کد خبر: 20699 A

ایلنا: نظام های مارکسیتی محکوم به زوال شدند اما در علم روابط بین الملل هنوز بررسی می شوند.

ایلنا: اساس تفكر ماركسیستی مبتنی بر موارد زیر است:

1- اقتصاد تعیین كننده مسیر تاریخ است و تاریخ جز جنگهای طبقاتی و مبارزه بین گروه هایی كه منافع اقتصادی آنها با هم متعارض است چیز دیگری نیست. بر اساس ا ین تعبیر جنگهای طبقاتی در مراحل مختلف تاریخی، ابتدا بین برده ها وصاحبان برده ها سپس میان فئودالها و « سرف »ها یا دهقانان فقیر و بی زمین و بلاخره بین كارگران و سرمایه داران در می گیرد و سرانجام به پیروزی طبقه كارگر یا پرولتاریا منتهی می گردد.

2- دولت ها نقشی جز تامین طبقه حاكم ندارند و درجوامع سرمایه داری دولت حافظ منافع صاحبان سرمایه ها و استثمار طبقه كارگراست، این فشار و استثمار فقط هنگامی خاتمه خواهد یافت كه مالكیت خصوصی بویژه مالكیت ا بزار تولید ازمیان برداشته شود و طبقه كارگر حكومت را به دست خود بگیرد. نخستین مرحله این تغییر و تحول، دیكتاتوری پرولتاریاست ولی پس از استقرار نظم تازه در جامعه ایده آلی كمونیست ها دولت باید از میان برود.

3- تغییر نظام سرمایه داری فقط از طریق انقلاب و توسل به زور امكان پذیراست. ماركس امكان تغییر نظام سرمایه داری وتحولات بنیادی را از طریق مسالمت آمیز رد می كند و مانیفست كمونیست یك دعوت صریح از طبقه كارگر برا ی قیام علیه سرمایه داری است.

علاوه بر اصول سه گانه فوق، ماركس و انگلس در آثار متعدد خود زیربنای فلسفه ماركسیسم را كه بر مبنای «ماتریالیسم دیالكتیك» استوار شده [2] پی ریزی می كنند و با تجزیه و تحلیل تاریخ از نظر فلسفه مادی یا «ماتریالیسم تاریخی»[3] آنرا تكمیل می نمایند. ماتریالیسم دیالكتیك در واقع تلاشی برای اثبات اصالت ماده از طریق منطق دیالكتیك است به این معنی كه در برابر قرار دادن دو تعارض «تز» و «آنتی تز» در برابر یكدیگر مثلا دلایل وجود روح یا عدم آن در برابر هم به بحث و جدل پرداخته و نتیجه مطلوب خود را كه در اصطلاح دیالكتیك «سن تز» نامیده می شود از آن به دست می آورند. ماتریالیسم دیالكتیك به طور خلاصه یك مكتب الحادی است كه وجود هر گونه نیروی ماوراء الطبیعه را نفی و انكارمی كند و ماتریالیسم تاریخی با تفسیرتاریخ از نظر فلسفه مادی نیز سیر تحولات تاریخی را از نظرمادی بررسی می نماید و برای تمامی تحولات جهان در طول تاریخ، حتی پیدایش ادیان ریشه های اقتصادی و مادی جستجو می كند.

كمونیسم:[4]

از ریشه لاتین communis به معنای اشتراك گرفته شده است و یكی از قدیمی ترین مكاتب سیاسی دنیاست كه فلاسفه قدیم یونان مانند دیوجنس و افلاطون نخستین بار آن رامطرح كرده اند. از قرن 15میلادی به بعد نیز بسیاری از فلاسفه و متفكرین اروپایی درباره كمونیسم سخن گفته اند كه برجسته ترین آن ها «سن سیمون» و «فوریه» و «لویی بلان» فرانسوی هستند تا اینكه «كارل ماركس» و فردریك انگلس آلمانی در سال1848 با انتشار مانیفست كمونیست حركت تازه ای در نهضت كمونیسم جهانی بوجود آوردند و قریب 70سال پس از آن لنین با استقرار نخستین حكومت كمونیستی جهان در روسیه امكانات اجرایی تئوری های كمونیستی را در معرض آزمایش گذاشت. از نظر فلسفی و اقتصادی كمونیست و سوسیالیسم دارای ریشه واحدی هستند و هر دو بر مالكیت عمومی وسائل تولید تكیه می كنند با این تفاوت كه كمونیسم مرحله پیش رفته یا مرحله نهایی سوسیالیسم به شمار می آید. در جامعه سوسیالیستی براساس اصل « از هر كس به قدر استعدادش و به هركس به اندازه كارش » تساوی كامل بین افراد جامعه بوجود نمی آید و چون استعدادها و قابلیت های گوناگونی بین افراد جامعه وجود دارد بالطبع سطح دستمزدها و امكانات رفاهی ا فراد جامعه نیز یكسان نیست لیكن در یك جامعه كمونیستی به اعتقاد طرفداران این طرز تفكر سطح تولید و امكانات رفاهی جامعه به قدری افزایش می یابدكه می توان شمار فوق را به «ازهركس به قدراستعدادش و به هركس به قدر نیازش»تبدیل نمود. در این جامعه ایده ال بدون طبقه نه فقط مالكیت وسایل تولید بلكه مالكیت همه چیزاشتراكی است و هركس بدون توجه به مقدار و ارزش كاری كه انجام می دهد می تواند به قدر نیاز خود از امكانات رفاهی بهره مند شود، درچنین جامعه مرفه و پیشرفته ای نیازی به وجود دولت به عنوان تنظیم كننده روابط افراد جامعه نیز احساس نمی شود.

