خبرگزاری کار ایران

در گفتگو با یک محقق فلسفه و علوم انسانی مطرح شد؛

دانشگاه‌ها بیشتر مقلد مستشرقان غربی‌اند و گفته‌هایشان را حقیقت قطعی می‌دانند/ بسیاری از ترجمه‌ها بی‌فایده و سطحی‌اند/ تقلید و آمار مقاله جای تحقیق و تعقل را گرفته است

دانشگاه‌ها بیشتر مقلد مستشرقان غربی‌اند و گفته‌هایشان را حقیقت قطعی می‌دانند/ بسیاری از ترجمه‌ها بی‌فایده و سطحی‌اند/ تقلید و آمار مقاله جای تحقیق و تعقل را گرفته است

ابراهیم اشک شیرین، پژوهشگر فلسفه می‌گوید: با قطعیت گفت که گروه‌های دانشگاهی، بیشتر مقلد مستشرقان غربی‌اند و گفته‌های آنان را حقیقتی قطعی می‌دانند. این وضعیت به‌ویژه در گروه‌های تاریخ و جامعه‌شناسی دیده می‌شود؛ جایی که اغلب دیدگاه‌های سطحی و مغرضانه غربی‌ها به شکلی ناقص تکرار می‌شود و همین باعث شده نتوانند از این چرخه تقلید نادرست بیرون بیایند.

به گزارش خبرنگار ایلنا، پژوهش و علم بدون درک عمیق، آگاهی به زبان و اصطلاحات خاص هر رشته و احترام به سنت‌ها و میراث فکری گذشته، نمی‌تواند به نتیجه برسد و تنها آشفتگی، گمراهی و ضایعه فکری به بار می‌آورد. ورود ناآگاهانه به مسائل تخصصی، بدون کسب مقدمات و دانش کافی، نه تنها سودی ندارد، بلکه به تخریب خود علم نیز منجر می‌شود.

برای دستیابی به نتایج ارزشمند، محققان باید با صبر و حوصله مسیر دشوار تحقیق و تفکر را طی کنند. شتابزدگی، دنبال شهرت و نشان دویدن و تقلید سطحی، جز زیان و اتلاف وقت نتیجه‌ای ندارد. علوم انسانی در ایران از نظر نظری بسیار ضعیف و فقیر است و بسیاری از ترجمه‌ها و آثار منتشرشده، سطحی و مغرضانه‌اند؛ این آثار، نه تنها کمکی به رشد فکری جامعه نمی‌کنند، بلکه گاه سبب تحریف و وارونه‌نمایی تاریخ و فرهنگ می‌شوند.

نسل جوان، به‌ویژه، سازندگان آینده هر کشور هستند. اما آن‌ها نه مانند گل و گیاه رها و بی‌تعهد، بلکه مدیون کشور و مردم‌اند و با تلاش و پایبندی به دانش و اخلاق پژوهش، می‌توانند مسیر رشد علمی و فرهنگی جامعه را بسازند. توجه به اصول علمی، احترام به میراث فکری گذشته، و صبر و حوصله در تحقیق، تنها راه دستیابی به علوم انسانی قدرتمند و جامعه‌ای روشنفکر و آگاه است. 

با ابراهیم اشک شیرین، محقق و پژوهشگر فلسفه، علوم انسانی و تاریخ گفت‌وگویی داشته‌ایم که در ادامه می‌خوانید:

بسیاری از آثار شما در حوزه تاریخ‌نگاری، فلسفه و نقد متنی قرار دارند. چگونه این حوزه‌های متنوع را در مسیر فکری خود انتخاب کردید؟

همه علوم "موضوع"و"مبادی" و "مسائلی دارد. در علوم مختلف از مبادی و مسائل بحث می‌شود و موضوعات مفروض یا اصل موضوع و ثابت شده لحاظ می‌شود. فرض کنید ادبیات مبادی و مسائلی دارد که ادبا، شعرا و اساتید در کلاس‌های درس در آن باب بحث و جدل و رد و اثبات می‌کنند؛ اما در موضوع این و علوم دیگر اعم از انسانی و غیره معمولا بحث نمی‌شود و اگر کسی بپرسد ادبیات چیست؟ چنانکه مرسوم است به ماء شارحه؛ یعنی به شرح لفظ مبادرت می‌شود و مصدیق و مبادی و مسائل تکرار می‌شود کمتر وارد ماهیت ادبیات می شوند.

