خبرگزاری کار ایران

تاریخ دقیق ولادت امام هادی در تقویم چه روزی است؟

تاریخ دقیق ولادت امام هادی در تقویم چه روزی است؟

تاریخ دقیق ولادت امام هادی سال ۱۴۰۵ در تقویم شمسی مصادف است با: دوشنبه – ۱۱ خرداد ۱۴۰۵ تاریخ دقیق ولادت امام هادی سال ۲۰۲۶ در تقویم میلادی مصادف است با: Monday – June ۰۱.۲۰۲۶ تاریخ دقیق ولادت امام هادی سال ۱۴۰۵ در تقویم قمری مصادف است با: الاثنین‬ – ۱۵ ذوالحجه ۱۴۴۷

امام ابوالحسن علی النقی الهادی (علیه‌السلام)، در نیمۀ ذوالحجه سال ۲۱۲ق، در اطراف مدینه در محلی به نام صریا به دنیا آمد. 

پدرش پیشوای نهم، امام جواد (علیه‌السلام) و مادرش بانوی گرامی سمانه، کنیزی بافضیلت و تقوا بود. 

امام هادی (علیه‌السلام) در سال ۲۲۰ق، پس از شهادت پدر گرامی‌اش بر مسند امامت نشست و در این هنگام هشت‌ساله بود. مدت امامت آن بزرگوار ۳۳ سال و عمر شریفش ۴۱ سال و چند ماه بود و در سال ۲۵۴ق به شهادت رسید. 

آنان که امام را دیده‌اند، نقل کرده‌اند: «آن گرامی قامتی متوسط و سیمایی سپید آمیخته به سرخی و چشم‌هایی درشت و ابروهایی گشاده و چهره‌ای شاداب و دلگشا داشت.» 

مشهورترین القاب امام دهم، نقی و هادی است و به آن گرامی ابوالحسن ثالث نیز می‌گویند. در اصطلاح راویان شیعه، ابوالحسن اول امام موسی کاظم (علیه‌السلام) و ابوالحسن ثانی امام رضا (علیه‌السلام) است. 

خلفای هم‌عصر امام هادی (ع) 

مدت زندگانی امام با حکومت هفت خلیفۀ عباسی همراه بوده است. پیش از امامت با مأمون و معتصم برادر مأمون و در سال‌های امامت با ادامۀ حکومت معتصم و نیز با واثق پسر معتصم، متوکّل برادر واثق، منتصر پسر متوکّل، مستعین پسر عموی منتصر و معتز پسر دیگر متوکل، معاصر بود و در زمان معتر به شهادت رسید. 

در حکومت متوکل، امام را به دستور آن طاغوت از مدینه به سامراء که در آن هنگام مرکز حکومت عباسیان بود، بردند. ایشان تا پایان عمر در سامراء اقامت داشت. 

فرزندان امام هادی (ع) 

فرزندان آن گرامی پیشوای یازدهم امام حسن عسکری (علیه‌السلام)، حسین، محمّد، جعفر و یک دختر به نام عُلَیّه است. 

رفتار خلفا با امام هادی (ع) 

استمرار مبارزه و مخالفت دودمان حضرت محمد (ص) با خلفای غاصب ستمگر، از برگ‌های خونین و پرافتخار تاریخ اسلام و تشیع است. امامان بزرگوار ما با سازش‌ناپذیری در برابر بیدادگران و نیز با دادخواهی و طرف‌داری از عدالت، همواره حکام جبار و عمال ستمگر آنان را خشمگین می‌ساختند. خلفای غاصب که می‌دانستند امامان شیعه از هیچ فرصتی برای هدایت مردم و احقاق حق و جانب‌داری از مظلوم و مبارزه با ظلم و فساد کوتاهی نخواهند کرد، خود را در برابر این سلسلۀ هدایت و ارشاد و مقاومت، همواره در خطر می‌دیدند. 

خلفای بنی‌عباس که با توطئه و فریب‌کاری، جای ستمگران اموی را گرفته بودند و همچنان به نام خلافت اسلامی بر مردم سلطنت می‌کردند، همانند اسلاف غاصب خویش از هیچ کوششی در کوبیدن و لکه‌دار کردن خاندان پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) فروگذار نمی‌کردند. به هر طریق می‌خواستند چهرۀ پیشوایان راستین مسلمانان را دگرگون جلوه دهند و وجهۀ آنان را بشکنند و با دسیسه‌های گوناگون، آن بزرگواران را از مقام رهبری مردم دور دارند و علاقۀ امت را به آنان خنثی سازند. 

حیله‌های مأمون عباسی برای رسیدن به این هدف و نقشه‌های شوم او برای مشروع جلوه دادن خویش و به دست گرفتن مقام رهبری و پوشاندن آفتاب امامت، بر کسانی که با تاریخ ائمه (علیهم‌السلام) و خلفا آشنایند، پوشیده نیست. ما در زندگی پیشوای هشتم و نهم گوشه‌هایی از آن را نشان دادیم. 

