کاهش مهارت مطالعه عمیق در مدارس؛
یکسوم از دانشآموزان آمریکایی مهارت پایهای خواندن ندارند
دادههای جدید از آزمونهای ملی نشان میدهد که مهارت خواندن دانشآموزان سال آخر دبیرستان در آمریکا به پایینترین سطح در دهههای اخیر رسیده است. نزدیک به یکسوم از دوازدهمیها نمیتوانند مهارتهای پایهای خواندن را بهطور کامل انجام دهند، یعنی حتی درک درست یک متن ساده یا توانایی تحلیل آن برای پاسخ به پرسشهای ابتدایی در سطحی که باید وجود داشته باشد، در حد انتظار نیست.
به گزارش خبرنگار ایلنا به نقل از نیویورک تایمز، دادههای جدید از آزمونهای ملی نشان میدهد که مهارت خواندن دانشآموزان سال آخر دبیرستان در آمریکا به پایینترین سطح در دهههای اخیر رسیده است. نزدیک به یکسوم از دوازدهمیها نمیتوانند مهارتهای پایهای خواندن را بهطور کامل انجام دهند، یعنی حتی درک درست یک متن ساده یا توانایی تحلیل آن برای پاسخ به پرسشهای ابتدایی در سطحی که باید وجود داشته باشد، در حد انتظار نیست.
این افت تاریخی برای خواندن همراه با پایینترین نمرهها در ریاضیات هم زمان شده و نشان میدهد که دانشآموزان در مهارتهای بنیادی که برای موفقیت در دانشگاه، کار و زندگی بزرگسالی لازم است، عقبگرد دارند.
در گزارش نیویورکتایمز، معلمان از دانشآموزانی میگویند که توان نشستن با یک کتاب را از دست دادهاند. اما پرسش اساسی شاید این نباشد که «چرا نوجوانان حوصله ندارند»، بلکه این باشد که چه چیزی در ساختار آموزش، خواندن را به کاری طاقتفرسا تبدیل کرده است. وقتی از سالهای ابتدایی مدرسه، متن همواره کوتاه، تکهتکه و آزمونمحور است، طبیعی است که کتاب کامل در دبیرستان شبیه دیواری بلند به نظر برسد.
برنامههای درسی مبتنی بر گزیدهخوانی، در ظاهر تنوع میآفرینند: دهها نویسنده، ژانرهای مختلف، موضوعات گوناگون. اما این تنوع اغلب به بهای از دست رفتن «عمق» تمام میشود. کتاب کامل فقط مجموعهای از صفحات نیست؛ تمرینی است برای دنبال کردن یک منطق روایی، تحمل ابهام، تغییر نظر در طول زمان و زیستن با شخصیتها. چیزی که با خواندن یک فصل یا یک پاراگراف قابل جایگزینی نیست.
این وضعیت بیارتباط با فرهنگ دیجیتال هم نیست. در جهانی که ویدیوهای کوتاه، اسکرول بیپایان و پاسخهای فوری غالباند، مدرسه بهجای مقاومت، اغلب خود را با این منطق تطبیق داده است. نتیجه، نسلی است که بهخوبی میتواند «اطلاعات» را مصرف کند، اما در مواجهه با متنهای بلند، دچار خستگی و گسست میشود. همان شکافی که سالها پیش منتقدان آموزش با پرسشی ساده مطرح کردند: چرا بچهها نمیتوانند بخوانند؟
با این حال، گزارش نشان میدهد که مسئله صرفاً ناتوانی دانشآموزان نیست. هرجا معلمی انتظار را بالا برده، کتابی را جدی گرفته و زمان کافی برای خواندن و گفتوگو فراهم کرده، دانشآموزان «به موقعیت پاسخ دادهاند». این نکته مهمی است: علاقه به داستان نمرده، فقط کمتر به آن فرصت داده میشود.
کتاب کامل، بهویژه در کلاس ادبیات، یک پروژه جمعی است. همه از نقطهای مشترک آغاز میکنند و درباره متنی واحد، با تفسیرهای متفاوت، گفتوگو میکنند. این تجربه، فراتر از مهارت خواندن، نوعی تمرین شهروندی است: شنیدن، مخالفت کردن، تغییر نظر دادن. چیزی که هیچ آزمون استانداردی نمیتواند آن را اندازه بگیرد.
شاید مسئله اصلی این نباشد که نوجوانان دیگر کتاب نمیخوانند، بلکه این باشد که نظام آموزشی، دیگر چندان به خواندن بهعنوان کنشی زمانبر، پرریسک و انسانی باور ندارد. تا وقتی کتاب باید خودش را با منطق سرعت، سنجشپذیری و بیحاشیه بودن وفق دهد، طبیعی است که ناتمام بماند؛ درست مثل خوانندهای که هرگز فرصت نمیکند تا به آخر داستان برسد.