اگر کسی در آن وادی وارد شود یا فیلسوف است یا وضع فلسفی به خود گرفته است. در غیر این صورت بحث و فحص او لفاظی و به نحوی در همان مبادی و مسائل است؛ بنابراین کسی که در زمینه فلسفه تحقیق می‌کند ، ضروری است که موضوع علوم دیگر را به اجمال بداند و اگر لازم شد، وارد تفصیل شود، یعنی در مبادی و مسائل تا حدی وارد شود و این استعداد کسب کرده باشد تا موضوع علم متنازع فیه و ماهیت و غایت آن به نحوی بر مستمع یا قاری روشن شود و ادیب آشکار شود.

از سویی دیگر موضوع فلسفه «وجود من حیث هو وجود» است. وجود تجلیاتی دارد و در هر دوره‌ای ظهوراتی، که اصل و ماهیت آن عهد و دوران بدان شناخته می‌شود و همین وجه تمایز ادوار تاریخ است. این تجلیات در تاریخ، فرهنگ، اجتماع، اقتصاد، سیاست، دین و هنر متجلی است. بنابراین این معانی و مفاهیم در هر دوره‌ای با دوره سابق خود بالذات فرق دارد. از اینجاست که مارکس می‌گوید «سرمایه و کار و مزد» در دوران «بورژوازی و سرمایه‌داری، امپریالیسم» بالذات و ماهیه دوران «فئودالته» و «برده‌داری» فرق می‌کند. مولانا جامی گفته است:

حقیقت را بهر دوری ظهوری است                                                    ز اسمی بر جهان افتاده نوری است

در فلسفه بعد از تحصیل «منطق و امور عامه یا الهیات به معنی الاعم» که طریقه استدلال، برهان، صغری و کبری چیدن است، بحث در مفاهیم کلی مثل وجود، ماهیت، امکان، کلی و جزئی می‌شود تا انسان مستعد بحث‌های نظری شود، مستعد شود که کتب فلسفی و نظریات فلاسفه را مطالعه کند؛ البته با شروط دیگر.

این مباحث ویژه زندگی روزمره نسل بشر است، براساس توهمات و تخیلات نیست.  در مغاره افلاطون هم فیلسوف چون با طی مراحل و مراتبی چشمش به نور وجود روشن شد و به باطن اشیاء و امور دست یافت یا مستعد دریافت ماهیات شد؛ نمی‌تواند فقط گلیم خود را از آب کشیده، در رواق وجود سکنی گزیند و نظاره‌گر باشد؛ بلکه تعهد دارد به اجتماع بازگشت کند، به رتق و فتق امور، بهبود معیشت و سعادت مردم بپردازد، هادی قوم در خطرها باشد و در راه احقاق حق بکوشد.

گرچه احتمال می‌رود در این راه جان خویش را هم ببازد، چنانکه سقراط  شهید این راه شد.  اگر کسی وارد این حوزه شود، معلم قوم خواهد شد؛ به همین روی یکی از مراتب فلسفه، بلکه خیر فلسفه همین است و از اینجاست که ارسطو معلم اول برای سیاست مقامی والا قائل است پس بیان مسائل امور عامه و مفاهیم کلی؛ البته به جای خود واجب است؛ اما غایت نیست بلکه ابزار است.