پس از مأمون، معتصم عباسی همان طرح‌ها و نقشه‌ها را در مورد خاندان نبوت و امامت ادامه داد. بر همین اساس، امام‌جواد (علیه‌السلام) را از مدینه به بغداد آورد تا او را تحت کنترل و مراقبت داشته باشد و سرانجام به شهادت برساند. همچنین برخی از علویان را به بهانۀ نپوشیدن لباس سیاه (که لباس رسمی عباسیان بود)، زندانی کرد تا در زندان درگذشتند (یا به قتل رسیدند). 

معتصم در سال ۲۲۷ق در سامراء درگذشت و فرزندش واثق به جای او نشست و همان افکار پدرش، معتصم و عمویش، مأمون را دنبال کرد. واثق نیز همانند سایر خلفای بنی‌عباس عیاش و می‌گسار بود. در این کارها افراط هم می‌کرد و برای لذت‌جویی بیشتر به داروهای مخصوصی پناه برده بود. سرانجام همان داروها موجب مرگش شد و در سال ۲۳۲ق در سامراء درگذشت. رفتار واثق با علویان سخت نبود و به همین جهت علویان و آل ابی‌طالب در زمان او در سامراء جمع شدند و تا حدودی در رفاه بودند؛ ولی در حکومت متوکل متفرق شدند. 

پس از واثق برادرش متوکّل که از کثیف‌ترین و جنایتکارترین چهره‌های حکومت عباسی است، خلیفه شد. معاصر بودن امام هادی (علیه‌السلام) با متوکل بیش از سایر خلفای عباسی بود و چهارده سال و اندی به طول کشید. این مدت طولانی از سخت‌ترین سال‌های زندگی آن بزرگوار و پیروان او محسوب می‌شود؛ زیرا متوکل کافرترین خلیفۀ بنی‌عباس و مردی بدجنس و رذل بود. او در دشمنی با امیرمؤمنان علی (علیه‌السلام) و خاندان و شیعیان او دلی پرکینه داشت. در حکومت او گروهی از علویان مقتول یا مسموم یا متواری شدند. 

متوکل با نقل خواب‌ها و رؤیاهایی ساختگی مردم را به پیروی از محمد بن ادریس شافعی که در زمان او درگذشته بود، تشویق می‌کرد. بدین‌ترتیب می‌خواست مردم را از توجه به ائمه (علیهم‌السلام) بازدارد. در سال ۲۳۶ق، دستور داد مقبرۀ سرور شهیدان، امام حسین (علیه‌السلام) و بناهای اطراف آن را ویران سازند و جای آن را زراعت کنند و مردم را از زیارت آن تربت پاک باز دارند. 

متوکل می‌ترسید قبر امام‌حسین (علیه‌السلام) پایگاهی علیه او شود و شهادت و مبارزۀ آن شهید بزرگوار الهام‌بخش حرکت و قیام مردم در برابر ستم‌های دربار خلافت شود. اما شیعیان و دوستداران سرور شهیدان در هیچ شرایطی از زیارت آن تربت پاک بازایستادند. نقل کرده‌اند که متوکل هفده بار قبر آن حضرت را خراب کرد و زائران را تهدیدها نمود و دو پاسگاه مراقبت در اطراف قبر قرار داد. 

با همۀ این جنایات نتوانست مردم را از زیارت سرور شهیدان بازدارد. زائران انواع صدمات و شکنجه‌ها را تحمل می‌کردند و باز به زیارت می‌آمدند. پس از قتل متوکل، دوباره شیعیان با همکاری علویان قبر امام‌حسین (علیه‌السلام) را بازسازی کردند. 

متوکل در حیف‌ومیل بیت‌المال مسلمانان نیز چون سایر خلفا دستی گشاده و ولخرج داشت؛ چنان‌که در تاریخ زندگی او می‌نویسند کاخ‌های گوناگونی بنا کرد و تنها برای بنای «برج متوکل» که هم‌اکنون نیز در سامراء برجاست، یک‌میلیون و هفت‌صد هزار دینار طلا خرج کرد. 

دردآور است که در کنار چنین اسراف‌هایی بر علویان و خاندان پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) چنان سخت می‌گذشت که گروهی از بانوان علوی در مدینه حتی یک دست لباس درست نداشتند که در آن نماز بگزارند. فقط یک پیراهن مندرس برایشان مانده بود و به هنگام نماز به‌نوبت از آن استفاده می‌کردند. با چرخ ریسی، روزگار می‌گذراندند و پیوسته در چنین سختی و تنگ‌دستی بودند تا متوکل به هلاکت رسید. 

کین‌توزی و دشمن‌کامی متوکل نسبت به امیرمؤمنان علی (علیه‌السلام) او را به پستی و رذالتی باورنکردنی کشانده بود تاجایی‌که برای تسکین دل ناپاک خود به دلقکی دستور داده بود در حضور او با اعمال زننده و شرم‌آوری امیرمؤمنان (علیه‌السلام) را مسخره کند. متوکل با تماشای اداواطوار او شراب می‌نوشید و قهقهۀ مستانه سر می‌داد. 

سخت‌گیری و آزار متوکل به خاندان پیامبر (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) به جایی رسید که مردم را به جرم دوستی و پیروی از امامان گرامی، کیفر و شکنجه می‌کردند. به همین جهت کار بر اهل‌بیت طهارت (علیهم‌السلام) بسیار مشکل شد. 