تجاربی كه پس از قریب 74سال حكومت كمونیستی درشوروی و 44سال حكومت كمونیستها در اروپای شرقی به دست آمده وسرانجام به فروپاشی شوروی و سقوط رژیم های كمونیست كشورها ی اروپای شرقی انجامید محك خوبی برای امكانات اجرایی این تئوری ها بود. شكست برنامه های كشاورزی دركشورهای كمونیست و پایین بودن كیفیت تولیدات صنعتی در این كشورها نیز این واقعیت را به اثبات رساند كه اگر انگیزه سود شخصی در میان افراد جامعه از میان برود نه فقط شعار جامعه ایده آلی كمونیست ها یعنی «به هركس به اندازه نیازش» بدون توجه به مقدار و ارزش كاری كه انجام می دهد عملی نخواهد شد بلكه چنین جامعه ای از تامین نیازهای اولیه خود نیز عاجز خواهد بود.

حذف دولت و اداره جامعه بدون دولت در جامعه كمونیستی نیز خیال محالی است و بهترین دلیل آن قدرت روزافزون دستگاه های دولتی در كشورهای كمونیستی و حمایت همه جانبه و تمام عیاری است كه بركلیه فعالیت های سیاسی اجتماعی و اقتصادی در این كشورها اعمال می شود. رژیم های كمونیست در اروپای شرقی و اتحاد جماهیر شوروی سابق هنگامی رو به زوال نهادند كه از قدرت دولت های حاكم بر این كشورها كاسته شد و در چند كشور دیگر جهان مانند چین و كره شمالی وكوبا نیز بقای كمونیسم درگرو اعمال قدرت نظام های حاكم بر این كشورها ست.

سوسیالیسم:[5]

ازواژه فرانسوی social به معنای اجتماعی گرفته شده است و بر اساس تقدم جامعه بر فرد و اولویت منافع و مصالح اجتماعی بر منافع فرد قرارگرفته و معنای بسیط آن موجب شده است كه صاحبان عقاید بسیار متنوع و گوناگونی در زیر چتر آن گرد آیند برای بیان تنوع واختلافی كه در درك مفهوم سوسیالیسم وجود دارد كافی است كه بگوییم كه هم كشورهای كمونیست و هم حكومت های چند كشور اروپای غربی با سیستم های حكومتی كاملا متفاوت و متضاد خود را سوسیالیست می دانستند و رژیم هیتلرهم با نهادن پیشوند ناسیونال یا ملی بر كلمه سوسیالیت خود را سوسیالیست معرفی می كرد.

اما اصول سوسیالیسم همان طوركه در ابتدا بیان شد برتقدم منافع جامعه برفرد قرارگرفته و پیشروان سوسیالیسم مانند «سن سیمون» فرانسوی و «رابرت اوون» انگلیسی رفع نابرابری های اجتماعی و استثمار انسان به وسیله انسان و لزوم وضع قوانین و مقرراتی را برای برقراری عدالت اجتماعی اساس تفكرات خود برای بیان سوسیالیسم قرارداده بودند، اما ماركس سوسیالیست های اولیه را ایده آلیسم و خیال پرورمی خواند، او سوسیالیسم را برمبنای علمی و سیر تحولات اجتماعی مورد بررسی و تجزیه و تحلیل قرارداد و برخلاف اسلاف خود كه برای رفع نابرابری ها و برقراری عدالت اجتماعی راه حل های اخلاقی و دموكراتیك در نظرگرفته بودند طبقات محروم را برای رفع این نابرابری ها و ایجاد یك جامعه بدون طبقه به مبارزه دعوت كرد و مالكیت عمومی وسایل تولید را یكی از شرایط اساسی رسیدن به این هدف خواند.

