روایت خانوادههای جنگزده پس از انفجار و اسکان در هتل
صدای انفجار قطع نمیشد، موج انفجار حتی فرصت نمیداد از خانه خارج شویم، در لحظه اول شیشهها فروریخت و درها از جا کنده شدند. سقف هم کمکم داشت پایین میآمد، انفجارها پشت سرهم تکرار میشدند.
گرچه ما ساکن خیابان پاستور نبودیم اما به چشم خودمان دیدیم که بسیاری از خانهها دود شدند و به هوا رفتند. با هر مشقتی بود خود را به خیابان رساندیم تا مبادا سقف روی سرمان خراب شود. همه هراسان به کوچهها آمدند. ویرانیها نشان میداد زندگی برای بسیاری افراد در همان لحظه ناگهان متوقف شده است.
صدای آمبولانسها با گریه کودکان و زنان در هم پیچیده بود و گرد سفید آوار، آرام روی شاخه درختها و شانه آدمها مینشست. خانههایی که تا شب قبل مأمن ساکنانشان بودند حالا بر سرشان آوار شده و برخی افراد با چند ساک دستی و دستهایی لرزان، در خیابان سرگردان بودند.
حالا روزها از آن صبح سنگین گذشته است، اما صدای انفجار هنوز از خاطر بسیاری بیرون نرفته. با این حال، در میان راهروهای هتل و اتاقهای موقت، زندگی آرامآرام خودش را دوباره نشان میدهد؛ بچههایی که در زمین بازی میدوند، مادرهایی که کنار هم چای میخورند و خانوادههایی که شبها خسته اما امیدوار، از روزهای بعد حرف میزنند.
روایت اول: مریم
مریم زنی است که از صبح آن روز شوم هنوز دستهایش میلرزد. او به «اطلاعات» میگوید هربار صدای ناگهانی در راهروی هتل به گوش میرسد، دچار شوک میشود. چشمانش را میبندد. انگار دوباره همان لحظهها برایش تداعی میشوند؛ انگار دوباره همان لحظه را میبیند که دیوار خانهشان ترک برداشت و شیشهها با صدایی هولناک روی زمین ریخت. میگوید هنوز بوی گرد و خاکِ آوار از ذهنش بیرون نرفته است. شبها خواب میبیند که زیر آوار در حال خفگی است.
خانهاش حالا دیگر شبیه خانه نیست؛ چند دیوار زخمی، پنجرههایی شکسته و اتاقی که روزی صدای خنده بچههایش در آن میپیچید و حالا زیر آوار و سکوت مانده است. وقتی از خانه حرف میزند، صدایش آرام میشود؛ انگار دارد عزیزی را توصیف میکند که دیگر نیست. میگوید سختترین لحظه برایش وقتی بوده که بدون برداشتن بیشتر وسایل، فقط دست بچههایش را گرفته و از خانه بیرون دویده است؛ با این ترس که شاید دیگر هرگز نتواند به آنجا برگردد.
این شبها به سختی میخوابد و هنوز با هر خبر تازهای دلش فرو میریزد. اما میان تمام این اضطرابها سعی میکند روبهروی فرزندانش آرام بماند؛ لبخند بزند، موهایشان را نوازش کند و وانمود کند همهچیز خواهد گذشت. خودش میگوید آدم در جنگ، بیشتر از هر چیز، دلش برای حس امنیت تنگ میشود؛ برای شبی که بدون ترس بخوابد و صبح با صدای انفجار بیدار نشود.
روایت دوم: معصومه
معصومه، به «اطلاعات» میگوید بعد از آن روز، انگار زمان برایشان شکل دیگری پیدا کرده است؛ روزها آرام میگذرند اما دلها هنوز میان همان لحظههای هولناک جا ماندهاند. با این حال، هر بار که از خانوادهاش حرف میزند، اول خدا را شکر میکند که هیچکدامشان زیر آوار نماندند و توانستند سالم از آن کابوس بیرون بیایند. حالا مدتی است در هتل اسکان دارند؛ جایی دور از خانهای که دیگر سقف امن روزهای گذشته نیست.
