ایلنا از شرایط سخت کار در یک شیرینی فروشی سنندج روایت می کند؛
رنج زنان حاشیه ها/ برای حقوق ۹ میلیون تومانی هر روز تحقیر میشویم!
در سایه بحران بیکاری و سکوت خبری در شهرهای حاشیهای، برخی کارفرمایان با سوءاستفاده از نیاز نیروی کار، شرایط را به سمت بهرهکشی کشاندهاند؛ ستمی که بیش از همه، زنانِ را قربانی استثمار مضاعف و سرکوب مزدی میکند.
به گزارش خبرنگار ایلنا، از ستم ساختاری بر زنان کارگر و مصائب بیپایان طبقه کارگر بسیار شنیدهایم. در این روزها، اخبار تعدیل نیرو، مرگ خاموش کارگران در حوادث کارگاهی، و دور زدنِ روزمره قوانین حمایتی توسط کارفرمایان، به تیترهای تکراریِ زندگی ما بدل شدهاند. از سفرههای خالی و لشکر چند میلیونی بیکاران گرفته تا محرومیت از ابتداییترین حقوق؛ تکرار این اخبار و احساس ناتوانی در برابر سرکوبِ مزدی، کارگران را به ناتوانی و استیصال دچار می سازد.
آگاهی از این درد مشترک، خود میتواند نقطه عزیمت باشد. خواندن و شنیدنِ این مصائب، به کارگر یادآوری میکند که او یک فردِ تکافتاده و بیپناه نیست، بلکه سلولی از پیکرهی یک «طبقه» است. وقتی کارگر خود را در قامت طبقهای ببیند که تمام ارزشهای این جامعه وابسته به بازوان و روانِ اوست، آنگاه میتواند از انفعال خارج شده، بر تجربیات تاریخی همطبقهایهایش تکیه کند و به دنبال راهی برای پیگیری مطالبات باشد. به همین دلیل است که امروز، رساندن صدای کارگران به گوش جامعه و مستند کردنِ شیوههای نوین استثمار، بیش از هر زمان دیگری ضروریتر است.
در این میان، هژمونی اخبار پایتخت و شهرهای صنعتی و مرکزی، اغلب باعث میشود صدای کارگرانِ مناطق حاشیهای کمتر شنیده شود. این سکوت رسانهای، حاشیه امنی برای کارفرمایان در شهرهای کوچکتر ایجاد کرده تا با خیالی آسوده، نیروی کار را با شدت بیشتری استثمار کنند. در شهرهایی که فرصتهای شغلی محدود است، وفور نیروی کارِ بیکار به اهرمی در دست کارفرمایان بدل میشود تا کارگران را با دستمزدهایی بسیار پایینتر از حداقلِ مصوب قانون کار به خدمت بگیرند و در ازای این بهرهکشی، بر سر آنها منت نیز بگذارند.
زنان در این جغرافیا، قربانیانِ استثمار مضاعفاند. فقدان فرصتهای شغلی برابر و فشار اقتصادی، آنان را ناچار به پذیرش شرایطی میکند که گاهی فاصلهی چندانی با بیگاری ندارد. با این نگاه، به سراغ داستان زندگی «ثریا» میرویم؛ یکی از فرزندان همین طبقه کارگر در شهر سنندج. دختری که سالها در ساختار نابرابر و طبقاتیِ کنکور جنگید و با هزاران امید، مدرک دانشگاهیاش را گرفت تا باری از دوش خانواده بردارد. اما پاداش مدرک لیسانس او، برخورد سخت با صخرهی بیکاری در سنندج بود. ثریا که نتوانست شغلی مرتبط با رشتهاش بیابد، برای فرار از بیکاری و داشتنِ حداقلی از درآمد، راهی بازار فروشندگی و مغازهداری شد.
آنچه در ادامه میخوانید، روایت ثریا از شرایط کار در یک «شیرینیفروشی» اطراف خیابان فردوسی سنندج است؛ روایتی که پرده از مناسبات استثماری پنهان در پشت ویترینهای پر زرقوبرق برمیدارد.