نخستین احزاب وگروه های سوسیالیسم جهان قبل از ظهور ماركس و ماركسیم در فرانسه پا به عرصه وجود نهاد، احزاب سوسیالیست مدرن كه از ماركس الهام گرفته بودند در نیمه دوم قرن نوزدهم ابتدا در آلمان و انگلستان و فرانسه و سپس در روسیه بوجود آمدند و در آستانه جنگ بین المللی اول حزب سوسیالیست آلمان با 110 نماینده در پارلمان آن كشور(رایشتاك) و حزب سوسیالیست فرانسه باهمین تعداد نماینده در پارلمان نیرومند ترین تشكیلات سیاسی در این دو كشور به شمارمی آمدند. بین الملل دوم[6] نیزكه احزاب سوسیالیست در آن عضویت داشتند درسال 1914كه جنگ جهانی آغاز شد 27حزب سوسیالیسم را از22 كشور جهان گردآورده بود و علت فزونی تعداد احزاب سوسیالیسم بر تعداد كشورها نیز این بود كه در بعضی از این كشورها در احزاب سوسسیالیسم انشعاب ایجاد شده و هر دو حزب كه بعضی از آن ها نام سوسیال دموكرات را برای خود انتخاب كرده بودند دربین الملل سوسیالیست ها عضو داشتند.

حزب سوسیالیست روسیه كه ازابتدا حزب سوسیالیست دموكرات نام داشت ازجمله نخستین احزاب دموكرات جهان بودكه دچار تفرقه شد و گروه اكثریت اعضای این حزب تحت رهبری لنین ابتدا بلوشویك و سپس حزب كمونیست را برای خود برگزیدند. بعد از پیروزی انقلاب بلشویكی در روسیه، احزاب سوسیالیست در بسیاری از كشورها دچار تفرقه شد و احزاب كمونیسم كه جناح تندرو سوسیالیست ها بودند غالبا از بطن احزاب سوسیالیست سر برآورند.

سوسیالیست های افراطی یا پیروان ماركس بیشتر در احزاب كمونیسم گرد آمدند اما سوسیالیست های معتدل با احترام به آزادی های فردی و اصول دموكراتیك و تحدید مالكیت (به جای لغو آن) راه خود را ازكمونیستها جداكرده اند. سوسیالیست ها در برخی ازكشورها ملی كردن صنایع مادر یا كلیدی را هدف خود قرار داده اند ولی در برخی كشورها (مانند آلمان فدرال) نظارت براین صنایع و هدایت آنها درجهت منافع جامعه برای رسیدن به هدف های خود راكافی می دانستند.

سوسیالیست دموكرات ها كه به عبارتی می توان آن هاراسوسیالیست های لیبرال نامید ضمن قبول اصول عقاید سوسیالیست ها درباره تقدم منافع جامعه برمنافع فردی نیل به این هدف را از طرق خشونت آمیز نفی می كنند و معتقدند كه مالكیت های خصوصی و فعالیت های تولیدی بخش خصوصی تحت ضوابطی كه به منافع جامعه لطمه وارد نیاید باید آزاد باشد و در مورد صنایع مادر نظارت بر این صنایع را به نحوی كه تولید در جهت مصرف و سود جامعه و نه فقط درجهت سود صاحبان این صنایع هدایت شود كافی می دانند

نظریه های ماركسیستی روابط بین الملل[7]

با پایان جنگ سرد و سقوط حاكمیت حزب كمونیسم درروسیه وشرق اروپا و پیروزی سرمایه داری بازار آزاد در جهان چنین پنداشته می شود كه می توان دیدگاه های ماركس و پیروان او را به زباله دان تاریخ انداخت (تجربه بزرگ به وضوح شكست خورده است) اما به رغم این موضوع آثار ماركس همچنان اعتبارخود را حفظ كرده است. لازم به ذكراست بسیار ی از مفاهیم و عملكردهایی كه به عنوان بدیهیات ماركسیسم فهمیده شده اند در واقع در نوشته های ماركس به آن اشاره نشده است (مثلا حزب پیشگام، تمركز حكومتی دموكراتیك واقتصاد دستوری كنترل شده ازمركز)

قسمت عمده تلاش های نظری ماركس از تحلیل دقیق درباره سرمایه داری به عنوان یك شیوه تولید تشكیل شده است، در واقع با نفوذ روز افزون ساز و كار بازار در همه جنبه های زندگی می توان معتقد بود كه بررسی موشكافانه ماركس از پویایی فوق العاده سرمایه داری و تضاد ذاتی آن امروزه موضوعیت بیشتری دارد. نقطه قوت آثار ماركس تحلیل او از بحران است؛ دیدگا ه ها ی سنتی سرمایه داری معتقد است بازارهای آزاد رو به توازن پیش می رود و ذاتا با ثبات خواهد بود، اما تجربه امروزه نشان می دهد كه سرمایه های جهانی به علت تلاطم های عمده همچنان متزلزل است و همچنان تاثیرات عمده ای بر زندگی افراد در سراسر جهان دارد كه براساس تحلیل های ماركس چنین تلا طم ها و پیامدهای دهشتناك بشری آن بخش ذاتی واجتناب نا پذیر خود نظام (سرمایه داری) هستند.

