خبرگزاری کار ایران

نگاهی به فیلم کافه سلطان ساخته مصطفی رزاق کریمی/ عشق، جنگ و ایدئولوژی

نگاهی به فیلم کافه سلطان ساخته مصطفی رزاق کریمی/ عشق، جنگ و ایدئولوژی

علی نعیمی منتقد سینما در یادداشتی به نقد و بررسی «کافه سلطان» ساخته جدید مصطفی رزاق کریمی پرداخته که امسال در چهل‌وچهارمین جشنواره فیلم فجر حضور دارد.

فیلم «کافه سلطان» ساخته مصطفی رزاق‌کریمی، بیش از هر چیز نمونه‌ای گویا از شکاف میان توانایی‌های یک فیلمساز کلاسیک‌گرا و محدودیت‌هایی است که از دل مضمون‌محوری و نگاه ایدئولوژیک بر اثر تحمیل می‌شود. این فیلم، که در ظاهر قصد روایت یک ملودرام اجتماعی-خانوادگی را دارد، در عمل به اثری دوپاره بدل می‌شود؛ فیلمی که نیمه اول آن نوید یک قصه‌گویی روان، خوش‌ساخت و مخاطب‌پسند را می‌دهد، اما در نیمه دوم زیر بار احساسات‌گرایی افراطی و پیام‌محوری گل‌درشت، تعادل خود را از دست می‌دهد.

رزاق‌کریمی در نیمه ابتدایی «کافه سلطان» نشان می‌دهد همچنان به اصول کلاسیک روایت وفادار است. معرفی شخصیت‌ها با حوصله انجام می‌شود، روابط خانوادگی به‌تدریج شکل می‌گیرد و فضای کافه به‌عنوان لوکیشن اصلی، به‌درستی کارکردی دراماتیک پیدا می‌کند. فیلمساز در این بخش، بیش از آنکه به دنبال تأثیرگذاری فوری باشد، بر ایجاد همذات‌پنداری مخاطب تمرکز دارد. روایت خطی، میزانسن‌های ساده و پرهیز از شلوغ‌کاری فرمی، یادآور سینمای قصه‌گوی دهه‌های گذشته است؛ سینمایی که هنوز به قدرت داستان و شخصیت باور دارد.

اما این مسیر، از میانه فیلم به بعد دچار انحراف می‌شود. جایی که ملودرام خانوادگی، آرام‌آرام جای خود را به انباشت صحنه‌های عاطفی می‌دهد که بیش از آنکه از دل شخصیت‌ها برآمده باشند، به قصد برانگیختن احساسات مخاطب طراحی شده‌اند. تاثیرپذیری رزاق‌کریمی از سینمای ابراهیم حاتمی‌کیا—که سابقه همکاری به‌عنوان مجری طرح برخی آثار او را نیز دارد—در این بخش به وضوح دیده می‌شود؛ با این تفاوت که آنچه در آثار حاتمی‌کیا معمولاً ریشه در جهان‌بینی شخصی و تجربه زیسته دارد، در «کافه سلطان» به تقلیدی سطحی و فرمی فروکاسته شده است. صحنه‌های احساسی میان زوج اصلی، به‌ویژه در بزنگاه‌های دراماتیک، به ورطه سانتی‌مانتالیسم می‌افتد؛ احساساتی تصنعی که نه بر پایه تحول شخصیت‌ها، بلکه بر اساس موسیقی، دیالوگ‌های تأکیدی و میزانسن‌های اغراق‌شده شکل می‌گیرند.

چالش جدی‌تر فیلم، ورود بی‌محابا به فضای پیام‌محور و شائبه آشکار سفارشی‌بودن آن است. تاکید مستقیم و مکرر بر روایت جنگ دوازده‌روزه خرمشهر، به‌جای آنکه به‌صورت ارگانیک در بطن داستان تنیده شود، همچون باری اضافی بر دوش روایت می‌نشیند. فیلم در این بخش، از ظرافت فاصله می‌گیرد و به جای «نشان دادن»، به «گفتن» و «تاکید کردن» پناه می‌برد. نتیجه آن است که قصه خانوادگی و روابط انسانی، کارکرد مستقل خود را از دست می‌دهند و به ابزاری برای انتقال پیامی از پیش‌تعیین‌شده تبدیل می‌شوند. همین رویکرد، فیلم را به دام شعارزدگی می‌اندازد و انگ همیشگی «سفارشی‌سازی» را—که سال‌هاست بر بخشی از کارنامه رزاق‌کریمی سایه انداخته—بار دیگر تقویت می‌کند.

این در حالی است که اگر فیلمساز به همان ظرفیت‌های دراماتیک نیمه اول وفادار می‌ماند و روایت جنگ را در لایه‌های زیرین داستان و از خلال تجربه زیسته شخصیت‌ها پیش می‌برد، «کافه سلطان» می‌توانست اثری متعادل‌تر و اثرگذارتر باشد. مشکل اصلی، نه خود مضمون جنگ، بلکه شیوه پرداخت آن است؛ پرداختی که به‌جای اعتماد به شعور مخاطب، به اغراق و تاکید مستقیم متوسل می‌شود.

با وجود این کاستی‌ها، بازیگری فیلم نقطه قوت انکارناپذیر آن است. آزیتا حاجیان در نقش «مادر»، حضوری متفاوت و قابل توجه دارد. او با پرهیز از کلیشه‌های رایج مادران ملودراماتیک، شخصیتی چندلایه و باورپذیر خلق می‌کند؛ مادری که هم‌زمان صلابت، رنج فروخورده و عشق خاموش را در خود دارد. بازی حاجیان، به‌ویژه در صحنه‌های کم‌دیالوگ، نشان می‌دهد چگونه یک بازی کنترل‌شده می‌تواند بار عاطفی صحنه را بدون اغراق منتقل کند. در کنار او، محمدرضا شریفی‌نیا نیز حضوری پررنگ و اثرگذار دارد و با تجربه و تسلط همیشگی‌اش، به برخی سکانس‌ها جان می‌بخشد؛ سکانس‌هایی که اگرچه گاه در دل روایت شعارزده گرفتار شده‌اند، اما به واسطه بازی بازیگران، لحظاتی اصیل و انسانی پیدا می‌کنند.

«کافه سلطان» فیلمی است گرفتار در یک پارادوکس آشکار: از یک سو، قصه‌گویی توانمند و کلاسیک‌گرای کارگردانی که سینما را خوب می‌شناسد، و از سوی دیگر، فشار مضامین ایدئولوژیک و احساسات‌گرایی افراطی که تعادل اثر را بر هم می‌زند. این دوپارگی باعث می‌شود فیلم نه به‌طور کامل مخاطب عام را راضی کند و نه بتواند جایگاهی محکم در سینمای جدی و منتقدانه پیدا کند. «کافه سلطان» بیش از آنکه یک شکست کامل باشد، یادآور این حقیقت است که حتی فیلمسازان قصه‌گو و باتجربه نیز اگر زیر بار پیام‌محوری گل‌درشت بروند، ناخواسته از ظرافت هنری و قدرت درام فاصله می‌گیرند؛ فاصله‌ای که ترمیم آن، تنها با بازگشت به اعتماد به داستان و انسان ممکن است.

انتهای پیام/
ارسال نظر
پیشنهاد امروز