به نظر شما چه ضرورتی وجود دارد که پژوهشگرانی مانند شما همزمان در فلسفه، تاریخ و نسخه‌پژوهی کار کنند؟ آیا این تنوع حوزه‌ها به یکپارچگی نگاه کمک می‌کند یا چالش‌های خاص خود را دارد؟

اگر علوم انسانی را در عرض هم قرار دهید این اشکال مطرح نمی‌شود؛ اما اگر در طول هم فرض شود و مراتب حفظ شود، دانشته که همه در طول هم و جلوه های وجود لحاظ شود، جای طرح این اشکال کمتر پیش خواهد آمد. البته اگر ما به اصطلاحات و تعابیر توجه کنیم که صحیح است دقیق باشیم و بدان التفات کنیم فرق است بین تحقیق و تفکر و تعقل  و پژوهش .

پژوهش که امروز سر زبان‌ها افتاده است و تعابیری مثل  قرآن پژوهی و حافظ پژوهی و عرفان پژوهی و غیره تعابیر چندان صحیحی نیست. چرا که در این موارد بحث مفهومی است و از آن انتظار نیست به باطن امور و موضوعات ورود کند، بنابراین نمی‌تواند باعث تغییر و تحولی شود. 

اما تحقیق در دیار ما در حوزه علوم انسانی چندان رواجی ندارد؛ نشانه و برهان قاطع بر این سخن مشکلات عدیده جاری و ساری در اکثر زمینه‌های اجتماعی، اقتصادی، سیاسی، فرهنگی و...است.  تحقیق بر اثر سوال و اشکال قلبی بوجود می‌آید، نه قلابی و قالبی. محقق درصدد فهم و درک این مشکل و حل و رفع آن است و در تحقیق جد و جهد می‌شود به ماهیت اشکال راه یابد. بنابراین طبیعی است به دنبال  حل  و رفع مشکل هم بپردازد؛ اما اگر به صرف حل مشکلات بدان امر مبادرت کند، تبدیل به پژوهش می‌شود که معمولا به طور اصولی و ریشه‌ای، راه به جایی نخواهد برد، بنابراین همیشه تحقیق با سوال اصیل قلبی و با درد و رنج همراه است. به قول مشهور: " السعادة بنت المتاعب."

نسخه پژوهی یا شناخت مآثر مخطوط فرهنگ و سنت یکی از وظایف است، البته به شرطی که جای اصل را اشغال نکند. معمولا در این چند دهه خود باعث اشتغال بعضی شده و به نحوی جای تفکر را گرفته و کار بی‌دردسری است و چون افراد حاذق در این زمینه نیست، افرادی که وارد می‌شوند و حتی به تصحیح متون مبادرت می‌کنند، دست بالا اهل فضلند و در خیلی موارد حتی تحقیق و پژوهشی در سطح متوسط هم انجام نمی‌شود. برای من این کار یک فن است، و البته لازمه آن جوی استعداد و  کمی ذوق است.

من هم مدتی در بخش مخطوطات دانشگاه تهران مشغول کار بودم و پیش از آن هم بدان علاقه‌مند و فعالیت‌هایی داشتم، اکنون نیز کم و بیش بدان اشتغال دارم.

در کارهای فلسفی و اجتماعی‌تان چه مفاهیمی را مهم‌تر می‌بینید و چرا فکر می‌کنید باید در ایران بیشتر درباره آن‌ها بحث شود؟

من به علوم انسانی در حد بضاعت آشنایی دارم و با حوزه‌های قدیم فلسفه اسلامی و حکمای یونان علاقه‌مندم. تلاش می‌کنم تا جایی که مقدور است در این حوزه‌ها مطالعه داشته و پژوهش کنم؛ در کنار آن در زمینه‌های فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و اقتصادی نیز به پژوهش و تحقیق می‌پردازم.

به طور کلی، بقای هر کشور به انسجام اجتماعی بستگی دارد؛ انسجامی که بر پایه عدالت اجتماعی و توزیع برابر فرصت‌ها میان همه مردم شکل می‌گیرد. در چنین جامعه‌ای، همدلی با عدالت‌خواهان و آزادگان وجود دارد.