هرچندتلاش هایی كه تا امروزه برای ساخت جوامعی مبتنی برعقیده های ماركسیستی انجام شده كمترموفقیت آمیزبوده است اما تحلیل ماركس از مفاهبم سرمایه داری در دنیای امروز كه بازارهای ازادبه طور روز افزون برآن حاكم می گردندهمچنان از كاربرد چشمگیری برخوردار است.

اندیشه های ماركسیستی در قیاس با رئالیسم و لیبرالیسم دیدگاه نسبتاً نا مأنوسی از روابط بین الملل ارائه می دهد، درحالی كه دو رویكرد قبلی جهان سیاست را به شیوه ای مشابه آنچه در صفحه های خبری خارجی روزنامه ها و مجلات ما ارائه می شود ترسیم می نمایند، نظریه ماركسیستی تلاش دارد حقیقتی پنهان را آشكار سازد و به همین علت است كه رخداد های آشنای دنیای سیاست (جنگها، معاهدات، عملیات بین المللی، كمك رسانی...) همگی در ساختارهایی رخ می دهند كه تاثیرات عمده ای برآن حوادث دارند؛ این ها ساختارهای نظام سرمایه داری جهانی هستند، یعنی ماركسیست ها معتقدند هرتلا ش برای فهم سیاست جهانی مبتنی بر فهم وسیع تری از فرایندهایی می باشد كه در چارچوب سرمایه داری جهانی عمل می كنند.

تحلیل ماركسیستی ازروابط بین الملل به دنبال آشكاركردن شیوه عمل پنهانی سرمایه داری جهانی است، این شیوه عمل پنهانی بستری را فراهم می سازد كه در قالب آن حوادث بین المللی رخ می دهد.

نظریه های ماركسیستی علاوه بر نامانوس بودن، ناراحت كننده نیز هستند زیرا هدف سرمایه داری جهانی را تضمین این امرمی دانند كه قوی و ثروتمند همچنان به قیمت نابودی ضعیف و فقیر پیشرفت كند (كه آمار شاخص های نابرابری جهانی موید این موضوع می باشند). نظریه پردازان ماركسیست معتقدند كه خوشبختی نسبی تعدا د كمی از افراد به تهیدستی بسیاری از افراد بستگی دارد، به گفته ماركس «تجمع ثروت در یك قطب، لاجرم تجمع بدبختی رنج و درد، بردگی، جهل و بی رحمی را به طورهم زمان در قطب دیگر بوجود خواهد آورد».

فرهنگ اصطلاحات ماركسیسم:

سرمایه داری: در تحلیل ماركس شیوه سرمایه داری تولید از مجموعه روابط اجتماعی تشكیل شده است كه در دوره خاص تاریخی دقیق و مفید بودند. از نظر ماركس سرمایه داری سه مشخصه اصلی دارد:

1- هرچیزی كه در تولید دخیل است (مانند مواد خام، ماشین ها، نیروی كار، خودكالاها) از ارزش مبادله برخورداراست و همه آن ها می توانند درازای چیز دیگری مبادله شوند. در اصل سرمایه دای همه چیز قیمتی دارد، از جمله زمان كار افراد.

2- همه چیزهایی كه برای تولید لازم است (كارخانه، مواد خام) در اختیار یك طبقه است: یعنی سرمایه دار.

3- كارگران آزادند، اما به منظور زنده ماندن باید كارخود را به طبقه سرمایه دار بفروشند و از آنجا كه طبقه سرمایه دار ابزار تولید را در دست دارد و روابط تولید را كنترل می كند، آن ها سود ناشی ازكارگران را نیزكنترل می كنند.

شیوه ها(یا نیروهای) تولید:این ها عواملی هستند كه در فرایند تولید به یكدیگر می پیوندند كه شامل كار، ا بزار وفناوری موجود در طی هر دوره تاریخی معین هستند.

روابط تولید: روابط تولید، ابزار تولید را در فرآیند تولید به هم متصل وسازماندهی می كند كه شامل روابط فنی و نهادی لازم جهت پیشرفت فرایند تولید است. روابط تولید همچنان ساختارهای وسیع تری كه كنترل ابزار تولید وكنترل تولیدا ت نهایی آن فرآیندرا در دست دارد در برمی گیرد. مالكیت خصوصی و كارمزد دو ویژگی اصلی در در روابط تو لید درجامعه سرمایه داری است.

نظریه های ماركسیستی درباره سیاست جهانی:[8](II)

« تاریخ به طبقه كارگراحساس وظیفه به ارباب را آموخت آن ها رمز و راز سیاست بین الملل محسوب می شوند».