متوکل، عمر بن فرح رخجی را فرمانروای مکه و مدینه ساخت و او مردمان را از احسان به آل ابی‌طالب بازمی‌داشت. تا حدی به این کار مداومت داشت که مردم از بیم جان، دست از رعایت و حمایت علویان برداشتند. در این زمان زندگی بر خاندان امیرمؤمنان علی (علیه‌السلام) سخت شد. 

دعوت امام هادی (ع) به سامراء

بدیهی است با ترسی که خلفای ستمگر از نفوذ ائمه (علیهم‌السلام) در جامعه و توجه و علاقه مردم به آن بزرگواران داشتند، ممکن نبود دست از امامان بزرگوار ما بردارند و آنان را به حال خود بگذارند. در مورد متوکّل اضافه بر این هراس که دامن‌گیر همۀ گذشتگان او بود؛ کینه و دشمنی ویژه‌اش نسبت به خاندان امیرمؤمنان (علیه‌السلام) نیز بر مخالفت و سخت‌گیریش می‌افزود. به همین جهت بر آن شد که امام هادی (علیه‌السلام) را از مدینه نزد خود بیاورد و از نزدیک مراقب او باشد. 

متوکل در سال ۲۴۳ق، امام را محترمانه از مدینه به سامراء تبعید کرد و آن گرامی را در منزلی در کنار اردوگاه نظامی خویش جای داد. امام تا پایان عمر، یعنی تا سال ۲۵۴ق در همان محل اقامت داشت و او همواره امام را تحت مراقبت شدید خود نگه داشت. خلفای پس از او نیز یکی پس از دیگری آن بزرگوار را زیر نظر داشتند تا آن‌گاه‌که به شهادت رسید. 

سرانجام حکومت ننگین متوکل پایان یافت و به تحریک پسرش، منتصر، گروهی از سپاهیان ترک، او را به همراه وزیرش فتح بن خاقان درحالی‌که به عیش و می‌گساری مشغول بودند، به قتل رساندند و جهان را از وجود پلیدش پاک ساختند. 

منتصر، صبح همان شبی که متوکل به قتل رسید، خلافت را در دست گرفت و دستور داد برخی از کاخ‌های پدرش را خراب کردند. او نسبت به علویان آزاری نداشت و رأفت و عطوفت از خود نشان داد. اجازه داد به زیارت قبر امام‌حسین (علیه‌السلام) بروند و به آنان نیکی و احسان می‌کرد. همچنین دستور داد فدک را به اولاد امام‌حسن و امام‌حسین (علیهماالسلام) بازگردانند و اوقاف مربوط به آل ابی‌طالب را آزاد سازند. دوران خلافت منتصر کوتاه و فقط شش ماه بود و در سال ۲۴۸ق درگذشت. 

پس از او پسر عمویش مستعین، نوۀ معتصم، به خلافت رسید و همان روش خلفای سابق را در پیش گرفت. در حکومت او گروهی از علویان قیام کردند و کشته شدند. 

مستعین در برابر شورش سپاهیان ترک خود نتوانست مقاومت کند و شورشیان معتز را از زندان بیرون آوردند و با او بیعت کردند. کار معتز بالا گرفت و سرانجام مستعین حاضر به صلح با معتز شد. معتز به‌ظاهر با او صلح کرد و او را به سامراء فراخواند و فرمان داد در بین راه او را کشتند. 

مستعین دست برخی از نزدیکان خود و سران ترک را در حیف و میل بیت‌المال باز گذاشته بود و نسبت به امامان معصوم ما رفتاری بسیار ناروا داشت. بنابر برخی روایات مورد نفرین امام‌حسن‌عسکری (علیه‌السلام) قرار گرفت و از بین رفت. 

پس از مستعین، معتز پسر متوکل و برادر منتصر، خلافت را به دست گرفت. رفتار او نیز نسبت به علویان بسیار بد بود. در حکومت او گروهی از علویان کشته یا مسموم شدند. امام هادی (علیه‌السلام) نیز در زمان او به شهادت رسید. 

معتز سرانجام با شورش سران ترک و دیگران روبه‌رو شد. شورشیان او را از کار برکنار کردند و پس از ضرب‌وشتم در سردابی افکندند و در آن را مسدود ساختند تا در همان‌جا به هلاکت رسید. 

شهادت امام هادی (ع) 

هر اندیشمندی با نگاهی به زندگی امام هادی (علیه‌السلام) درمی‌یابد که آن گرامی در سراسر عمر با خفقان و محدودیت رنج‌آوری روبه‌رو بوده است. البته این وضعیت منحصر به زمان او نبود؛ بلکه در تمام دوران بنی‌امیه و بنی‌عباس، جز زمان‌هایی محدود، وضع به همین منوال بود. خلفای غاصب، جامعه و مصالح آن را نادیده می‌گرفتند و مردم را وسیله‌ای در جهت منافع خود می‌پنداشتند. 