از نظر من، دشمن اصلی انسان و نظم درست جهان در شرایط امروز، نظام ظالمانه امپریالیسم و سرمایه‌داری است؛ در هر شکل و با هر نامی. من هم تلاش می‌کنم در حد توان خود، هرچند اندک، در این مسیر سهمی داشته باشم.

فلسفه در ایران امروز در مواجهه با تاریخ و تجربه اجتماعی چه نقشی می‌تواند داشته باشد؟ آیا مواجهه با گذشته برای درک وضعیت فعلی فلسفه ضروری است؟

پر واضح است که انسان در آسمان یا در غار و بطور مجرد نمی‌تواند زندگی کند؛ اگر زندگی کند و اگر ممکن باشد دیگر انسان نیست. به قول ارسطو انسان حیوانی اجتماعی است و فلسفه هم علم مفهومی و انتزاعی نیست. اگر هم فلسفه مفهوم انتزاعی بود، سقراط آن‌را از حالت انتزاعی خارج و تلاش کرد تا از طریق آن جامعه انسانی را به سعادت حقیقی برساند یا متوجه سعادت حقیقی کرده و توهمات، خودخواهی، شقاوت و خطرها رهایی بخشد.

فلسفه نمی‌تواند فارغ از جامعه و مشکلات حقیقی آن باشد، بلکه تعهد دارد تفکر کند که انسان چیست و راه سعادت و بهروزی آن کدام است و طریقی که سیر می‌کند، به کجا خواهد رسید و نتایج خوب و بد و سعادت و شقاوت آن چیست.

بنابراین در عالم کنونی  با مسائل،  حوادث و مشکلاتی  روبرو هستیم  که اهل فلسفه و متفکران یعنی شعرا و اهل هنر و سیاست بیش از دیگران وظیفه دارند در باب آن تفکر کرده،  نسبت به مسائل اقتصادی و اجتماعی چشم و گوش مردم را باز کنند.

فلسفه به قول هگل خاتم الفلاسفه جدید تاریخ فلسفه است، بنابراین ضروری است فلاسفه امروزی به تاریخ گذشته توجه خاص کنند، یعنی به سوابق فرهنگی و مآثر قومی خود و عالم جدید به نحوی اشراف حقیقی و ماهوی پیدا کنند و به نحوی به گذشته خود و دیگران بدون پیش‌فرض‌ها،  قضاوت‌ها، بدون فضل‌فروشی و تفاخر برای فهم صحیح و درس و عبرت رجوع همدلانه کنند، تا افق پیش روی را بهتر ببینند و آگاه شوند کجای تاریخ قرار دارد و چه امکاناتی پیش رو دارند. 

یعنی به جامعه خود و سوابق آن آگاه شوند تا بتوانند با توجه به شرایط جهان مسیر صحیح را در پیش گیرند. کسی که به سوابق و امکانات و شرایط خود و اوضاع عالم جدید و قدیم علم ندانسته باشد، غالبا در وادی ضلالت غوطه‌ور خواهد شد و طوفان‌های بنیادکن و بحران‌ها او را نابود خواهد کرد. این را سیر حوداث تاریخ بر ما روشن می‌کند.

شما در معرفی و نقد متون فلسفی هم فعالیت داشته‌اید. به نظر شما ترجمه فلسفه و تاریخ فکر در ایران امروز چه چالش‌ها و فرصت‌هایی دارد؟

این پرسش اساسی است برای شرایط حال ما مهم بوده و نیاز به تفصیل و تشریح و ذکر نمونه دارد که در این مجال نمی‌توان بدان پرداخت،  اما به طور اجمالی اوضاع تحقیقات و پژوهش و موسسات تحقیقاتی و ترجمه و موسسات انتشاراتی  رضایت بخش نیست، بلکه به عقیده من بحرانی است. متاسفانه از دانشگاه‌های متعدد ما ثمری و دستاورد خاصی حاصل نمی‌شود. آنچه مسلم است مدرک‌گرایی و کسب عنوان و در خیلی موارد خرید مدرک حاکم است و تقلید و تعارف و تفاخر و آمار مقاله جای تحقیق و تعقل و تحقیق و حتی پژوهش را گرفته است.

