کد خبر: 580462 A

نقدی به بیانیه‌ جایزه­‌ جلال آل­‌احمد؛

ادبیات جایِ «امر به منکر» نیست اما جایِ «نهی از منکر» هم نیست چرا که اصولا جایِ «امر و نهی » نیست.

در روزهای ِاخیر هیأت ِمحترم ِ جایزه­‌ی جلال آل احمد (که فی الحال هنگفت­‌ترین جایزه‌ی ادبی ایرانی است) اسامی برگزیده‌هایش را اعلام کرد و از چهار بخش «نقد ادبی»، «مستند نگاری»، «داستان کوتاه»، «رمان» سه بخش را «شایسته‌ی اهدای جایزه» ندانست. در این میان «رمان» استثنا از آب درآمد و «اعضا» آن را به تک نویسنده­ا اهدا کردند و یک نویسنده‌ی دیگر را هم شایسته­‌ی تقدیر دانستند.

در این میان به دلیلِ بیانیه­‌ی مانیفستی و یک‌طرفه­‌نویسیِ هیأت ِ محترمِ داوران و برخی از اساسی­‌ترین مطالبِ «آسیب‌شناسیِ ادبیاتِ معاصر» را دانسته یا نادانسته از قلم انداختن، مطالبی به ذهن و ضمیرِ این حقیر رسید که حیفم آمد عجالتاً آن­ها را به عرض نرسانم:

وظیفه‌­ی ادبیات گفتنِ «قصه­‌های خوب برایِ بچه­‌های خوب» نیست، یا به گفتِ شاملو «قصه‌های خوب برایِ بچه­‌های تخس». نویسنده نمی­‌نویسد برای کاتارسیس یا «تزکیه»­ی جامعه. بلکه به طریقِ اولی کارِ داستان و رمان‌نویسی از عهدِ قدیم تا امروز غالباً یک چیز بوده: «قصه­‌ی آدم­‌هایِ تخس برایِ بچه‌های خوب».

حال چقدر می­‌توانیم در این ادبیات و در «تونلِ وحشت ممیزی» تحمّل کنیم «نویسنده‌­ی تخس» را؟ در این (به قول ِ آل احمد) «گودِ خوش­نچر» قرار نیست منِ نویسنده و شاعر با تمام انزوا و محدودیتی که نصیبم شده در خارج از وطنم و غریب‌تر از آن در وطنم، این سویِ گود نشسته باشم و شما داوران (که ندیده‌­ام در میان­تان آثاری درخشان) در آن سو، و قرار گذاشته باشم که شما آهویی کنید و من حسرت بخورم و قَدّم را به قدِّ وجبِ شما تعیین بکنم. یادمان باشد که در شرایطِ آزاد و «بدونِ حد و حصر» و عادلانه‌­ی چاپ و نشر می­‌توانیم از ادبیاتی سخن بگوییم که « با انسان سر و کار دارد» و «شناختِ عالم صغیر است که به شناخت عالم کبیر می‌انجامد».

اما حال چه؟ اگر اورهان پاموک در همسایه‌گیِ ما «نام من قرمز» می­‌نویسد و کرور کرور تصویر و تمثیل از ادبیات ِ ما برمی­‌گیرد و به آن جامه‌­ی «زبان ترک» می­‌پوشاند موضوع فقط تواناییِ او نیست، موضوع آن است که ببینید پیش از نوبل تا چه حد در میانِ قومِ ترک سازوکارِ حمایت بوده برایِ ترجمه­‌ی سِره از آن نویسنده به زبان­‌های ِ مهمان‌نوازِ جهان، و فهرست جایزه­‌های به قولِ سینمایی‌­ها «سطح A» آن­ها را برشمارید، در کجا چنین امکانی را برایِ احمد محمود و دولت‌آبادی و جز آن‌ها گذاشته‌­ایم که توقّع چنان اقبالی در جهان برا­ی­مان متصوّر باشد که ازین چنته چیزی «نویسنده» جوان برگیرد و بتواند برایِ خود اسطوره و الگو به ذهن آورد؟