در حکومت خلفای ستمگر چنان رعب‌ووحشتی حکم‌فرما بود که مردم جرأت و شهامت نداشتند علیه طاغوت‌ها بپا خیزند. نیز نمی‌توانستند از رهبری امامان معصوم (علیهم‌السلام) بهره بگیرند و حکومت راستین اسلام را برقرار سازند. به همین جهت رابطۀ امت با امام بسیار محدود بود و حکومت وقت امام هادی (علیه‌السلام) را به‌اجبار از مدینه به مرکز خلافت آن روز، یعنی سامراء آورد و آن بزرگوار را کاملاً تحت مراقبت نگه داشت. 

در عین حال امام با تحمل همۀ رنج‌ها و محدودیت‌ها هرگز به کمترین تفاهمی با ستمگران تن نداد. بدیهی است که شخصیت الهی و موقعیت اجتماعی امام و نیز مبارزۀ منفی وعدم همکاری او با خلفا برای طاغوت‌ها هراس‌آور و ناگوار بود. بنی‌عباس پیوسته از این مسئله رنج می‌بردند و سرانجام به تنها راه چاره رسیدند وآن خاموش کردن نور خدا و شهادت آن بزرگوار بود. 

بدین‌ترتیب، امام هادی (علیه‌السلام) نیز همانند نیاکان گرامی‌اش به مرگ طبیعی از دنیا نرفت و در زمان خلافت معتزّ عباسی مسموم شد. ایشان در سوم ماه رجب سال ۲۵۴ق به شهادت رسید و در سامراء در خانۀ خویش به خاک سپرده شد. قبر و حرم مطهرش همواره زیارتگاه دوستان او بوده است. 

معتز و اطرافیانش همچنان درصدد بودند خود را دوستدار امام جلوه دهند و با شرکت در مراسم نماز و تدفین ایشان به نفع اغراض شوم خود بهره‌برداری کنند و با عوام‌فریبی بر جنایت خویش سرپوش بگذارند. اما به اعتقاد ما شیعیان، بر بدن یک امام، امام دیگری باید نماز بگزارد. به همین جهت پیش از آنکه جنازۀ مطهر امام را بیرون برند، امام‌حسن‌عسکری (علیه‌السلام) فرزند برومند امام هادی (علیه‌السلام) بر پدر شهید خود نماز خواند. 

بعد که جنازه بیرون آورده شد، معتز برادرش احمد بن متوکل را فرستاد تا بر پیکر پاک امام در خیابان ابی احمد نماز بخواند. در تشییع امام انبوه مردم شرکت کردند و جمعیت هر لحظه زیادتر می‌شد و گریه و شیون بالا می‌گرفت. پس از انجام مراسم، جنازه را به خانۀ آن حضرت بازگرداندند و در آنجا دفن کردند. 

کرامات امام هادی (ع) 

چنان‌که گفته شد؛ امامان معصوم (علیهم‌السلام) به‌جهت مقام عصمت و امامت ارتباط ویژه‌ای با خداوند، جهان غیب و مانند پیامبران الهی معجزات و کراماتی داشته‌اند. این‌ها همگی مؤید مقام امامت و ارتباط آنان با خدا بوده است. نمونه‌هایی از علم و قدرت الهی آن بزرگواران، باذن الله، در موارد مناسب بروز می‌کرد و موجب پرورش پیروان و اطمینان خاطر آنان می‌شد. این معجزات حجت آشکاری بر حقانیت آن گرامیان به شمار می‌آمد. 

از امام مکرم حضرت هادی (علیه‌السلام) نیز کرامات و معجزات بسیاری مشاهده شده که در کتب تاریخ و حدیث ثبت کرده‌اند و نقل همۀ آن‌ها به کتابی جداگانه نیاز دارد. در ادامه با رعایت اختصار چند نمونه را ذکر می‌کنیم. 

امامت و رهبری در سنین کودکی

امام هادی (علیه‌السلام) پس از شهادت پدر گرامی‌اش، در سن هشت‌سالگی بر مسند امامت قرار گرفت. این خود از روشن‌ترین کرامات و معجزات است؛ چراکه حیازت چنین مقام و مسئولیت خطیری که صرفاً الهی است، نه‌تنها از کودک که حتی از مردان عاقل و بالغ نیز ساخته نیست. 

علما و محدثان شیعه پس از شهادت و درگذشت هریک از ائمه در مسائل گوناگون به امام بعدی مراجعه و گاهی او را آزمایش می‌کردند. همچنین بزرگان علویان و اقوام امام که در سن کمال بودند و به خانۀ امام رفت‌وآمد و با او معاشرت داشتند. بااین‌وجود غیرممکن بود که کودکی بتواند این مقام و مسند را در دست گیرد و به همۀ سؤالات پاسخ صحیح دهد و در مشکلات رهبری کامل نماید؛ مگر به خواست و تأیید خدا و در ارتباط با عصمت، علم و قدرت الهی. بدیهی است که حتی مردم عادی نیز کودک خردسال معمولی را از یک امام آگاه راهبر، تمیز و تشخیص می‌دهند. 

خبر از مرگ واثق خلیفه عباسی

خیران اسباطی می‌گوید که از عراق به مدینه رفتم و خدمت امام هادی (علیه‌السلام) شرفیاب شدم. آن گرامی از من پرسید: «واثق چگونه بود؟» 

عرض کردم: «فدایت شوم در عافیت بود و من از دیگران اطلاع و آگاهی بیشتری دارم؛ زیرا هم‌اکنون از راه می‌رسم.» 