به طور مثال در هر رشته‌ای، ترجمه شرایطی دارد. مترجم باید هم زبان مبدأ و هم زبان مقصد را عمیق و با همه ریزه‌کاری‌ها بشناسد، به اصطلاحات و تعبیرها مسلط باشد و در کنار این‌ها، در حوزه‌ای که متن از آن ترجمه می‌شود هم تخصص و شناخت داشته باشد. علاوه بر این علاقه و ذوق هم لازم است. اگر این‌ها نباشد، بهتر است کسی سراغ ترجمه نرود، چراکه زیانش  بیشتر از سود آن است.

بسیاری از ترجمه‌های امروز بی‌فایده و سطحی‌اند؛ وقت خواننده را تلف می‌کنند، او را دچار بدفهمی می‌کنند و باعث آشفتگی زبان می‌شوند. زبان فارسی هم به‌واسطه همین ترجمه‌ها امروز در خطر جدی قرار گرفته است.  از طرف دیگر، مشکل دیگری هم به این وضع دامن زده و آن لغت‌سازی و سره‌نویسی افراطی است؛ مشکلی که از زمان تاسیس فرهنگستان اول شروع شد و حالا به شکلی بدتر ادامه دارد.

این وضعیت در علوم انسانی حادتر است؛ جایی که بسیاری از کتاب‌ها مد روز، قالبی و بازاری‌اند و بیشتر به شهرت و پسند عمومی تکیه دارند. در حالی که اندیشه و نظر باید مسیر خودش را طی کند و راهنما و روشنگر مردم باشد، نه دنباله‌رو سلیقه عامه و فضای عوام‌زده.  اوضاع آن‌قدر نگران‌کننده است که حتی ناشر باتجربه‌ای مثل علیرضا حیدری که سال‌ها با مترجمان شناخته‌شده کار کرده بود و خودش هم زبان‌دان بود، می‌گفت تصمیم دارد دیگر کتاب ترجمه چاپ نکند.  برای نمونه، به این عبارت توجه کنید:

" اما مفهوم اساسی... بیش تر بر پدیدآوردگی پدیده آورده در معنای هست (پیش دست) دست یاب تأکید دارد. بدان آن می‌خواهند که نخست پیش دست است، خان و مان، حضور، هم چنان که ما نیز موجود پیش دست را موجو.د حاضر می‌خوانیم... هستن، بالفعل بودن، وجود داشتن در معنای پدیداری گویای سست بودگی\ پیش دست بودگی است."

این کتاب ترجمه یک استاد فلسفه است که چنین متنی را از اعتبار  انداخته و آن‌را غیرقابل استفاده کرده است. این مشتی است نمونه خروار.

بخش زیادی از کتاب‌هایی که درباره تاریخ و تحولات فکری ایران تالیف یا ترجمه شده‌اند، کتاب مهم و اثرگذاری نیستند؛ اگر هم اثری ارزشمند پیدا شود، انگشت‌شمار است. بیشتر این کتاب‌ها کارهایی سطحی، سیاسی‌زده و گاهی حتی در حد خیانت به این سرزمین و مردم آن‌اند؛ یعنی ترویج و تبلیغ دیدگاه‌های استعماری و تحریف، دگرگون‌سازی و وارونه‌کردن تاریخ و فرهنگ ما. در بسیاری از این آثار، اندیشه‌های مستشرقان غربی بی‌چون‌وچرا تایید و تکرار می‌شود؛ آنهم با اغراض و نیت‌هایی که پشت آن‌هاست. کمتر کسی را می‌توان یافت که در این میان کاری بی‌غرض و سالم انجام داده باشد.

