براساس نوشتار نیلز گیلمن؛ «هانتینگتون در گور لبخند میزند» فارنپالیسی؛
جنگ آمریکا علیه ایران؛ جنگی میان تمدنها
حجت الاسلام والمسلمین بهمن اکبری (مشاور عالی دبیرکل مجمع بین المللی اساتید مسلمان دانشگاهها) درباره موضوع جنگ آمریکا علیه ایران یادداشتی نوشته و در آن نظریه جنگ میان تمدنها را براساس نوشتار نیلز گیلمن؛ «هانتینگتون در گور لبخند میزند» تحلیل کرده است.
ترامپ در آخرین تهدید خود علیه ایران؛ تأکید کرد بزودی شاهد نابودشدن تمدنی بزرگ خواهید بود.
این تصریح اذهان جهانیان را به سوی نظریه جنگ تمدنها کشاند؛ نظریهای که برخورد را بر گفتوگو ترجیح داد.
نظریۀ «برخورد تمدنها» ساموئل هانتینگتون، از زمان انتشار مقالۀ او در سال ۱۹۹۳ تا امروز یکی از بحثبرانگیزترین چارچوبهای تبیینی در روابط بینالملل بوده است. این نظریه سالها میان پژوهشگران علوم انسانی و سیاستگذاری جهانی محل مناقشه بود: گروهی آن را سادهسازی جهان پیچیدۀ پساجنگ سرد میدانستند و گروهی دیگر آن را هشدار زودهنگامی میخواندند که فهم مناسبات جدید قدرت را امکانپذیر میکرد.
نوشتار نیلز گیلمن در فارن پالیسی با عنوان «هانتینگتون در گور لبخند میزند» این دیدگاه دوم را برجسته میکند: شاید هانتینگتون اشتباه نکرده بود؛ شاید تنها زودهنگام بود.
دو روایت متقابل: پایان تاریخ یا بازگشت تاریخ؟
در دهۀ ۱۹۹۰، تفسیر غالب از آینده نظم جهانی، نظریۀ «پایان تاریخ» فوکویاما بود. او با اتکا به سنت لیبرالی، استقرار «دموکراسیهای بازارمحور» را «پایان فرایند تکاملی سیاست» میدانست؛ نه صرفاً گزارهای توصیفی، بلکه ادعایی هنجاری در دفاع از «برتری نظم لیبرال».
در مقابل، هانتینگتون معتقد بود ساختار دوگانه جنگ سرد فروپاشیده اما جهان بهسوی همگرایی لیبرال پیش نمیرود. او برخلاف خوشبینی فوکویاما، ظهور شکافهایی را پیشبینی کرد که بر فرهنگ، تاریخ، دین و هویتهای تمدنی استوارند.
بهزعم گیلمن، این دو نظریه درواقع دو گونه آیندهنگری بودند:
- فوکویاما: آیندهای یکپارچه با محوریت لیبرالدموکراسی، اما همراه با بحران معنا و فقدان «قهرمانی».
- هانتینگتون: آیندهای چندپارچه با رقابت مستمر میان بلوکهای تمدنی که جانشین رقابتهای ایدئولوژیک میشود.
هویت، معنا و بحران پساجنگ سرد
فوکویاما هشدار داده بود که جهان پس از ثبات لیبرالی ممکن است دچار «ملال فناورانه» شود؛ وضعیتی که در آن انگیزههای قهرمانی و آرمانگرایی جای خود را به کارکردگرایی اقتصادی و دغدغههای مصرفی میدهند.
در نقطه مقابل، هانتینگتون معتقد بود که هویتهای جمعی ریشهدارتر از آناند که زیر سایۀ جهانیشدن محو شوند. با محو ایدئولوژیهای جهانشمول، این هویتها نهتنها از میان نمیروند، بلکه به سرچشمۀ جدید منازعه و معنا تبدیل میشوند.
این نظریه، به تعبیر گیلمن، امروز با شدت بیشتری دیده میشود:
- سیاست خارجی بسیاری از دولتها با زبان «حوزههای تمدنی» تبیین میشود؛
- بازیگران منطقهای خود را «دولتهای محوری» میدانند؛
- و منازعات فراملی – از آسیای غربی تا شرق اروپا – بیش از گذشته با ارجاع به هویتهای تاریخی و فرهنگی فهم میشوند.
منطق نظم مبتنی بر تمدنها
هانتینگتون، بر خلاف تصور رایج، نظم تمدنی را ذاتاً جنگافروز نمیدانست. او دو گزاره محوری را پیشنهاد میکرد:
- اگر کشورها در پی تحمیل الگوی فرهنگی خویش بر دیگران نباشند، موازنه تمدنی میتواند از وقوع جنگهای بزرگ جلوگیری کند.
- اما اگر شکافهای تمدنی به ابزار بسیج ایدئولوژیک تبدیل شوند، خطر واگرایی و خشونت افزایش مییابد.
گیلمن تأکید میکند که این دوگانه امروز با وضوح بیشتری قابل مشاهده است:
نه جهان کاملاً در مسیر «پایان تاریخ» حرکت کرده، و نه برخورد تمدنها به شکل یک «جنگ نهایی» تحقق یافته است؛ بلکه شاهد پویایی مستمر رقابت تمدنی هستیم که در برخی نقاط به همکاری و در برخی به ستیز میانجامد.
سرانجام
نویسندۀ فارن پالیسی از «لبخند هانتینگتون در گور» سخن میگوید، زیرا بسیاری از روندهای ژئوپلیتیک امروز – از بازتعریف مرزهای نفوذ، سیاستهای هویتی، و احیای روایتهای تمدنی توسط دولتها – بیشتر به الگوی هانتینگتون شباهت دارند تا چشمانداز جهان لیبرالِ فوکویاما.
بااینحال، تحلیل گیلمن نه تأییدی است کامل بر هانتینگتون و نه رد کامل فوکویاما. جوهره پیام او این است:
جهان پساجنگ سرد نه پایان تاریخ را تجربه کرد و نه جنگ تمدنها را؛
بلکه وارد دورانی میانجی شد که در آن هویتها، قدرتها و روایتهای تمدنی دوباره بازتعریف میشوند.
این بازگشت هویت، آنگونه که گیلمن نشان میدهد، مهمترین میراث نظریۀ هانتینگتون در عرصۀ فکری امروز است؛ میراثی که حتی مخالفانش نمیتوانند بهسادگی نادیده بگیرند.