فرمود: «مردم می‌گویند او مرده است.» 

چون این موضوع را فرمود، دریافتم منظور از مردم خود امام است. آن‌گاه به من فرمود: «جعفر (متوکل) چه کرد؟» 

عرض کردم: «به بدترین وضعی در زندان بود.» 

فرمود: «او خلیفه خواهد بود.» 

آن‌گاه فرمود: «ابن‌زیّات چه کرد؟» 

عرض کردم: «مردم با او بودند و امر، امر او بود.» 

فرمود: «ریاست بر او شوم است.» 

سپس قدری سکوت کرد و فرمود: «چاره‌ای جز اجرای تقدیرات و احکام الهی نیست. ای خیران! بدان که واثق مُرد و جعفر متوکّل بر جای او نشست و ابن‌زیّات کشته شد.» 

عرض کردم: «چه وقت؟ فدایت شوم.» 

فرمود: «شش روز پس از بیرون آمدن تو.» 

بیش از چند روز نگذشت که قاصد متوکل به مدینه رسید و جریان همان‌طور بود که امام هادی (علیه‌السلام) فرموده بودند. 

تکلم به زبان ترکی

ابوهاشم جعفری می‌گوید که هنگامی که «بغا» سردار سپاه واثق، برای دستگیری اعراب از مدینه عبور می‌کرد، در مدینه بودم. امام هادی (علیه‌السلام) به ما فرمود: «برویم تجهیزات این ترک را ببینیم.» 

بیرون آمدیم و توقف کردیم. سپاه آمادۀ او از نزد ما گذشتند و ترک رسید. امام با او چند کلمه به زبان ترکی صحبت کردند. او از اسب پیاده شد و پای مرکب امام را بوسید. 

ابوهاشم می‌گوید: «ترک را قسم دادم که با تو چه گفت.» 

ترک پرسید: «این مرد پیامبر است؟» 

گفتم: «نه.» 

گفت: «مرا به اسمی خواند که در کوچکی در بلاد ترک به آن نامیده می‌شدم و تا این ساعت هیچ‌کس از آن اطلاع نداشت.» 

فروتنی درندگان

شیخ سلیمان بلخی قندوزی، از علماء اهل‌تسنن، در کتاب «ینابیع المودة» می‌نویسد که متوکل فرمان داد سه رأس از درندگان را به محوطۀ کاخ او آوردند. آن‌گاه امام هادی (علیه‌السلام) را به کاخ خود دعوت کرد. چون آن گرامی وارد محوطۀ کاخ شد، دستور داد در کاخ را ببندند. 

اما درندگان دور امام می‌گشتند و نسبت به او اظهار فروتنی می‌کردند. امام با آستین خویش آنان را نوازش می‌کرد. سپس امام به بالا نزد متوکل رفت و مدتی با او صحبت کرد و بعد پایین آمد و باز درندگان همان رفتار قبلی را نسبت به امام تکرار کردند تا امام از کاخ خارج شد. بعداً متوکل هدیۀ بزرگی برای امام فرستاد. 

به متوکل گفتند: «پسرعموی تو (امام هادی (علیه‌السلام) ) با درندگان چنان رفتار کرد که دیدی، تو نیز همین کار را بکن!» 

گفت: «شما قصد قتل مرا دارید! و فرمان داد این جریان را فاش نسازند.» 

هیبت و عظمت امام

اشتر علوی می‌گوید که با پدرم در خانۀ متوکل بودیم. من در آن هنگام طفل بودم و جماعتی از آل ابوطالب و آل عباس و آل جعفر حضور داشتند. امام هادی (علیه‌السلام) وارد شد. همۀ آنان که در خانۀ متوکل بودند، به احترام او پیاده شدند. آن حضرت داخل خانه شد. برخی از حاضران به برخی دیگر گفتند: «چرا برای این جوان پیاده شویم، نه شریف‌تر از ماست و نه سنش بیشتر است. به خدا سوگند برای او پیاده نخواهیم شد!» 

ابوهاشم جعفری که در آنجا حاضر بود، گفت: «به خدا سوگند وقتی او را ببینید، به احترام او با حقارت پیاده خواهید شد.» 

طولی نکشید که آن حضرت از منزل متوکل بیرون آمد. چون چشم حاضران به آن گرامی افتاد، همگی پیاده شدند. ابوهاشم گفت: «مگر نگفتید پیاده نمی‌شویم؟!» 

گفتند: «به خدا سوگند نتوانستیم خودداری کنیم؛ طوری که بی‌اختیار پیاده شدیم.» 

خبر از ضمیر و دعای مستجاب

در اصفهان مردی شیعی به نام عبدالرحمن می‌زیست. از او پرسیدند: «چرا این مذهب را برگزیده و به امامت امام هادی (علیه‌السلام) معتقد شده‌ای؟» 

گفت که به‌جهت معجزه‌ای که از او دیدم. داستان چنین بود که من مردی فقیر و بی‌چیز بودم؛ ولی چون زبان و جرأت داشتم، اهالی اصفهان در یکی از سال‌ها مرا همراه گروهی نزد متوکل فرستادند تا دادخواهی کنیم. روزی بیرون خانه متوکل ایستاده بودیم که دستور احضار علی بن محمد بن رضا، از سوی متوکل صادر شد. من به یکی از حاضران گفتم: «این مرد کیست که دستور احضارش صادر شد؟» 

گفت: «این مرد علوی است و رافضیان او را امام می‌دانند. ممکن است خلیفه برای قتل، دستور احضارش را داده باشد.» 