وقتی از روزهای بعد از حادثه میگوید، صدایش رنگ خستگی دارد؛ خستگیِ زنی که یکباره میان ویرانی ایستاده و مجبور شده دوباره معنای آرامش را جستوجو کند. به چشم دیده است که از همان ساعتهای نخست، خانوادهها تنها نماندند. شهرداری و خیرین، هرکدام گوشهای از بار سنگین این روزها را به دوش گرفتند؛ از لباس و وسایل اولیه گرفته تا رسیدگی به خانههایی که دیگر چیزی جز دیوارهای شکسته و خاطرات خاموش از آنها باقی نمانده بود اما خودش میگوید میان تمامی این کمکها آنچه بیشتر از همه دل آدم را آرام میکرد، حسِ دیدهشدن بود؛ این که کسی اضطراب پنهان در چشمهایشان را میفهمد.
معصومه از حضور دائمی پزشکان، روانشناسان و روانپزشکانی میگوید که در این روزها کنار خانوادهها ماندهاند؛ آدمهایی که تلاش میکردند کمی از آوار ترس را از روی دلها کنار بزنند.
میگوید سختترین بخش ماجرا برایش نگاه کودکانی است که ناگهان به جای بازی، با جنگ روبهرو شدند. بچههایی که یکشبه معنای اضطراب، پناه گرفتن و ترس از دست دادن را فهمیدند؛ مفاهیمی که هیچ کودکی نباید اینقدر زود با آن روبهرو شود.
او تعریف میکند: برای بچهها، میان این همه آشوب، دنیای کوچکی از رنگ و بازی ساخته بودند؛ فوتبال و والیبال، بدمینتون و تنیس، نقاشی و خوشنویسی، سفالگری، اوریگامی و... وقتی کودکان کنار هم میخندند و غرق بازی میشوند، برای چند ساعت تشویش جنگ از صورتشان کنار میرود؛ انگار دوباره یادشان میآید که هنوز کودکند و حق دارند بیدغدغه بخندند.
معصومه از مسابقهها و بازیهای گروهی حرف میزند و میگوید همین لحظههای ساده، مثل نوری کمجان، دل بچهها را از تاریکی این روزها بیرون کشیده است. او میگوید مشاورهها فقط برای کودکان نبود؛ بزرگترها هم گاهی بیشتر از آنچه نشان میدهند، شکستهاند. خودش هنوز با هر خبر تازهای دلش میلرزد و اضطراب، بیصدا به جانش برمیگردد. میگوید مشاوران مدام توصیه میکردند خانوادهها خودشان را در سیلاب بیپایان خبرها غرق نکنند؛ چون جنگ، فقط با انفجار آدمها را زخمی نمیکند، گاهی خبرهایش آرامآرام روح انسان را میفرساید.
او میان تمامی این تلخیها، سعی کرده دلش را به ایمان گره بزند. میگوید انسان در روزهای جنگ، بیشتر از همیشه میفهمد چقدر کوچک و ناتوان است و ناچار میشود بعضی دردها را به خدا بسپارد. او جنگ را هولناک میداند، اما باور دارد زندگی همیشه پر از حادثه و ناپایداری بوده و آدم اگر امیدش را از دست بدهد، زیر آوار ترس دفن میشود. میگوید شاید پشت تمام این رنجها حکمتی باشد که امروز دیده نمیشود، اما همین باور کمک کرده هنوز بتواند فردا را تصور کند. در پایان، وقتی از آرزوی این روزهایش حرف میزند، سکوت کوتاهی میکند؛ سکوتی شبیه بغض. بعد آرام میگوید دنیا خسته شده است؛ خسته از جنگ، از صدای انفجار، از اشک مادرانی که هر شب با ترس میخوابند. میگوید این روزها بیشتر از هر زمان دیگری برای صلح دعا میکند؛ برای روزی که کودکان، شب را بدون وحشت به صبح برسانند و صبح، به جای صدای آژیر و انفجار با صدای زندگی بیدار شوند.