چاپ نشدنِ «زوالِ کلنل» زوالِ روندِ داستان‌­نویسی ماست نه چاپ نشدنِ «فقط یک رمان». هیأتِ محترمِ داوران که «دلیل»سنجی می‌­نماید و «نزول کیفی را ضعف در آموزش نویسندگان، سطحی‌نگری و آسان‌گیری در فرایند انتخاب و چاپ و نشر و تبلیغ آثار» الصلا می‌­دهد، آیا هنوز نمی­‌داند که یکی از بهترین رمان­‌هایِ قرن یعنی «اولیس» که از قضا یکی از پیچیده­‌ترین رمان­‌های قرن نیز هست در مملکتِ خوبان هنوز در قرنطینه است؟ از کدام آموزش سخن می‌گویید آقایان؟ آن‌هایی هم که چاپ می‌شود مانندِ «سبکیِ تحمّل‌ناپذیرِ وجود» و «آهستگی» میلان کوندرا (که گلشیری می‌­گفت نظیرِ او را بسیار کم داریم) بماند که چه قدر تفاوت می­‌کند با متنِ اصلی. قبایِ معلّمی به دوش انداخته‌اید و می­‌گویید:

 «نویسندگان امروز تجربه‌­ی زیستی محدود و ناکافی‌ای دارند، این ناکافی بودن تجربیات، که پیامد جهانی‌سازی و شرایط زندگی  بشر امروز است را می‌توان با مطالعه گسترده و ذهن پرسشگر و پژوهیدن در وجود و هستی انسان و  سپس شناخت گیتی جبران کرد، اما متاسفانه نویسنده­‌ی معاصر، اهل پژوهش و کاویدن وجودش نیست، عجول می‌نماید و شهوتی افسارگسیخته برای انتشار و دیده شدن دارد نه کشف ناشناخته‌های روح بشر و نه صبوری‌ای که محصول تامل و تدبر و عمیق شدن در پدیده‌هاست، از نویسنده عجول که اهل جست‌وجو نیست، رمان و داستان ماندگاری منتشر نمی‌شود».

 گیرم که نویسنده «اهلِ پژوهش و کاوشِ وجودش» باشد، چند ناشر ِ «خوب و توانا» می‌شناسید که به چنین «وصله­‌ی نچسبی» که ممکن است با انتشارِ اثرش دودمان ِ آن انتشاراتی (مانند نشر «چ») به باد برود، گردن فراز بایستد و لبیک بگوید و مثلِ بید نلرزد که فردایِ نانش چه خواهد شد؟ اجازه دهید درین­جا کمی هم از خودم وصف الحال به قلم دهم:

رمانِ «زنان وقتی خفته‌اند» را که نوشتم سالِ 1384 بود. ابتدا کردن به مغولیسمِ فرهنگی و تاراجِ آثار بود در آن زمان‌­ها. رمان تا سالِ 1387 در نشرِ قطره ماند و قصّه‌اش در وادیِ اخذِ مجوز به سرانجام نرسید. بنده با نان و قاتقی که می­‌خوردم رمان را از «قطره» پس گرفتم و از ایران رفتم و به بهانه­‌ی درس و مشق یک جایی در جنوب شرقِ آسیا خود را مشغول کردم و به جایِ تبعید ِخودخواسته در شکنجه­‌ی خودخواسته به سر بردم که در دورانِ «محمود» دیگر هیچ کتابی چاپ نکنم. چاپ نکردم. از هیچ قبیل کتابی. امّا آن چه پس از آن پیش آمد حیرت‌­آور بود برایم.

در دورانِ «پسامحمود» ناشران بسیار پیش از گذشته گارد می‌گرفتند برایِ نویسند­‌گان. دو تا از رمان­‌هایم را به هر ناشرِ «ریش و سبیل دار»ی می‌­دادم به دلیلِ بحرانِ نشر «چ» از چاپ می‌هراسید. ناشری بود که مدیرِ روابطِ عمومی‌­اش شبانه­‌روز  پی­گیر ِچاپِ رمان‌­ها بود امّا می‌گفت به دلیل«فضایِ به وجود آمده» «نمی­‌شود که نمی­‌شود و آقای ِمهیاد مثلِ اینکه شانس ندارید».