گفتم: «از جای خود حرکت نمی‌کنم تا این مرد علوی بیاید و او را ببینم.» 

ناگهان دیدم شخصی سوار بر اسب به‌سوی خانۀ متوکل می‌آید. مردم به نشانۀ احترام در دو طرف مسیر او صف کشیدند و او را تماشا می‌کردند. چون نگاهم بر او افتاد، مهرش در دلم جا گرفت. نزد خود به دعای او مشغول شدم تا خدا شر متوکل را از او دفع کند. 

آن حضرت از میان مردم می‌گذشت و نگاهش بر یال اسب خود بود و چپ و راست را نگاه نمی‌کرد و من پیوسته به دعای او مشغول بودم. چون به من رسید با تمام رو به‌سوی من متوجه شد و فرمود: «خدا دعای ترا پذیرفت و به تو طول عمر داد و مال و فرزندان تو را زیاد کرد.» 

چون این را مشاهده کردم، مرا لرزه فراگرفت و در میان دوستانم افتادم. دوستانم پرسیدند: «چه شد؟» گفتم: «خیر است» و چیزی نگفتم. هنگامی که به اصفهان بازگشتم خدا مال فراوان به من عطا کرد و امروز از اموال، آنچه در خانه دارم، قیمتش به هزار هزار درهم می‌رسد، غیر از آنچه بیرون از خانه دارم و ده فرزند یافته‌ام و عمرم نیز از هفتاد سال گذشته است. من به امامت آن مردی معتقدم که از دلم خبر داشت و دعایش در حق من مستجاب گردید. »

حل مشکل همسایه

یونس نقاش در سامراء همسایه امام هادی (علیه‌السلام) بود و پیوسته به حضور امام شرفیاب می‌شد و به آن حضرت خدمت می‌کرد. 

یک بار درحالی‌که می‌لرزید، خدمت امام آمد و عرض کرد: «مولای من، وصیت می‌کنم با خانواده‌ام به نیکی رفتار کنید.» 

امام فرمود: «چه شده است؟» 

عرض کرد: «آمادۀ مرگ شده‌ام!» 

امام با تبسم فرمود: «چرا؟» 

عرض کرد: «موسی بن بغا (از سرداران و درباریان قدرتمند عباسی) نگینی به من داد تا بر آن نقشی بزنم و آن نگین از خوبی به قیمت در نمی‌آید. وقتی خواستم نقش کنم، نگین شکست و دو قسمت شد. فردا روز وعده است که نگین را به او تسلیم کنم. موسی بن بغا یا مرا هزار تازیانه می‌زند یا می‌کشد!» 

امام فرمود: «به منزل برو تا فردا چیزی جز خیر و خوبی پیش نمی‌آید.» 

فردای آن روز اول‌وقت، یونس درحالی‌که لرزه اندام او را فراگرفته بود، خدمت امام آمد و عرض کرد: «فرستادۀ موسی بن بغا آمده، انگشتر را می‌خواهد.» 

فرمود: «نزد او برو، چیزی جز خیر و خوبی نخواهی دید.» 

عرض کردم: «مولای من، به او چه بگویم؟» 

امام با تبسم فرمود: «نزد او برو و آنچه به تو خبر می‌دهد بشنو. چیزی جز خیر نخواهی دید.» 

یونس رفت و خندان بازگشت و عرض کرد: «مولای من، وقتی نزد او رفتم گفت دختران کوچک من برای این نگین با هم دعوا کردند. آیا ممکن است آن را دو نیم کنی تا دو نگین شود. اگر این کار را انجام دهی تو را (به پاداش این کار) بی‌نیاز سازم؟» 

امام (علیه‌السلام) خدا را ستایش کرد و به یونس فرمود: «به او چه گفتی؟» 

عرض کرد: «گفتم مهلت بده فکر کنم چطور این کار را انجام دهم.» 

فرمود: «خوب جواب گفتی.» 

دستگیری از ابوهاشم

ابوهاشم جعفری می‌گوید که یک بار فقر شدیدی به من روی آورد. خدمت امام هادی (علیه‌السلام) شرفیاب شدم و چون اجازه دادند، نشستم. فرمود: «ای اباهاشم! شکر کدام‌یک از نعمت‌های خدا را که به تو عطا فرموده، می‌توانی به جای آوری؟» 

من سکوت کردم و ندانستم چه بگویم. امام (علیه‌السلام) خود فرمود: «خدا به تو ایمان عطا کرد و به‌جهت آن بدنت را از آتش دوزخ بازداشت. خدا به تو صحت و عافیت عطا کرد و تو را بر اطاعت خود یاری فرمود. خدا به تو قناعت عطا کرد و بدین وسیله آبروی تو را حفظ کرد.» 