این گفته ازماركس است كه اگر چه به طور مفصل در مورد مسایل بین الملل نگاشته اما اكثر آنها دارای ماهیتی ژرنالیستی می با شد، او بعد بین المللی را در طراحی نظریه خود درباره سرمایه داری لحاظ نكرد و به علت گستردگی فعالیت های نظری ماركس و متدولوژی وی آثارش مشروط و ناتمام ماند و درمعرض تفسیرها ی متعدد و متضاد قرار گرفت و مكتب های فكری مختلف ملهم از تفكرات وی ظاهر شدند؛

چهار رویكرد تفكرات معاصر ماركسیستی كه سهم عمده ای در تفكر نسبت به سیاست جهانی داشته اند به قرار زیر می باشند:

1- نظریه نظام جهانی 2- گرامشیسم 3- نظریه انتقادی و 4- نئو ماركسیسم

این مكتب ها عناصر مشتركی دارند كه به عقاید ماركس بر می گردد؛

- یكی از این اشتراكات این است كه جهان اجتماعی را باید به عنوان یك كلیت مورد تجزیه و تحلیل قرار داد و تقسیم دانشگاهی جهان اجتماعی به حوزه های مختلف پژوهش (تاریخ، فلسفه، علوم سیاسی، جامعه شناسی و روابط بین الملل و...)دلبخواهی و غیر مفید است و هیچ كدام از این ها بدون شناخت علوم دیگر قابل فهم نیستند وجهان اجتماعی را باید به عنوان یك كل بررسی كرد (یعنی بطوركلی باید مرزهای رشته های مختلف در عرصه علوم اجتماعی را از بین ببریم) روش شناخت ماركس شروع با ساده ترین شكل روابط اجتماعی و ساختن تصاویر پیچیده و پیچیده تر بود.

- عنصر دیگر تفكر ماركسیستی مفهوم ماتریالیستی تاریخ است كه در خدمت ایده مرتبط بودن مفاهیم و روابط در عرصه اجتماعی است و مباحثه اصلی این است كه فرآیندهای تغییر تاریخی در نهایت بازتابی از توسعه اقتصادی جامعه است یعنی توسعه اقتصادی به طور موثری موتور تاریخ است. نیروی موثری كه ماركس آن را شناسایی می كند كشمكش بین شیوه ها ی تولیدوروابط تولید می باشد كه با یكدیگر زیر ساخت اقتصاد ی جامعه را تشكیل می دهند؛ وقتی شیوه های تولید از طریق پیشرفت فناوری توسعه می یابد، روابط پیشین تولید منسوخ شده و در واقع به قید و بندی تبدیل می شود كه استفاده موثر تر از ظرفیت تولیدی جدید را محدود می كند، این امر به نوبه خود به فرآیند تغییر اجتماعی منتهی می گردد كه در قالب آن روابط تولید به منظور تطابق بهتر با شكل جدید ابزارها تغییر شكل می یابد و تحولات و تغییرات در مبنای اقتصادی به عنوان شتاب دهنده ای برای تغییر شكل وسیع تر جامعه به عنوان یك كل عمل می كند و نهایتاً تغییر در زیر ساخت ها ی اقتصادی به تغییر در روساخت های حقوقی و سیاسی منتهی می شود.

طبقه، نقش اساسی در تجزیه و تحلیل ماركسیستی دارد. ماركسیست ها بر خلاف لیبرال ها كه معتقدند بین گروه های اجتماعی مختلف هماهنگی ضروری وجود دارد، اعتقاد دارند كه جامعه مستعد درگیری طبقاتی است؛ در مانیفست كمو نیست كه توسط ماركس وانگلس نوشته شده، آمده است: « تاریخ همه جوامع موجود تا كنون، تاریخ كشمش طبقاتی بوده است». درجامعه سرمایه داری محور اصلی درگیری بین بورژوازی[10] و پرولتاریا[11] است.

نظریه نظام جهانی [12]

این نظریه حوزه فرعی درحال پیشرفت ماركسیسم در نظریات روابط بین الملل است و به اولین تلا ش های منظم جهت بكارگیری عقاید ماركس در حوزه بین الملل توسط متفكران منتقد امپریالیسم برمی گردد. كسانی چون هابسون، لوكزامبورگ، بخارین، هیل فردینگ و معروف ترین آن ها لنین، كه جزوه ای با عنوان « امپریالیسم آخرین مرحله سرمایه داری» منتشر كرد كه هم بیانگر توسعه اندیشه های ماركس وهم نشان فاصله گرفتن از آن بود.

