یادداشتی بر سریال بامداد خمار؛
محبوبه بامداد خمار؛ آموزگار خرابکاری عاشقانه
حسن اجرایی فعال فرهنگی و منتقد در یادداشتی به نقد و بررسی سریال «بامداد خمار» ساخته نرگس آبیار پرداخته است.
عشق در تاریخ ادبیات فارسی و چهبسا در تاریخ جهان، از زمین ذهن مرد آغاز میشود و به آسمان جان زن میرسد، و بدین ترتیب عشق یعنی مردی شیدای زنی میشود و زمین و آسمان را به هم میدوزد تا همه دیوارهای اجتماعی و فردی را ویران کند و به آنچه میخواهد برسد. در «بامداد خمار» اما جهان دگرگونه است؛ زنی شیدا، جهان و مافیها را به بازی میگیرد تا به مراد دلش برسد و در این مسیر عشقهای دیگرانی را قربانی میکند، قلبهایی را ویران میسازد و همهٔ اینها برای برآوردن شوری است که عشق در نهاد محبوبه بر جای گذاشته است.
سریال «بامداد خمار»، برای نمایش این عشق سوزان، تنها به رمان «بامداد خمار» اکتفا نکرده و خود نیز بر آن افزوده است. عشق ترسو نیست؛ متهور و تندخو و پر شر و شور است. عشق در سریال «بامداد خمار» بسیار وحشیتر و رامنشدنیتر از آن چیزی است که در رمانش به شرح آمده است. عشق به عاشق عاملیت و کنشگری میبخشد، عاشق را وامیدارد تا از ساختارهای صلب و سنتی و از دیوارهای بلند و پهن بگذرد، عاشق را به کارهایی وامیدارد که از هیچ عاقل و آدمیزادی برنمیآید. عشق همانطور که زیباست و زیبایی و شکوه میآفریند، زشتی و رسوایی و خفت هم به بار میآورد و سریال «بامداد خمار» در روایت عشق تنها به رمان اکتفا نکرده و خود نیز بر آن افزوده است.
سریال «بامداد خمار»، دستکم تا قسمت سوم از فصل دوم، روایت تهور عشق و شرح عاملیتبخشی عشق است. و عاشق در این باره تقریباً هیچ حد و مرزی ندارد؛ نه ابایی از رنجاندن کسی دارد و نه حتی آرامش خود را پاس میدارد. عشق آرامشکش و آسایشسوز است و این بهتمامی در سریال به نمایش درآمده است. عاشق نهتنها آرامش و آسایش را از خود سلب میکند، بلکه قومی را به عذاب میافکند و چهبسا البته که عاشق در جهان رؤیایین خود زندگی میکند و از خود اختیاری ندارد و تنها کورسوهای دستیابی به ذات مقدس معشوق را در لحظه دنبال میکند و به ریسمان او چنگ میزند و دیگر هیچ چیز مهم نیست.
عشق وحشی است و لگد میزند. عاشق وحشی است و لگد میزند. محبوبهٔ سریال «بامداد خمار»، حتی بر سر سفرهٔ عقد هم مینشیند، اما هیچ ابایی از آن ندارد که به نشانهای از معشوق همه چیز را ویران کند، قومی را رسوا کند، امیدهایی را نومید سازد و خود را گموگور کند و این برخلاف عاشقِ رمان است که حتی به آزمون بزرگ سفره عقد نمیرسد تا مجبور باشد برای چنگ زدن به اندکامید دستیابی به معشوق، چنین خطری کند و جهان را ویران کند تا راه باریک آزادی را بگشاید.
محبوبهٔ «بامداد خمار» بسیار شبیه و همسان اسکارلت اوهارای «بربادرفته» است؛ همو که برای آنکه خانهٔ زندگیاش را در میانه آشوب از نابودی نجات دهد، دست به هر کاری میزند، همه چیز را قربانی میکند و هیچ حد و مرزی نمیشناسد. محبوبه هم در میانه آشوبی گرفتار شده و برای بیرون رفتن از این تنگنا عاشق نادلخواهش را بهدروغ امیدوار نگه میدارد و او را از خودش نمیتاراند تا فرصتش برای دستیابی به معشوق از دست نرود.
از عشق که بگذریم و برداشتی استعاری از سریال داشته باشیم، محبوبه آموزگار شیوههای دستیابی به رؤیاها و آرزوها و آزادی در میانهٔ ساختارهای سخت و صلب است؛ آموزگاری که به صریحترین بیان هنری میگوید هدف وسیله را توجیه میکند؛ که اگر در زندان گرفتاری و اگر میخواهی به چیزی برسی که میدانی حق توست، حق داری و باید هر کاری و مطلقاً هر کاری بکنی تا به آن برسی و در این مسیر هیچ ابایی نباید داشت از اینکه انسانهای دیگر را بهعنوان پله و پل ببینی و آنها را استفاده کنی و بعد از استفاده دور بیندازی؛ به همین سادگی. همانطور که اسکارلت اوهارا عمل میکرد و همانطور که نیکولو ماکیاولی میگفت و توصیه میکرد.
اما محبوبه و اسکارلت از دو جهان مختلفاند و چهبسا آنقدر دورند که نباید کنار هم بگذاریمشان؛ اسکارلت که روزگاری در ناز و نعمت زندگی کرده است، حالا و در میانهٔ جنگ داخلی امریکا، میخواهد مانع از نابودی امکانهای زندگیاش شود و در این راه هیچ حد و مرزی نمیشناسد و نمیبیند، اما محبوبه هر کاری میکند و هر قدمی برمیدارد برای عشق است. او در ناز و نعمت زندگی میکند و هیچ ترسی و چهبسا حتی هیچ تصوری از زندگی بیرون از سرزمین و ناز و نعمت ندارد و با این حال هیچ ابایی ندارد که رسیدن به سرزمین عشق او را از سرزمین ناز و نعمت بیرون کند. از همین روست که اسکارلت هر تلاشی برای رسیدن به پول میکند و محبوبه در حال و هوای عشق بیپروا و بیمرز است.
سرانجام آنکه حتی کسانی که رمان «بامداد خمار» را خواندهاند، نمیدانند در قسمتهای دیگر سریال چه اتفاقی میافتد، اما همین را بهخوبی میدانیم که محبوبه جهان خود و جهان بسیارانی را ویران میکند تا به آستانه عشق برسد، اما باز از آستانه پیشتر نمیرود.