسکن می‌دهند، هتل می‌دهند و اسکان فراهم می‌کنند، اما به ما که می‌رسد می‌گویند برو توی ورزشگاه، یک بار می‌گویند برو داخل کتابخانه، یک بار می‌گویند برو شب‌ها توی مسجد بخواب؟ مگر ارزش آدم‌ها به محل زندگی‌شان است که چون ما در شهرستان و حاشیه هستیم باید این‌طور تحقیر شویم؟ می‌گویند جنگ است دیگر؛ می‌گویم جنگ است، اما ما آواره‌ایم، زندگی‌مان روی هواست! 

یک عمر ۲۷ یا ۲۸ سال کارگری کردم، خانه را با قرض و قوله و قسط بانک فراهم کردم، آن‌وقت در عرض چند ثانیه همه‌چیز ترکید و رفت هوا. حالا حداقل یک جواب درست و حسابی به ما نمی‌دهند. هیچ‌کس جواب نمی‌دهد. من درآمد چندانی ندارم.  الان توی یک شرکت دیگر کارگری می‌کنم؛ حقوق قانون کار می‌گیرم. تازه این شرکت جدید هم مدام به بهانه وضعیت خراب و نبود مواد اولیه، تعدیل نیرو می‌کند و حقوق‌ها را کامل یا به موقع نمی‌دهد. با این حقوقِ وزارت کاری که کفاف هیچی را نمی‌دهد، زندگی‌مان کامل روی هواست. بنیاد مسکن، فرمانداری، مسئولان سیاسی و حقوقی، هیچ‌کدام کاری نمی‌کنند. چهار ماه است ما را سر دوانده‌اند. امروز دیگر به آخر خط رسیدم. رفتم فرمانداری و گفتم اگر به دادم نرسید، پیاده راه می‌افتم می‌روم جلوی نهاد ریاست‌جمهوری؛ آنجا کفن سفید می‌پوشم و می‌گویم تا خود رئیس‌جمهور را نبینم از جایم تکان نمی‌خورم. حق دارم، به خدا قسم حق دارم؛ دارند ما را خفه می‌کنند، نمی‌دانم باید چه‌کار کنم…»

مسئولیت ساختاری و فاجعه‌ی پیش‌رو

پرسش اصلی که این روایت پیش روی ما می‌گذارد این است که چرا کسی از آقایان سراغی از کوچه طوطی در خیابان نفت شهر قدس نمی‌گیرد؟ یکی از همین آقایان بیاید و به این کارگر پاسخ دهد که الان باید چه کند؟ کارش را که از او گرفته‌اند، خانه‌اش را هم که در جنگ از دست داد؛ دقیقاً چه باید بکند، چگونه باید این روزگار را سپری نماید؟

وقتی در چند ثانیه احکام تخلیه، اخراج یا تعدیل کارگران، تایید و اجرا می‌شود، چرا نزدیک به چهارماه می‌گذرد اما هیچ نهادی یک سرپناه موقت و آبرومند برای یک خانواده‌ی آسیب‌دیده‌ی کارگری فراهم نمی‌کند؟ پیشنهادهایی همچون سکونت در سالن‌های ورزشی یا مساجد، بازتاب‌دهنده‌ی نگاه طبقاتی حاکم  است که حیات انسان‌ها را بر اساس حساب بانکی و موقعیت جغرافیایی‌شان خط‌کشی می‌کند. 

  در گذشته بارها دیده‌ایم زمانی که کارگری تحت این فشارهای خردکننده‌ی ساختاری، از سر ناچاری و استیصال مطلق دست به فریاد زدن یا آسیب رساندن به خویش می‌زند، ماشین توجیه و تبلیغات رسمی به سرعت وارد عمل می‌شود تا علت را به «مشکلات شخصی و خانوادگی» تقلیل دهد. مشکل از مسئولانی‌ست که از مسئولیت فرار می‌کنند؛ مدیری که شماره کارگر را مسدود می‌کند، فرمانداری که آوارگی خانواده‌ای را پس از ماه‌ها نادیده می‌گیرد و نماینده‌ای که از موضع بالا حکم به سکونت در ورزشگاه می‌دهد، معماران اصلی این بن‌بست هستند. 

 مسئولیت هر اتفاق ناگواری که برای این کارگر و ده‌ها کارگر دیگری که سرنوشت مشابهی دارند، واقعاً بر عهده چه کسی‌ست؟  کسانی که صندلی‌های خود را به بهای فراموشی طبقات محروم حفظ کرده‌‌اند...

نمی‌توان پشت درهای بسته نشست، مسئولیت‌ها را فراموش کرد و تاوان خرابی‌ها را بر دوش کسانی انداخت که تنها پناه‌شان دستمزدهای ناچیز قانون کار است. 

انتهای پیام/
ارسال نظر
پیشنهاد امروز