از وعدههای رنگین تا کارِ ساعتی؛ وقتی قراردادها پنهان میمانند
ثریا صحبتهایش را از روزهای اول جستوجو برای کار آغاز میکند. لحنش آمیختهای از خستگی و نارضایتی فروخورده است: «من لیسانس حسابداری دارم. دو ماهِ تمام دربهدر دنبال کار گشتم. هم حضوری به جاهایی که کارگر میخواستند سر میزدم و هم مدام آگهیهای دیوار و سایتهای کاریابی را زیر و رو میکردم. در سنندج وضعیت طوری است که هر جا برای کار بروی، میدانند مجبوری، پس کمترین حقوق را پیشنهاد میدهند. برای زنان هم که عمدهی کارها به فروشندگی ختم میشود. جاهایی که برای مصاحبه میرفتم، انتظار داشتند هر روز از ۴ ظهر تا ۱۰ شب کار کنم، آن هم با ماهی هفت میلیون تومان. بعد از دو ماه جستوجو کمکم داشتم ناامید میشدم تا اینکه آگهی استخدام در یک شیرینی فروشی در محدوده خیابان فردوسی را دیدم. »
او درباره شرایط فریبندهی این آگهی و وعدههای روز مصاحبه ادامه میدهد: «در آگهی صراحتاً نوشته بودند که حقوق بر اساس قانون کار است، بیمه دارد و در هفته یک روز تعطیلی خواهیم داشت. روزی که برای مصاحبه و پر کردن فرم رفتم، قوانین جذابی جلوی پایم گذاشتند: گفتند در هفته دو روز شیفت صبح هستید، دو روز عصر، دو روز تمامشیفت و یک روز هم استراحت. گفتند اضافهکار دو برابر حساب میشود، بیمه رد میکنند و برای دخترانی که تمامشیفت هستند، سرویس رفتوآمد و ناهار هم مهیاست.»
ثریا پوزخندی میزند و به تضاد عجیب در همان روز اول اشاره میکند: «اما نکتهی عجیبی که همان روز اول توی ذوق میزد این بود که از من عکس گرفتند تا برای رئیس مجموعه بفرستند؛ انگار ظاهر و چهرهی کارگر معیار اصلی استخدام بود. به هر حال، تمام آن قوانین و وعدهها در قرارداد نوشته شد، اما از لحظهای که امضا کردیم، نه نسخهای از آن به ما تحویل دادند و نه دیگر هیچوقت چشممان به آن قرارداد افتاد.»
استثمارِ پنهان و اضافهکارهای اجباری
واقعیتِ کار اما فرسنگها با وعدههای روز اول فاصله داشت. ثریا درباره دستمزدهای واقعی و اجبار در محیط کار میگوید: «همین که کار شروع شد، گفتند حقوق ساعتی است و برای ما که فروشنده بودیم، ساعتی ۳۲ هزار تومان در نظر گرفتند. سقف کار در ماه را هم ۲۰۰ ساعت تعیین کردند که سرجمع میشد ماهی ۶ میلیون تومان پایه حقوق! اضافهکاری اصلاً اختیاری نبود؛ کاملاً اجباری بود. یکدفعه رئیس مجموعه وارد قنادی میشد و به یکی دو نفر از بچههای تکشیفت دستور میداد که «امروز باید تمامشیفت بمانی.» اگر میگفتی نه، بلافاصله بیاحترامی شروع میشد و تهدید به اخراج میکردند. »
او با اشاره به اینکه اضافهکاریها نیز هرگز طبق وعده محاسبه نمیشد، میافزاید: «همان اضافهکاری را هم که وعده داده بودند دو برابر حساب کنند، در نهایت یکونیم برابر محاسبه میکردند. ما هفتهای نزدیک به ۱۰ ساعت اضافهکاریِ اجباری داشتیم. در ماه رمضان و ایام عید که وضعیت وحشتناک بود؛ کاملاً تماموقت کار میکردیم، حق گرفتنِ یک روز مرخصی نداشتیم و حتی روزهای استراحت هم مجبور بودیم سر کار باشیم. از آن قانون کارِ روی کاغذ هیچ خبری نبود. اگر کسی هم به اداره کار شکایت میکرد، فایدهای نداشت. کارفرما در جواب اداره کار میگفت «این قرارداد با توافق طرفین بوده و ما ساعتی ۹۰ هزار تومان به کارگر پول میدهیم»، در حالی که پرداختی واقعی به ما همان ساعتی ۳۲ هزار تومان بود. »
اخراجهای سلیقهای و پاسخ تکراری: «مجبور نیستید بمانید»
شرایط برای سایر کارگرانِ این مجموعه نیز به غایت دشوار است. ثریا از دور زدن قوانین و فقدان امنیت شغلی میگوید: «اینجا به نیروهای باسابقه نه سنواتی تعلق میگیرد و نه از عیدی خبری هست. کارفرما تمام قوانین را دور میزند و نهایتِ لطفش، تمدید قرارداد است؛ آن هم با یک افزایشِ حقوق بسیار ناچیز که اصلاً در برابر تورم به چشم نمیآید، در حالی که افزایش دستمزد وظیفهی قانونی اوست.»