لنین فرضیه اصلی ماركس مبنی براینكه شیوه اقتصادی تولید در نهایت روابط وسیع تر اجتماعی و سیاسی را تعیین می كندرا پذیرفت، رابطه ای كه معمولا از طریق الگوی معروف زیر ساخت رو ساخت خلاصه می گردد؛ وی این دیدگاه ماركس را هم پذیرفت كه تاریخ در قالب اختلاف طبقاتی بهتر فهمیده می شود، با این حال معتقد بود كه ویژگی سرمایه داری از زمانی كه ماركس اولین كتاب خود «سرمایه» رانوشته است تا اندازه ای تغییر كرده است. با توسعه سرمایه داری انحصاری، سرمایه داری وارد مررحله جدیدی (در واقع مرحله نهایی و آخرین آن) شده بود. در شرایط سرمایه داری انحصاری ساختار دو لایه ای در اقتصاد جهان ایجاد شده بود كه مركز غالب، پیرامون كمتر توسعه یافته را استثمار می كند. با توسعه مركز و پیرامون دیگر هماهنگی خودكار منافع بین همه كارگران ایجاد نمی شد. بورژوازی در كشورهای مركز می تواند منافع حاصل از استثمار پیرامون را برای بهبود پرولتاریای انبوه خود بكار گیرد (طبقه كارگر خود را از استثمار بیشتر پیرامون آرام سازد و با پرداخت پول آرام نگه دارد) یعنی طبق تحلیل لنین تقسیم ساختاری بین مركز وپیرامون ما هیت رابطه بین بورژوازی و پرولتاریا هر كشور را تعیین می كند، این توصیف لنین درباره امپریالیسم دو رویكرد نظام جهانی در سیاست جهانی را خاطر نشان می كند:

1- همه سیاست ها چه داخلی چه بین المللی در چارچوب اقتصاد سرمایه داری جهانی بوجود می آید.

2- دولت ها تنها بازیگران مهم در جهان سیاست نیستند، بلكه طبقات اجتماعی از اهمیت بالایی برخوردارند. به علاوه جایگاه كشورها و طبقات در ساختار اقتصاد جهانی سرمایه داری رفتار كشورها را محدود می سازد و الگوهای تعامل و تسلط بین آن ها را تعیین می كند.

مكتب وابستگی امریكای لاتین دیدگاه های لنین را گسترش داد به ویژه آثار رائول پربیش [13]كه معتقد بود كشورهای پیرامون از « نزول شرایط تجارت» رنج می بر ند، به عبارت ساده تر او معتقد بود كه قیمت كالاهای تولید شده بسیار سریع تر از قیمت مواد خام افزایش می یابد و در نتیجه كشورهای پیرامون در وابستگی خود به كالاهای اولیه هرسال، در مقایسه با مركز فقیر تر می شوند.

مهم ترین شخصیت مكتب نظریه نظام جهانی امانوئل والرشتاین [14]است كه از منظر او غالب ترین شكل سازمان اجتماعی همان چیزی است كه او آن را «نظام های جهانی » می نامد؛ تاریخ شاهد دو نوع نظام جهانی بوده است:

1- امپراتوری های جهانی: یك نظام متمركز سیاسی كه قدرت خود را به كار می گیرد تا منابع را از مناطق پیرامون در مناطق مركزی توزیع كند.

2- اقتصاد های جهانی: دراین نظام یك مركز اقتدار سیاسی وجود ندارد بلكه ما مراكز متعدد قدرت را می بینیم كه با یكدیگر در رقابتند؛ منابع با دستور مركزی توزیع نمی گردد بلكه این كار بوسیله بازار انجام می گیرد (ساز وكار توزیع منابع متفاوت ولی تاثیر ویژه هر دو نظام یكسان است یعنی انتقال منابع از پیرامون به مركز)

نظام جهانی مدرن نمونه یك اقتصاد جهانی است.

والرشتاین سرمایه داری را این گونه تعریف می كند « نظام تولید برای فروش در بازار جهت كسب سود واختصاص این سود بر مبنای مالكیت فردی یا جمعی » او معتقد است در بستر این نظام نهادهای خاصی بطور مستمر تولید و باز تولید می شود كه این وضعیت نه تنها به نهادهای اقتصادی كه به صنایع نیز تسری می یابد و برای نهادهای نخستین و همیشگی مانند خانواده، گروه های نژادی و كشورها نیزبه طور یكسان صادق است. طبق نظر والرشتاین هیچ یك از این ها نا محدود نیستند و تا ابد بدون تغییر باقی نمی مانند به بیان دیگر باید رویكرد غیر تاریخی[15] را پذیرفت (ویژگی های نهادهای اجتماعی از لحاظ تاریخی خاص نیست ونه تنها عناصر درون این نهادها كه خود نهادها هم تغییر می كنند و از لحاظ تاریخی محدودند، دارای یك ابتدا، وسط و انتها می باشند.)

