خبرگزاری کار ایران

در گفت‌وگو با ایلنا مطرح شد؛

روایت شهادت افسر پدافند هوایی ارتش در جریان حمله به جاسک/ برادرم ۱۸۰ سانتی‌متر قد داشت؛ نمی‌خواستم خانواده پیکرش را در آن وضعیت ببینند

روایت شهادت افسر پدافند هوایی ارتش در جریان حمله به جاسک/ برادرم ۱۸۰ سانتی‌متر قد داشت؛ نمی‌خواستم خانواده پیکرش را در آن وضعیت ببینند

برادر شهید کولیوند می‌گوید: برادرم نزدیک ۱۸۰ سانتی‌متر قد داشت و حالا به شدت آسیب دیده بود و دیدن آن برایم بسیار سخت بود. پیش از تحویل پیکر به من گفته بودند که پیکر شهید عربا عربا شده است، اما دیدن پیکر برادرم به آن صورت برایم بسیار سخت بود و نمی‌خواستم خانواده این صحنه را ببینند. مادر نیز هنگام وداع مدام درخواست می‌کرد صورت فرزندش را ببیند، در حالی که خانواده از وضعیت پیکر خبر داشتند.

برادر شهید سعید کولیوند از زندگی، مأموریت و آخرین روزهای برادرش در بندر جاسک روایت می‌کند؛ افسر پدافندی که به گفته خانواده‌اش، همزمان مسیر علم و نظامی‌گری را با جدیت دنبال می‌کرد و در نهایت در جریان حمله به پایگاه محل خدمتش به شهادت رسید. او در این روایت، از تماس‌های آخرین ساعات روز نهم اسفند، نحوه قطع ارتباط و همچنین جزئیات زندگی شخصی و نظامی برادرش سخن می‌گوید.

برادر شهید سعید کولیوند در گفت‌وگو با خبرنگار ایلنا عنوان کرد: روز نهم اسفند؛ همان روزی که آقا شهید شد، خانواده هنوز تا حوالی ظهر با سعید در ارتباط بودند. حدود ساعت یازده و دوازده دوباره با خانه تماس گرفت، با پدر و مادر صحبت کرد و بعد از آن دیگر تماس‌ها قطع شد. حوالی ساعت یک، همسرش هرچه تماس گرفت، گوشی دیگر آنتن نداد و کسی هنوز باور نمی‌کرد اتفاقی افتاده باشد.

کولیوند ادامه داد: سعید متولد سال ۶۰ بود؛ مردی که همزمان هم نظامی بود و هم اهل علم. دکتری آینده‌پژوهی داشت و پیش از آن، ارشد آی‌تی و آینده‌پژوهی خوانده بود. از سال ۸۲ وارد ارتش و دانشکده افسری شد، چون معتقد بود ارتش نظم خاص خودش را دارد. در نیروی هوایی خدمت کرد و بعد به پدافند منتقل شد؛ جایی که به آن علاقه زیادی داشت.

برادر شهید افزود: او دو دختر داشت؛ یکی شش‌ساله و دیگری دوازده‌ساله. خانواده‌اش در پاکدشت زندگی می‌کردند و خودش چند ماهی بود که برای مأموریتی دو ساله به بندر جاسک رفته بود و در آنجا جانشین فرمانده پایگاه بود. هر بیست روز یا سه هفته یک‌بار به خانه برمی‌گشت.

وی گفت: روایت شهادتش را همرزمانش برای خانواده تعریف کردند. موشک به پایگاه اصابت کرده بود؛ همان موشک‌هایی که از ناو شلیک شده بودند. سعید که جانشین پادگان و مسئول ستاد بود، بعد از اعلام تخلیه، نیروها را از ساختمان خارج می‌کند. همه بیرون می‌آیند، اما چند دقیقه بعد متوجه می‌شوند وسایلی نباید داخل ساختمان بماند. او همراه آجودانش دوباره به ساختمان برمی‌گردد تا آن وسایل را خارج کند؛ همان لحظه موشک اصابت می‌کند و آن دو نفر در آن پادگان به شهادت می‌رسند.

کولیوند گفت: خواهرم با من تماس گرفت و گفت سعید شهید شده؛ من باور نکردم و به خانه پدرم رفتم. وقتی فرمانده تماس گرفت، گفت هنوز مشخص نیست، اما پنج دقیقه بعد دوباره زنگ زد و خبر شهادت را داد؛ خبری که به گفته او، باورش برای خانواده بسیار سخت بود.