آن‌گاه فرمود: «ای اباهاشم! من به این مطلب آغاز کردم؛ چون گمان می‌کنم تو می‌خواهی از کسی که این‌همه نعمت به تو عطا کرده است، نزد من شکوه کنی. من دستور دادم صد دینار (طلا) به تو بدهند، آن را بگیر.» 

شاگردان امام هادی (ع) 

جو اختناق و ستم، امکان بهره‌مندی از امام (علیه‌السلام) را بسیار محدود می‌ساخت. در عین حال برخی از مشتاقان معارف قرآن و اهل‌بیت (علیهم‌السلام) توانستند به‌قدر ظرفیت خویش کسب فیض کرده، به مراتب عالی ایمان و معرفت نائل شوند. شیخ طوسی ۱۸۵نفر از کسانی را که از امام هادی (علیه‌السلام) روایت کرده‌اند، نام می‌برد که در میان آنان چهره‌های درخشانی به چشم می‌خورد. در اینجا برخی را به اختصار معرفی می‌کنیم. 

حضرت عبدالعظیم حسنی

حضرت عبدالعظیم حسنی (علیه‌السلام) از بزرگان راویان و دانشمندان بود و در زهد و تقوا مقام والایی داشت. برخی از اصحاب بزرگ امام ششم و هفتم و هشتم (علیهم‌السلام) را درک کرده بود و خود از شاگردان و راویان نام‌آور امام‌جواد و امام هادی (علیهم‌السلام) محسوب می‌شد. 

صاحب بن عباد می‌نویسد: «عبدالعظیم حسنی در امور دین آگاه و به مسائل مذهبی و احکام قرآن کاملاً آشنا بود.» 

ابوحماد رازی می‌گوید که خدمت امام هادی (علیه‌السلام) شرفیاب شدم و مسائلی پرسیدم. هنگامی که خواستم از خدمت امام مرخص شوم، فرمود: «هروقت مشکلی برایت پیش آمد، از عبدالعظیم حسنی بپرس و سلام مرا نیز به او برسان.» 

در مدارج ایمان و معرفت بدان جایگاه رسید که امام هادی (علیه‌السلام) به او فرمود: «تو از دوستان حقیقی مایی.» 

یک بار عقاید خویش را به امام عرضه داشت و امام هادی (علیه‌السلام) عقاید او را تصدیق فرمود. 

وفات حضرت عبدالعظیم در دوران امامت امام هادی (علیه‌السلام) بوده است. اوج شخصیت الهی آن بزرگوار را باید در روایتی از محمد بن یحیی عطار، دید. می‌گوید که امام هادی (علیه‌السلام) به مردی از اهالی شهر ری که خدمتشان شرفیاب شده بود فرمود: «کجا بودی؟» 

عرض کرد: «به زیارت قبر امام‌حسین (علیه‌السلام) رفته بودم.» 

فرمود: «آگاه باش اگر قبر عبدالعظیم را که در شهر شماست زیارت می‌کردی، گویی شخصی بودی که قبر امام‌حسین (علیه‌السلام) را زیارت کرده است.» 

حضرت عبدالعظیم از موثق‌ترین علما و راویان شیعه در زمان ائمه (علیهم‌السلام) محسوب می‌شود. آن گرامی از جملۀ مؤلفان نیز بوده است. وی نقل می‌کند که کتابی دربارۀ خطبه‌های امیرمؤمنان (علیه‌السلام) و کتاب دیگری به نام «یوم و لیله» نوشته است. 

حسین بن سعید اهوازی

از یاران امام‌رضا، امام‌جواد و امام هادی (علیهم‌السلام) بود. از همه آن بزرگواران نقل حدیث کرده است. اصالتاً از مردم کوفه است؛ ولی همراه برادرش به اهواز منتقل شد و از آنجا به قم آمد و در قم جهان را بدرود گفت. 

حسین بن سعید ۳۰ کتاب در ابواب فقه و آداب و اخلاق تألیف کرد. کتاب‌های او در میان علما معروف است؛ چنان‌که مرحوم مجلسی اول می‌فرماید: «بر وثاقت او و بر عمل به روایات او اتفاق علما مشاهده می‌شود.» مرحوم علامه دربارۀ او می‌فرماید: «وی مورد وثوق و از اعیان علما و جلیل‌القدر بوده است.» 

مرحوم شیخ طوسی می‌نویسد: «حسین بن سعید علاوه‌بر مقام علمی، در ارشاد و هدایت مردم نیز می‌کوشید. لذا اسحق بن ابراهیم حصینی و علی بن ریان را به خدمت امام‌رضا (علیه‌السلام) رساند و سبب آشنایی آنان با مذهب حق و تشیع شد. آنان از او احادیث را می‌شنیدند و به‌سبب خدمات او، به معارف آشنایی پیدا کردند. نیز عبدالله بن محمد حضینی و غیر آقان را نزد امام‌رضا (علیه‌السلام) برد و با معارف اسلامی آشنا شدند، تا آنجا که به مقامات عالی رسیدند و خدمات اسلامی انجام دادند.» 