نظام جهانی مدرن را می توان درقالب مكان و زمان تشرح كرد:

بعد مكانی برنقش های مختلف سیاسی متمركز است كه از سوی مناطق مختلف درون افتصاد جهانی ایجاد می گردد. لنین در تشریح خود از اقتصاد جهانی علاوه بر مركز و پیرامون منطقه اقتصادی دیگری را اضافه می كند كه شبه پیرامون[16] می نامد، این منطقه در نظام اقتصادی نقش حد وسطی را دارد كه تحت تاثیر منافع اقتصادی مركز است اما از پایه صنعتی فعال و ذاتی خاص خود برخوردار است.

شبه پیرامون به خاطر ماهیت دو گانه نقشی اساسی در اقتصاد و سیاست جهان مدرن بازی می كند. این بخش منبع كار ایجاد می كند و هر نو ع فشار رو به بالا بر كار مزدها را درمركز خنثی می كند و همچنین مكان جدیدی است برای آن دسته از صنایع كه دیگر در مركز سودمند عمل نمی كنند (مثل مونتاژ) همچنین شبه پیرامون نقش مهمی در تثبیت ساختار سیاسی نظام جهانی بازی می كنند.

اتصال این سه منطقه اقتصاد جهانی به یكدیگر براساس رابطه استثماری است و در قالب آن ثروت از پیرامون به مركز كشانده می شود و در نتیجه جایگاه نسبی منطقه پیرامون به شدت تثبیت می شود: ثروتمند، ثروتمندتر و فقیر، فقیرتر می شود.

مركز شبه پیرامون و پیرامون با هم بعد مكانی اقتصاد جهانی را تشكیل می دهند.

ابعاد زمانی تشریح والرشتاین از اقتصا دجهانی ضرب آهنگ دوره ای، گرایش های سكولار، تناقضات و بحران ها هستند كه اگر این ها با ابعادمكانی تركیب گردند خط سیر تاریخی این نظام را تعیین می كنند.

اولین بعد زمانی ضرب آهنگ دوره ای است كه به تمایل اقتصاد جهانی سرمایه داری برای حركت از بین دوره های مكرر قبض و بسط یا به عبارت عامیانه تر رشد و توقف مربوط است عامل این رشد و ركورد هرچه باشد باید مطمئن بود كه نظام را به همان نقطه آغازین برنمی گرداند ما اگر نقطه پایانی هر موج را مشخص كنیم گرایشاتی سكولار را درون این نظام خواهیم یافت(دومین بعد زمانی) كه این گرایشات به رشد و ركود دراز مدت اقتصاد جهان بر می گردد.

سومین ویژگی زمانی نظام های جهانی تناقضات است كه به علت محدودیت هایی است كه به وسیله ی ساختارهای بنیادین ایجاد می گردد و مجموعه رفتارهایی را دركوتاه مدت برای بازیگران مطلوب می سازد و مجموعه رفتار های متفاوت و حتی متناقض دیگر را برای همین بازیگران در میان مدت مطلوب می سازد، مثلا بحران كاهش مصرف كه یكی از تناقضات محسوب می شود زمانی است كه كاراگرنی كه خود تولید كننده تولیدات هستند به علت دستمزد پایین ناشی از افزایش سود برای سرمایه داران قدرت خرید را از دست می دهند؛ یعنی در دراز مدت كاهش دستمزد برای سرمایه دارن كاهش سود محسوب می شود.

از نظر والرشتاین بحران شامل مجموعه بسیار خاصی ا ز شرایط است كه تنها یك بار در طول حیات نظام جهانی آشكار می شود و ان هم موقعی است كه تناقضات تمایلات سكولار و ضرب آهنگ های دوره ای موجود به گونه ای با هم تركیب شوند كه سیستم نتواند به بازتولید خود ادامه دهد، آن گاه بحران خبر از ناكارآمدی نظام موجود و جایگزینی یك نظام جدید می دهد. وی بحران را دوره عدم اطمینان می داند طوری كه هرنوع برون دادی ممكن است (كه ما می توانیم از طریق اقدامات خود برونداد این نظام را تعیین كنیم چون ساختارها قدرت خود را از دست می دهند و اقدامات فردی، جمعی وگروهی دیگر معنایی ندارد).

گرامشیسم[17]

الف- گرامشی

گرامشی ماركسیست ایتالیایی است(1937-1891) كه آثارش درمطالعه اقتصاد سیاسی بین الملل موثراست و در این حوزه مكتب نئوگرامشی یا ایتالیایی همچنان درحال رشد است.

گرامشی كه از بنیان گذاران حزب كمونیست ایتالیا بود اكثر عمر خود را در زندان به سر برد و به همین دلیل تمام آثار فكری او در قالب یادداشت های زندان وی می باشد در زمینه های وسیعی چون سیاست، اقتصاد، فلسفه، تاریخ ونقد ادبی و بدون هیچ دسترسی ای به كتاب، به همین دلیل نوشته های او ناقص و تا حدی مبهم می باشد و بیشتر آنها اشاره كننده اند تا تحلیل كننده.

