نامه نوه آقای حداد عادل به عمه شهیدش (عروس رهبر شهید)؛
قلبم میسوزد از دروغهایی که داغی ابدی به دل تو و عزیزانت شد
میدانم که تو حالا در کنار بانوی الگو و هم نامت، حضرت زهرا هستی اما قلبم میسوزد از دروغهایی که راحت به زبانها میآمد و میرفت اما داغی ابدی به دل تو و عزیزانت شد.
به گزارش ایلنا، نامه نوه آقای حداد عادل به عمه شهیدش (عروس رهبر شهید و همسر آقامجتبی خامنهای) منتشر شد.
در متن این نامه آمده است:
بسمالله
برای «عمه جانم٬ عمه زهرا»
امروز داغ تو روی قلبم سنگینی میکند و بغض راه گلویم را بسته است. حس میکنم برای ادای دین باید از یاد تو بگویم و بنویسم. از درسهایت، از سبک زندگیت؛ میدانم قطرهای از رودی است که چند روزی میشود به اقیانوس پیوسته. اما به مدد صاحب این روزها٬ امام حسن مجتبی برایت مینویسم.
مرور سبک زندگی پربرکتت الگوی ماست؛ من باور دارم که هر معلمی که به شهادت میرسد٬ مصداق گندمی است که از بر خاک افتادنش کشتزاری میروید و چون آیه آخر سوره فتح گیاهی خواهد شد که جوانههای کوچکی از کنارش میروید و کمکم آن جوانهها تبدیل به ساقههایی ستبر و قوی میشوند.
شخصیتت ابعاد مختلفی داشت. هم معلم و معاونی بودی که مدرسه بر محورت میچرخید، هم همسر و مادری که بیتی را پاسداری میکرد تا سرباز امام زمان تربیت کند.
میگفتی حفظ برکت در یک خانه آدابدانی و حرمت نگهداشتن دارد؛ یادم هست یک بار برادرم خواست با پا گوشه سفره را مرتب کند که با مهربانی همیشگیات یادآوری کردی که سفره حرمت دارد و باید آدابش را رعایت کرد.
درباره اسراف خیلی حساس بودی. نان سنگک میخریدی و غذاهای نانی زیادی درست میکردی اما اگر کمی نانها خشک یا بیات میشد زود غذایی مثل کلجوش درست میکردی تا استفاده شود؛ اگر بازهم خرده نانی میماند آرد میکردی تا برای سوخاری از آن استفاده کنی.
سفارش میکردی وقتی میروم خرید کیلویی میوه نخرم. همه چیز را دانهای و به تعداد نیاز بخرم تا اسراف نشود.
هنرمند بودی و خیاطی میکردی. روز عروسیم یادت هست؟ خودت رفتی گل خریدی و با دستان هنرمندت سفره و پرده عقدم را آماده کردی.
هر نوزادی که در فامیل به دنیا میآمد برایش یک ساک کودک، بالشت یا چیز دیگری میدوختی و با اضافه پارچهها هم یک پتو چهلتکه درست میکردی.
دلم میخواهد روی بالشتی که برای پسرم ابوالفضل دوختی سر بگذارم و گریه کنم تا شاید آتش قلبم آرام بگیرد.
میدانم که تو حالا در کنار بانوی الگو و هم نامت، حضرت زهرا هستی اما قلبم میسوزد از دروغهایی که راحت به زبانها میآمد و میرفت اما داغی ابدی به دل تو و عزیزانت شد.
تو که حتی در وضعیت استراحت مطلق بارداری عروسکهای سیسمونی فرزندت را خودت میدوختی اما میگفتند در انگلیس محمدباقرت را به دنیا آوردی و سیسمونیش را آنجا خریدی.
تو با این حد از هنر و خلاقیت و ظرافت که همنشین ایمان شده بود را چه نیازی به این داستانها؟ شمایی که همیشه مدافع تولیدکننده ایرانی بودی؟
انگار همین دیروز بود که باهم به بازار رفتیم تا برای مدرسه خرید کنیم و بهانه و فرصتی باشد برای اینکه با شما درددل کنم. مرا بردی به مغازهای و گفتی اگر جوراب خواستی اینجا جورابهای ایرانی خوبی دارد. مغازه دیگری برای شلوار ایرانی معرفی کردی و همین طور که داشتیم خرید میکردیم چشمم روی روسریای مکث کرد و یک ماه بعد وقتی آن را به عنوان عیدی به من دادی فهمیدم چقدر به جزییات دقت میکنی و از چشمانم خوانده بودی که از آن خوشم آمده است.
یادم نمیرود آن روز که باهم به راهپیمایی روز قدس رفته بودیم و هنگام برگشت جلوی میوهفروشی مکثی کردی. شب که شد دیدم بچههایت کلی ذوق کردهاند؛ چون با وجود اینکه اواخر بهار بود گفتند ما میوههای نوبرانه نمیخریم اما حالا که تو مهمان ما هستی، مامان برای بعد از افطار گوجه سبز و توت فرنگی برایت خریده.
چه زیبا هوای همهمان را داشتی، چطور باورکنم از آن خانهی ساده که هر وقت چیزی ناراحتمان میکرد به آن پناه میبردیم، چیزی نمانده؟
به کودکیم فکر میکنم که وقتی چهارشنبه مامان میخواست برود دانشگاه من را میآورد خانه شما. دلم برای اینکه با غذا و سس در بشقابم نقاشی بکشی تا غذایم را بخورم تنگ شده. حالا حتی شکلک همیشه خندان داخل بشقاب هم با من گریه میکند.
این امواج دلتنگی مدام من را به ساحل خاطرات خانه نورانی شما میآورد. خانهای که حتی تا همین اخیر مبل هم نداشت و بعد سالها یک مبل راحتی ساده گرفتی تا وقتی مامان جون به خانه شما میآیند کمرشان درد نگیرد.
کسی میان این همه دروغ باور میکند بیآلایشی و سبک زندگی دور از مصرف گرایی شما را؟
میگفتی نرگس به رفتارهای آدمها نگاه نکن به این فکر کن چه علتهایی این رفتارها را به وجود آورده و من این روزها مدام از خودم میپرسم کدام علت شما را این طور به حرکت و تکاپو وا میداشت؟ چه طور سرچشمه جاذبه الهی شما را به خود جذب میکرد که اینگونه در جوش و خروش به سمتش حرکت میکردی؟
اگر خدای نکرده والدین یکی از بچههای مدرسه فوت میشد تو خودت را میرساندی، مادری میکردی، میخندادی و به گریه میانداختی تا او در خود فرو نریزد، حال چه کسی به دلهای یتیمانت تسلا خواهد داد؟