روند اسکان خانوادهها
با شنیدن این روایتها به این فکر میافتم که سرنوشت این خانوادهها چگونه قرار است رقم بخورد؟ در هتل «هما» به خانم فاطمه نقیزاده، مسئول اسکان جنگزدگان برمیخورم. او به «اطلاعات» میگوید: افراد آسیبدیده، ابتدا به ستاد بحران مناطق خود مراجعه میکردند. کارشناسان در این مراکز، شرح وضعیت خانوارها را دریافت و پس از بررسی اولیه، اطلاعات را به اداره کل پشتیبانی شهرداری ارسال میکردند.
او توضیح میدهد که تیمهای ستاد بحران بهسرعت در محلهای آسیبدیده مستقر میشدند و با شناسایی مناطق تخریبشده، روند ارجاع افراد به مراکز اسکان موقت را انجام میدادند. پس از معرفی به اداره پشتیبانی، افراد بلافاصله به هتلهایی که دارای ظرفیت خالی بودند معرفی میشدند و هماهنگی برای اسکان آنها صورت میگرفت. بهمحض تماس، اتاقها آماده بودند و خانوادهها بدون معطلی در هتل مستقر میشدند.
در این هتل، خدمات گستردهای در حال ارائه است؛ از جمله مشاورههای روانشناسی، روانپزشکی، پزشکان عمومی و متخصص مانند دندانپزشک و چشمپزشک. همچنین کارگروههای مشاوره خانواده و کودک و نوجوان برگزار میشوند. فضای ویژهای برای مادر و کودک در نظر گرفته شده که در آن کودکان در حال بازی، ورزش و شرکت در فعالیتهای گروهی و فردی مانند فوتبالدستی، پینگپنگ و بازیهای فکری هستند.
نقیزاده ادامه میدهد: برای کودکان و نوجوانان، کلاسهای آموزشی مانند خطاطی، نقاشی و سفالگری در حال برگزاری است و حتی برخی جوانان در این برنامهها شرکت میکنند. برای بانوان نیز آموزشهایی مانند سوزندوزی، گلدوزی، صنایع دستی و هنرهای مختلف در حال ارائه است.
سرعت عمل در حل بحران
نقیزاده در پاسخ به این پرسش که آیا محدودیت زمانی برای اقامت در هتل وجود دارد، میگوید: در حال حاضر هیچ محدودیت زمانی مشخصی در نظر گرفته نشده و خانوادهها تا زمانی که منازلشان آماده سکونت نشود، در هتلها اقامت دارند. پس از اعلام آماده شدن منزل، نمایندگان ستاد بحران، شرایط خانه را از نظر ایمنی، زیرساختهایی مانند آب، برق و گاز و امکان سکونت بررسی میکنند. پس از تأیید، موضوع به هتل اطلاع داده میشود، اما حتی در این مرحله نیز تخلیه با انعطاف و درک شرایط روحی خانوادهها انجام میگیرد.
نقیزاده تأکید میکند که هیچ برنامهای برای تخلیه اجباری هتلها در دستور کار نیست و این موضوع بهصورت شفاف به مهمانان اطلاع داده شده است. همچنین تمامی هزینههای اقامت و تغذیه شامل صبحانه، ناهار و شام، توسط شهرداری تهران پرداخت میشود. در این هتل، غذا در آشپزخانه خود مجموعه تهیه میشود.
نقیزاده همچنین اشاره میکند: اسکان افراد بر اساس منطقه سکونت قبلی آنها انجام نشده و افرادی از مناطق مختلف شهر در یک هتل اقامت کردهاند، زیرا در شرایط بحران، سرعت عمل در اسکان اهمیت بیشتری داشت.
او با اشاره به فضای همدلی ایجادشده در کشور میگوید که مردم با وجود تفاوتهای فکری و اجتماعی، در حال کمک به یکدیگر هستند و این همبستگی قابل توجه است. وی از فعالان رسانهای درخواست میکند این وقایع و تلاشها را ثبت و مستندسازی کنند تا تجربهها و واقعیتهای این دوره برای آینده حفظ شود.