فضل بن شاذان نیشابوری

مردی بزرگ و مورد اعتماد و فقیهی عالی مقام و متکلمی توانا بود. گروهی از بزرگوارترین یاران ائمه را از قبیل محمد بن ابی‌عمیر و صفوان بن یحیی درک کرد و حدود پنجاه سال با آنان معاشرت داشت و از آنان استفاده می‌کرد؛ چنان‌که خودش می‌گوید: «هنگامی که هشام بن الحکم درگذشت، یونس بن عبدالرحمن خلیفة آنان شد و هنگامی که او درگذشت، سکاک، در رد مخالفان، خلیفۀ آنان گردید و هم‌اکنون خلیفۀ آنان منم.» 

مرحوم شیخ طوسی او را جزو اصحاب امام هادی و امام‌حسن‌عسکری (علیهماالسلام) ذکر می‌کند. برخی از علمای رجال او را از اصحاب امام هادی (علیه‌السلام) نوشته‌اند؛ ضمن آنکه او را از یاران امام‌جواد و امام‌حسن‌عسکری (علیه‌السلام) نیز دانسته‌اند. 

فضل بن شاذان کتاب‌های بسیاری نوشته است. گفته‌اند ۱۸۰ کتاب تألیف کرد و از آن جمله کتاب «الایضاح» در علم کلام و تحلیل عقاید اصحاب حدیث است که دانشگاه تهران آن را در ۱۳۹۲ق به چاپ رسانده است. 

اقوال و آثار فضل بن شاذان مورد توجه علمای بزرگ بوده و به قول او در رد و قبول راویان اکتفا می‌کردند. مرحوم کلینی پاره‌ای از کلمات و نظرات او را در کتاب شریف «کافی» مورد توجه قرار داده است. همچنین مرحوم صدوق و شیخ طوسی به کلمات و اقوال او بسیار توجه داشتند. مؤلف «جامع الروایه» می‌نویسد: «او رئیس و بزرگ طایفۀ ما (شیعیان) است و ارجمندتر از آن است که دربارۀ او سخنی بگوییم.» 

فضل بن شاذان در سفری خدمت امام یازدهم شرفیاب شد. هنگام مرخص شدن از خدمت امام، کتابی که خودش نوشته بود از دستش افتاد. 

امام (علیه‌السلام) آن را برداشت و ملاحظه کرد و بر او رحمت فرستاد و فرمود: «من بر مردم خراسان غبطه می‌برم که فضل بن شاذان را در میان خود دارند.» 

به روایتی دیگر، کتاب «الیوم واللیله» او را به امام‌حسن‌عسکری (علیه‌السلام) نشان دادند. آن گرامی سه بار بر او رحمت فرستاد و فرمود: «سزاوار است به آن عمل شود.» 

شهید بزرگوار قاضی نورالله شوشتری دربارۀ فضل بن شاذان می‌نویسد: «او از اکابر متکلمین و افاضل مفسرین و محدثین و اعاظم اشراف فق‌ها و مجتهدین و اعیان قزاء و نحاة و لغویین… بوده است.» 

فضل بن شاذان در نیشابور می‌زیست. عبدالله طاهر او را به جرم تشیع تبعید کرد و او به بیهق رفت. هنگامی که خوارج در خراسان طغیان کردند، فضل از بیم آنان از آنجا بیرون آمد و از رنج راه بیمار شد و در ایام امامت امام‌حسن‌عسکری (علیه‌السلام) از دنیا رفت و در نیشابور قدیم به خاک سپرده شد. قبرش در یک فرسخی نیشابور فعلی و زیارتگاه شیعیان است و به قبر او تبرک می‌جویند. 

احادیث امام هادی (ع) 

در این بخش، به‌اختصار احادیثی از امام هادی (علیه‌السلام) ذکر می‌کنیم: 

امام از پدران گرامی‌اش نقل می‌فرماید که رسول خدا (صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) فرمودند: «ایمان آن است که دل‌ها پذیرای آن باشد و اعمال آن را نشان دهد و تصدیق کند و اسلام آن است که بر زبان جاری گردد و ازدواج را حلال گرداند.» 

کسی که خودپسند باشد، ناراضیان او بسیار خواهند بود. 

شوخی و بیهودگی، سرگرمی و تفریح بی‌خردان و کار نادان‌هاست. 

کسی که دوستی و خیرخواهی و نظرش را در اختیار تو بگذارد، اطاعت خود را در اختیار او بگذار و پذیرش داشته باش. 

آن‌کس‌که شخصیت خویش را ناچیز انگاشته و برای خود ارزشی قائل نیست، از شر او ایمن مباش. 

دنیا بازاری است که گروهی در آن سود می‌برند و گروهی زیان. 

کسی که از خدا پروا داشته باشد، از او پروا دارند و کسی که از خدا اطاعت کند، از او اطاعت کنند و کسی که از آفریدگار اطاعت کند، از خشم آفریدگان باکی ندارد. 

ستمکار بردبار ممکن است به‌خاطر حلم و بردباریش مورد عفو قرار گیرد. 

کسی که حق با اوست؛ ولی سفیهانه عمل می‌کند، ممکن است نور حقش را به‌جهت عمل سفیهانه‌اش خاموش سازد. 

منبع: کتاب زندگینامه چهارده معصوم (علیهم‌السلام)، اثر آیت‌الله سید محسن خرازی

انتهای پیام/
ارسال نظر
پیشنهاد امروز