به قول محمدرضا شفیعی کدکنی:

«اگر مستشرقی گفت ماست سفید است، همیشه این احتمال را در ذهن داشته باشید که یا ماست اصلا سفید نیست، یا اثبات سفیدی مقدمه‌ای است برای انکار سیاهی زغال.»

متاسفانه در این چند دهه، از پژوهشگران روسی، چینی و به‌طور کلی شرقی ـ که کمتر دچار بیماری‌های فکری غرب‌اند ـ تقریبا چیزی ترجمه نشده است. از سوی دیگر، مترجمان برجسته‌ای مانند کریم کشاورز، مهری آهی و سیروس ایزدی دیگر در میان ما نیستند و نبودشان به‌شدت احساس می‌شود.

می‌توان با قطعیت گفت که گروه‌های دانشگاهی، بیشتر مقلد مستشرقان غربی‌اند و گفته‌های آنان را حقیقتی قطعی می‌دانند. این وضعیت به‌ویژه در گروه‌های تاریخ و جامعه‌شناسی دیده می‌شود؛ جایی که اغلب دیدگاه‌های سطحی و مغرضانه غربی‌ها به شکلی ناقص تکرار می‌شود و همین باعث شده نتوانند از این چرخه تقلید نادرست بیرون بیایند. حتی کسانی که ادعای عبور از غرب‌زدگی دارند، اگر دقیق نگاه کنیم، باز هم مصرف‌کننده و تکرارکننده همان اندیشه‌های غربی‌اند. این مساله فقط به ایران محدود نیست؛ اثرات منفی آن را می‌توان به‌روشنی در کتاب مهم متفکر فلسطینی ادوارد سعید دید؛ یعنی کتاب «شرق‌شناسی» که در فارسی هم دو بار ترجمه و منتشر شده، اما هیچ‌کدام ترجمه‌های قابل دفاعی نیستند.

چگونه می‌توانیم فاصله میان فلسفه آکادمیک و زبان و ادبیات عمومی خواننده ایرانی را کاهش دهیم؟

هر علم زبان، اصطلاحات و شیوه بیان مخصوص خودش را دارد. هر کسی که وارد یک حوزه علمی می‌شود، لازم است این زبان و اصطلاحات را بشناسد و رعایت کند؛ چون اگر این کار انجام نشود، آن علم دچار آشفتگی، تخریب و بدفهمی می‌شود.

باید تلاش کرد زبان هر رشته حفظ شود و افراد بدون آگاهی و آمادگی وارد مسائل تخصصی نشوند. اگر هم وارد می‌شوند، اول توان و دانش لازم را به دست بیاورند و قواعد آن حوزه را رعایت کنند. متاسفانه امروز شبکه‌های اجتماعی مردم را بیش از حد درگیر کرده‌اند. رادیو و تلویزیون هم به‌جای برنامه‌های فرهنگی و روشنگر، بیشتر دنبال سرگرم‌کردن مردم‌اند و اغلب به عوام‌زدگی و مردم‌فریبی دامن می‌زنند؛ در نتیجه به‌جای آگاهی، غفلت ایجاد می‌کنند. وضعیت روزنامه‌ها و مطبوعات هم کمابیش همین است.

به قول نویسنده معروف روس آنتوان چخوف:  «لازم نیست گوگول را به سطح مردم پایین بیاوریم، بلکه باید مردم را به سطح گوگول بالا ببریم.»  یعنی باید حال‌وهوایی در جامعه ایجاد شود که مردم از تن‌آسانی فاصله بگیرند و اگر دغدغه‌های روزمره مثل قیمت تخم‌مرغ و کالابرگ فرصتی باقی گذاشت، با کمی سخت‌گیری نسبت به خودشان، به مسائل فکری، فرهنگی، سیاسی و اقتصادی علاقه‌مند شوند و با جدیت دنبالشان کنند.