ثریا فضای ناامن کارگاه در ماههای گذشته را اینطور توصیف میکند: «از دیماه سال گذشته، اوضاع در محیط کار ما به شدت رو به وخامت گذاشت. کارفرما مدام بهانه میآورد که فروش کم شده و به همین دلیل فشار کار را روی ما بیشتر کرد. ما را مدام در اضافهکاری نگه میداشتند. در همان بازه زمانی ۴ نفر را اخراج کردند که اتفاقاً بیشترشان از نیروهای قدیمی بودند. کلاً همیشه دنبال بهانهاند تا با کوچکترین خطایی کارگر را بیرون کنند.»
وقتی کارگران حقوق خود را مطالبه میکنند، با دیوارِ بیتفاوتی روبهرو میشوند. او با دلخوری ادامه میدهد: «وقتی برای درخواست افزایش حقوق پیش کارفرما میرویم، خیلی راحت در چشممان نگاه میکنند و میگویند: «کسی شما را مجبور نکرده اینجا کار کنید. ما داریم پولِ ۵۰ نفر را میدهیم و بیشتر از این در توانمان نیست. ناراضی هستید، بروید.» این حرف را در حالی میزنند که برخلاف ادعای کسادیِ بازار، این شیرینیفروشی در همین شرایط، هفتهای حدود یک میلیارد تومان فروش دارد. »
کارِ ایستادهی ۱۳ساعته
با ورود به سال جدید، اگرچه تغییری در ظاهرِ دستمزدها ایجاد شد، اما فشارِ کار به مرزهای غیرقابل تحمل رسید: «امسال حقوقها را افزایش دادند، اما نه برای همه. به عدهای گفتند بماند برای زمان تمدید قرارداد. برای ما فروشندهها، دستمزد از ساعتی ۳۲ هزار تومان به ۴۶ هزار تومان رسید؛ یعنی پایه حقوق حدود ۹ میلیون تومان شد و گفتند بیمه را هم کامل رد میکنند.»
اما این افزایش ناچیز، بهای سنگینی برای کارگران داشت. او با صدایی که خستگی در آن موج میزند، میگوید: «در ازای این تغییر، جانمان را به لب رساندهاند. قبلاً وقتی تمامشیفت بودیم حداقل یک ساعت وقت استراحت داشتیم، اما از اسفندماه همان یک ساعت استراحت را هم لغو کردند. الان باید ۱۲ تا ۱۳ ساعتِ تمام، مدام روی پا بایستیم. برای خوردن ناهار فقط ۱۰ دقیقه وقت داریم و بعد از آن حق نشستن نداریم؛ باید مدام درگیر کار باشیم. کار به جایی رسید که دیماه که قنادی تعطیل بود، ما را برای نظافت و بیگاری آوردند؛ حتی مجبورمان کردند دیوارها را دستمال بکشیم، انگار برده گیر آوردهاند.»
ثریا در پایان به تلخترین بخش از تجربهی کاریاش اشاره میکند؛ فروریختن کرامت انسانی در محیط کار: «اینها واقعاً فکر میکنند ارباب هستند و ما بردههایشان. بارها و بارها به کارگران توهین کردهاند. کار از توهینِ کلامی هم گذشته است؛ در این مدت حتی برخورد فیزیکی هم داشتهاند.ما اینجا نه فقط نیروی کارمان را، که شخصیت و غرورمان را حراج میکنیم تا فقط بتوانیم زنده بمانیم. زنده مانده به چه قیمتی؟!»
گزارش: سعید حسام الدینی