کارشناسِ رمانِ آن یکی ناشرِ مشهور در روزِ تعطیل و شبانه زنگ زد که ازین پیش­تر فقط احمد محمود و دولت‌آبادی و فصیح می‌­خوانده و هندوانه زیرِ بغل­مان داد که از الان عباس مهیاد را هم با دو رمانِ تازه­‌اش به این فهرست اضافه کرده، امّا همین انتشارات یک هفته‌­ی بعد به دلیل ِحوادثِ غیرمترقبه رقیمه‌­ی عذر­خواهی برایم فرستاد که با وجود شایستگیِ رمان­‌هایم معذور است از چاپِ آن‌­ها. و ما نفهمیدیم که «عندلیبان را چه پیش آمد، سواران را چه شد؟»

ازکدام وضعیت سخن می‌گویید آقایان؟ رمانِ اول یعنی «زنان وقتی خفته‌اند» را در سال ِ 1394 یعنی ده سال پس از نوشتن دادم در یک نشرِ غیرِ مشهور چاپ شد  و دودمانِ ناشر هم به باد نرفت، امّا آیا درین مملکت فرهنگی تولید شده که کتاب از «ناشرِ مشهور» نباشد و پخش  و تبلیغش به سامان باشد و در سکوت خبری پرپر نزند؟ آن یکی رمان را هم که نامِ موقّتش «ضدِ الف» است و رویِ آن هجده سال «عرق­ریزی روح» کرده‌­ام پس از وقفه‌ای امسال داده‌­ام به ناشر که پس از ماه‌­ها هنوز در لابیرنتِ بحرانِ کسبِ مجوز به سر می‌­برد. مجموعه داستانِ زیرِ چاپم «از جنین تا مسیح» هم به این بلیّه دچار بود و  از چاپِ یکی از اساسی‌ترین داستان‌­هایش به دلیلِ زدنِ رگِ آن به دستِ دلاکانه‌­ی  ممیزی به کل چشم پوشیدم، و فقط ماند مجموعه شعرِ تازه‌­ام «طغیان کاغذی» که در مجوز با اما و اگری رو به رو نشد و شاکرم از این بابت.

از خود گفتم چرا که می­‌دانم که بسیاری از نویسنده‌­ها قصّه‌­هایی ازین قبیل داشته­‌اند در نشرِ کتاب­‌هاشان. ادبیات جایِ «امر به منکر» نیست اما جایِ «نهی از منکر» هم نیست چرا که اصولا جایِ «امر و نهی » نیست. می‌گویید:

«این دوره هم پر از آثاری بود با نویسندگانی عجول و ناشکیبا که تنها به دنبالِ انتشار چیزی شبیه کتاب هستند و ناشرانی که بدون توجه به کیفیت آثار و محتوای آن، این آثار را شاید به دلیل تولید انبوه و انبوه‌سازی منتشر می‌کنند و به بازار کتاب که روز به روز تنگ‌تر و کوچک‌تر و فقیرتر می‌شود عرضه می‌کنند. آثار این دوره از نظر محتوا فقیر بودند».

بیانیه­‌ی یک جایزه هم جایِ مانیفست‌دادن و کدهایِ اشتباه دادن نیست. تکثرِ چاپ آثار به ضعفِ آثارِ ارتباطی ندارد ورنه کشتیِ چاپِ کتاب در زبان‌­های انگلیسی و فرانسه و آلمانی و اسپانیایی می‌­باید بسیار پیش ازین به گل می‌­نشست. به نویسنده­‌ی امروز، خوب یا بد، چه امکانی داده‌­ایم که چه امکانی از آن­‌ها بخواهیم؟

معلول­‌هایِ حرف‌­هاتان را انکار نمی­‌کنم که می­‌گویید «فقرِ محتوا» داریم و «انبوه‌­سازی» و «شبیهِ هم نویسی» و «به تاریخ­‌آویزی» و چه. امّا علّت­‌هایی که در «بیانیه» سرریز کرده­‌اید بیش­تر به «خودنمایی» و «نگاه از بالا به پایین» و «سوءاستفاده از تریبون در برابرِ وزیر و مدیر» می­‌ماند تا شرحِ ماوقع از آن چه ادبیّات ما را در اغلبِ موارد به سیاووشان نشانده. این قصّه­‌ی پر غصّه سرِ دراز دارد آقایان. خواهشمندم اگر «جوال دوز» را برداشتید و زدید به دیگری، «سوزن» به خود را فراموش نکنید.

یادداشت: عباس مهیاد

جلال آل احمد رمان فقر ممیزی چاپ کتاب نهی از منکر عباس مهیاد دهمین دوره جایزه ادبی جلال آل‌احمد سانسور ادبیات
نرم افزار موبایل ایلنا
ارسال نظر