در ایران مسائل تاریخی و اجتماعی بار فلسفی هم پیدا می‌کنند؛ به نظر شما چه تاثیری این ترکیب بر تولید فکر و نقد دارد؟

شاید در بعضی نظرات و آراء تاریخی و اجتماعی جلوه‌ای فلسفی دیده شود، اما به نظر من، پشتوانه و اصالت واقعی ندارد. اصالت و قدرت علوم انسانی در این است که پایه‌ای مستحکم در فلسفه جدی داشته باشد، اما به نظر می‌رسد علوم انسانی در ایران از نظر نظری بسیار ضعیف و فقیر است.

یکی از متفکران گفته است:  «باید درک کنیم که هیچ دانش طبیعی و هیچ ماده‌انگاری (ماتریالیسم) بدون پایه‌ای فلسفی قوی، توان مقابله با نفوذ اندیشه‌های بورژوایی و بازسازی جهان‌بینی بورژوایی را ندارد.»حال چگونه می تواند رشته علوم انسانی از این اصل و اساس بی‌نصیب باشد و در عین حال تاب و توانی داشته باشد و راه به نتایج صحیح ببرد.

تاریخ‌نگاری و فلسفه وقتی با هم در یک اثر ترکیب می‌شوند، برای مخاطب چه تجربه‌ای ایجاد می‌کنند؟ آیا می‌توان گفت این روش به فهم بهتر وضعیت تاریخی–جامعه‌ای ایران کمک می‌کند؟  علوم انسانی و حتی رشته علوم دیگر هم نیاز مبرم و اساسی و بنیادی به فلسفه و حوزه فکری دارد و می‌تواند بدون آب آبشخور قوام و نشاط داشته باشد.

نشر آثار فلسفی و علوم انسانی در ایران با چه موانعی روبه‌رو است و چه راهکارهایی برای بهتر دیده شدن آن‌ها پیشنهاد می‌کنید؟

گرچه گاهی شاهد برخی سلیقه‌های نادرست هستیم، اما در حال حاضر موانع جدی برای انتشار کتاب وجود ندارد و منظور ما مسائل اقتصادی نیست.

مشکل اصلی، انتشار آثار ضعیف و غیرضروری است که کم و بیش به بازار می‌آید. از سوی دیگر، بی‌میلی مردم به کتاب در این زمینه هم بی‌تاثیر نیست. موسسات علمی و پژوهشی تنها بودجه‌ای صرف می‌کنند، اما متأسفانه معمولا نتیجه قابل توجه و مفیدی از این تلاش‌ها دیده نمی‌شود.

نسل جدید پژوهشگران فلسفه و تاریخ‌نگاری در ایران باید از چه مسیرهایی عبور کنند تا تولیدات‌شان هم علمی و هم تاثیرگذار اجتماعی باشد؟

تحقیق و پژوهش مسبوق به علم و آگاهی و خبرگی و طرح پرشش است و همراه درد. 

طبیب عشق مسیحا دم است ومشفق لیک                        چو در تو درد نبیند کرا دوا کند

یک محقق واقعی مثل درختی است که در خاک مناسب و با آبی کافی ریشه دوانده است. این خاک و آب همان سنت‌ها و میراث گذشته‌اند؛ اگر محقق با صداقت و دقت با آن‌ها روبه‌رو نشود، هیچ بهره‌ای نخواهد برد. محقق باید با صبر و حوصله مسیر دشوار تفکر و تحقیق را پس از کسب مقدمات طی کند. نتیجه این تلاش، در زمان مناسب و بدون شتاب، به ثمر خواهد نشست. اما عجله، دنبال شهرت و نشان دویدن، یا خودنمایی، جز زیان چیزی به همراه ندارد. جوانان، سازندگان آینده هر کشور هستند و متعلق به همان سرزمین و مردم‌اند. آن‌ها نه مانند گل و گیاه رها و بی‌تعهد، بلکه مدیون کشور و جامعه خود هستند.

انتهای پیام/
ارسال نظر
پیشنهاد امروز