برادر شهید افزود: آخرین دیدار را هنوز با جزئیات به خاطر داردم؛ دیداری که حال و هوایش با همه دفعات قبل فرق می‌کرد. سعید آن روزها مهربان‌تر شده بود، صمیمی‌تر؛ انگار به او الهام شده بود که این بار آخرین دیدار است. نگاهش فرق کرده بود؛ با محبت و آرامش خاصی حرف می‌زد، از حال همه می‌پرسید و مثل همیشه نصیحت می‌کرد که درس را رها نکنند و اهل علم باشند. خودش هم گاهی تا ساعت یک و دو شب درس می‌خواند و آن‌قدر به نماز اول وقت اهمیت می‌داد که گاهی بیدار می‌ماند تا نماز صبحش قضا نشود.

وی گفت: در آخرین دیدار، خواهرزاده‌هایشان به شهید می‌گویند می‌خواهیم پایت را بشکنیم که به مأموریت نروی و او پاسخ می‌دهد اگر پایم هم شکسته باشد ولی جنگ شود، با پای شکسته هم خواهم رفت و می‌جنگم.

برادر شهید ادامه داد: نظم و ایمان، دو ویژگی‌ای بود که خانواده بیش از هر چیز از او به یاد دارند. در وصیت‌نامه‌اش نوشته بود «هیچ دینی به گردنم نیست» و واقعاً همین‌طور زندگی می‌کرد؛ همه‌چیزش سر وقت بود، از کار و درس گرفته تا نماز، هیئت و رسیدگی به پدر و مادر. هر کاری مادرش از او می‌خواست، حتی اگر خسته بود، انجام می‌داد و خودش را وقف پدر و مادر کرده بود.

کولیوند گفت: سخت‌ترین لحظه برای خانواده، رسیدن پیکر او بود. انتقال پیکر از بندر جاسک چهار الی پنج روز طول کشید و همین انتظار خانواده را بی‌تاب کرده بود. برای تحویل پیکر رفتم و از لحظه‌ای می‌گویم که پیکر برادرم را تحویل گرفتم؛ پیکری که نزدیک ۱۸۰ سانتی‌متر قد داشت و حالا به شدت آسیب دیده بود و دیدن آن برایم بسیار سخت بود.

وی افزود: پیش از تحویل پیکر به من گفته بودند که پیکر شهید عربا عربا شده است، اما دیدن پیکر برادرم به آن صورت برایم بسیار سخت بود و نمی‌خواستم خانواده این صحنه را ببینند. مادر نیز هنگام وداع مدام درخواست می‌کرد صورت فرزندش را ببیند، در حالی که خانواده از وضعیت پیکر خبر داشتند.

برادر شهید گفت: دختر کوچک شهید سعید تا مدت‌ها گریه نمی‌کرد؛ انگار هنوز باورش نشده بود پدر دیگر برنمی‌گردد. اما وقتی وسایلش را بعد از دو هفته بعد از دفن شهید به خانه آوردند، تازه فهمید چه اتفاقی افتاده و بی‌تابی‌اش شروع شد. برادرزاده‌ها برای اینکه حال بهتری پیدا کنند به سفر کربلا رفته‌اند.

کولیوند افزود: او سال‌ها پیش نذر کرده بود اگر در دانشکده شهید ستاری قبول شود، هر سال روز عاشورا حلیم بدهد. از سال ۸۲ تا آخرین سال زندگی‌اش هم به این نذر پایبند ماند؛ شب‌ها کنار دیگ حلیم می‌ماند، احیا می‌گرفت و قرآن می‌خواند.

برادر شهید گفت: او با وجود اینکه ارتشی بود، خودش را جدا از بسیج و سپاه نمی‌دانست و همیشه می‌گفت همه ما زیر یک پرچمیم. او در هر اتفاق و بحرانی که برای کشور پیش می‌آمد حضور پیدا می‌کرد.

وی گفت: با وجود مدرک دکتری و جایگاه نظامی، زندگی ساده‌ای داشت. سعید هم درس را نه برای افزایش حقوق، بلکه از روی عشق به علم و برای خدمت به کشور ادامه می‌داد.

برادر شهید افزود: او حتی زمانی که بچه‌ها به کربلا رفتند گفت به کسی نگویید، چون ممکن است برخی بگویند حالا که پدرشان شهید شده همه چیز به آنها داده‌اند؛ در حالی که خانواده باتوجه به اینکه شهید هیچ کارتی نداشت و همه چیز از بین رفته بود، مدتی با مشکل مواجه بودند.

کولیوند گفت: چند روز قبل از شهادت، به خانواده گفته بود احتمال حمله وجود دارد؛ حتی گفته بود احتمال درگیری ۹۰ درصد است. اما خودش هیچ‌وقت مستقیم از شهادت حرف نزد. فقط در آخرین روزها عکس‌هایی گرفت و گفته بود اگر شهید شدم این عکس را برایم بگذارید.

برادر شهید در پایان گفت: آخرین جمله‌ای که از او به یاد دارم این بود که می‌گفت: «تا آخرین لحظه‌ای که هستید، سعی کنید به انقلاب خدمت کنید.»

انتهای پیام/
ارسال نظر
پیشنهاد امروز