خبرگزاری کار ایران

ایلنا داستان مهاجرت با دست‌های خالی را روایت می‌کند؛

سیرجان؛ ایستگاه اجباری کارگرانی که «نان» ندارند!

سیرجان؛ ایستگاه اجباری کارگرانی که «نان» ندارند!

این گزارش روایت زندگی کارگرانی است که از سیستان و بلوچستان تا سیرجان، برای یافتن کار از خانه دور شده‌اند؛ مردانی که در نبود فرصت شغلی، با بیکاری، دستمزدهای ناچیز و بی‌پناهی روزمره دست‌به‌گریبان‌اند و هر روز بهای سنگین این مهاجرت اجباری را می‌پردازند.

به گزارش ایلنا، اینجا جنوب شرق ایران است؛ سرزمینی غنی که مردمانش در مسیر جاده‌ها از فقر می‌گریزند. این روایت از سیرجان نیست، از راه‌هایی طولانی‌ست که کارگرانِ مجبور به بقا با پای برهنه، اما با کوله‌باری از امیدهای شکسته، پیموده‌اند. این صدای درد نسلی است که «کار» را جستجو می‌کند، اما جز «انتظار» و «بی‌خانمانی» چیزی نمی‌یابد. 

فصل اول: جوانی بر باد رفته در انتظار کار

او نوزده سال بیشتر ندارد؛ سجاد، سیستانی، با یک فرزند شیرخوار که کیلومترها دورتر، منتظر گرمای دست پدر است. سجاد به سیرجان نیامده که رؤیا بسازد، آمده که زنده بماند. اما واقعیت اینجاست: «کار نیست. بیشتر روزها بیکار می‌مانم. جای خواب و استراحت که هیچ… خوراک مطلوب هم رؤیایی شده است. ما می‌گوییم در سیستان و بلوچستان کار نیست، قبول. اما اینجا هم کار نیست. ما فقط می‌ایستیم و منتظریم.» 

این انتظار، سمبل یک فاجعه  است؛ جوانی چون سجاد باید در نوزده سالگی، به جای ساختن آینده، میان گرسنگی خود و فرزندش، یکی را انتخاب کند. او دستمزد روزانه ناچیز خود را صرف خورد و خوراک نمی‌کند، آن را تمام و کمال برای خانواده‌اش می‌فرستد.

فصل دوم: پنج کودک، یک سرپناه نادیده

نظام ۲۷ ساله، بلوچ است و مسئولیت سنگین پنج فرزند بر شانه‌های اوست. او برای فرار از درآمدِ صفر مطلق، به این شهر (سیرجان) مهاجرت کرده؛ نه برای آسایش، بلکه برای بقا. اما سیرجان، وعده‌هایش را زیر پا می‌گذارد:

«ما برای کارگری آمده‌ایم.  اما ببینید! کو جای اسکان، کو جای خواب؟ انگار ما حق حیات نداریم. روزها برای کارهای روزمزدی مثل کارگری ساختمان، جابجایی بار، یا تمیزکاری پله‌ها عرق می‌ریزیم، اما دستمزدها؟ خیلی کم است. آنقدر کم که حتی اگر همه روزهای ماه هم کار کنیم، باز هم شرمنده بچه‌هایمان می‌شویم. ما مجبوریم. این اجبار، خانه‌مان شروع شد اما اینجا به یک تحقیر مداوم تبدیل شده است.» 

این صدای نارضایتی و اعتراض نظام است؛ نارضایتی‌ای که از بی‌عدالتی عمیق اقتصادی در زادگاهش آغاز شده و در مقابل دستمزد اندک در غربت، به اوج می‌رسد. این یک معادله ساده است: نبود فرصت در خانه، یعنی قبول  استثمار و بردگی در شهر غریب. 

فصل سوم: وقتی دوری، از فقر دردناک‌تر است

برای این جمعیت کارگرِ درگیرِ فقر که برای کار روزمزدی از شیراز، یزد و سیرجان سر در می‌آورند، درد دوری از خانواده، از درد گرسنگی هم کشنده‌تر است. 

سعید، ۲۲ساله و بلوچ، یک کودک دارد. اما تنها دلتنگی او برای فرزندش نیست. همسرش بیمار است و نیازمند حضور او: 

«دلتنگی؟ کلمه کوچکی است. همسرم بیمار است و من باید کنارش باشم. باید دستش را بگیرم. اما باید اینجا باشم تا برایش نان ببرم. این یک انتخاب نیست... ما می‌دانیم اگر در شهر خودمان کار بود، حتی اگر درآمدمان محدود هم بود، راضی بودیم. اما اینجا مجبوریم، مجبور به دور شدن، اجبار به تنها گذاشتن، اجبار به تحمل رنج.» 

اینجا دیگر بحث از آمار بیکاری نیست؛ بحث از پدرانی است که برای فراهم کردن قوت روزانه، حق در آغوش گرفتن فرزندشان را از دست می‌دهند. 

کلام آخر

این کارگران، همان‌هایی هستند که خانه‌های اداری و مجتمع‌های شهری را تمیز می‌کنند و بارها را جابجا می‌کنند. آن‌ها تنها یک خواسته دارند: کار، در شهر خودشان. 

اما تا وقتی اقتصاد، کارگران مناطق محروم و استان‌های مرزی را به سوی این ایستگاه‌های اجباری مهاجرت هل می‌دهد، سجادها و نظام‌ها هر روز در انتظار خواهند ماند؛ منتظر یک روز کار، یک روز بیکاری، منتظرِ یک لقمه نان و یک سرپناه موقت. و این انتظار، حکایت تلخ کارگرانی است که سهم‌شان از زندگی، سختی و غربت است.

 

انتهای پیام/
ارسال نظر
پیشنهاد امروز