سوال اصلی گرامشی این بود كه چرا روند پیشبرد انقلاب دركشورهای اروپای غربی اینقدر كند بود؟ برخلاف پیش بینی های ماركس كه معتقد بود انقلاب و سوسیالیسم نخست در كشورهای پیشرفته سرمایه داری رخ می دهد.

گرامشی در پاسخ به این سوال مفهوم هژمونی را بیان كرد؛ این مفهوم به قدرت اشاره دارد اما قدرتی وسیع تر و غنی تر از آن چه كه رئالیست ها به آن معتقدند. هژمونی امروزه در حوزه روابط بین الملل بسیار كاربرد دارد و برای توصیف قوی ترین كشور در نظام بین الملل یا كشوری غالب در منطقه خاص بكار می رود(برای مثال بریتانیا قدرت هژمونیك قرن 19 یا هند هژمون جدید درمنطقه آسیای جنوبی)

گرامشی قدرت را از دیدگاه ماكیاولی می دید به مثابه قنطورس موجودی نیمه انسان نیمه حیوان یعنی تركیبی از جبر و اختیار، وی برخلاف ماركسسیست های سنتی كه تنها قابلیت های زور مدارانه دولت را در نظر می گرفتند و معتقد بودند آنچه كه جلوی شورش اكثریت استثمار و چپاول شده یك جامعه را می گیرد، زور یا ترس از زور می باشد؛ معتقد بود كه این مشخصه ممكن است در جوامع توسعه نیافته نظیر روسیه صدق كند اما در كشورهای توسعه یافته غربی نظام حاكم نه از طریق زور كه از طریق رضایت (اختیار)تقویت می گردد.

گرامشی تجزیه و تحلیل ماركسیستی را بیشتر به پدیده روساخت تغییر داد، به این صورت كه رضایت را هژمونی بیان كرد كه طبقه حاكم آن را تولید و بازتولید می كند. هژمونی با استفاده از نهاد های مدنی، ایدئولوژی غالب را در جامعه نهادینه می كند، به صورت وضعیت غیر قابل تردیدی كه عقل سلیم آن را بپذیرد و ارزش های اخلاقی، سیاسی، فرهنگی طبقه حاكم را طوری می گسترانند كه طبقات زیر دست آن ها را به عنوان عقیده می پذیرند.

نهادهای جامعه مدنی شبكه ای از نهادها و عملكردها در جامعه است كه تا حدی مستقل از دولت است وگروه ها (رسانه ها، نظام آموزشی، كلیساها، سازمان های داوطلب...) و افراد از طریق آن خود را سازماندهی و دیدگاه ها ی خود را به یكدیگر و دولت بیان می كنند. در این تحلیل پدیده های روساخت نیز از درجه اهمیت برخوردار می شوند زیرا شاید ساختار جامعه نهایتاً بازتابی از روابط اجتماعی تولید در مبنای اقتصادی باشد اما ماهیت روابط در روساخت ازاهمیت زیادی /در تعیین میزان استعداد یك جامعه نسبت به تغییر و تحول برخوردار است.

گرامشیست ها در تحلیل ها قائل به نوعی تعامل بین سیاست و اقتصاد می باشند و گرامشی برای توصیف روابط تقویت سازنده متقابل بین روابط اجتماعی- اقتصادی به عنوان مبناو زیر ساخت و اقدامات سیاسی و فرهنگی به عنوان رو ساخت (كه با یكدیگر نظم خاصی را تقویت می كنند) اصطلاح جبهه تاریخی[18] را به كار برد. پیامد دیگر این نوع تحلیل فعالیت سیاسی است یعنی اگر هژمونی طبقه حاكم عامل اصلی در تقویت تسلط آن باشد راه تغییر جامعه به چالش كشیدن آن هژمونی می باشد طوری كه با مبارزه ضد هژمونیك[19]در جامعه مدنی هژمونی حاكم رو به تحلیل رود و بلوك تاریخی دیگری ساخته شود.

ب- كاكس؛ تجزیه وتحلیل نظم جهانی

رابرت كاكس كانادایی تلاش نمود تا با وسعت دادن به برخی تفكرات گرامشی در بستر جهانی، افكار او را بین المللی كند. وی رویكردی گرامشیانی تدوین كرد كه شامل انتقاد از نظریه های غالب روابط بین الملل واقتصاد سیاسی بین الملل بود.

كاكس معتقد بود « نظریه همواره برای شخص خاص و هدفی خاص است ». این دیدگاه دیدن جهان از منطق ماركسیستی و گرامشیانی است، به این معنا كه اگر عقاید و ارزش ها بازتابی از مجموعه روابط اجتماعی خاص است پس همان طور كه این روابط تغییر پذیرند، ارزش ها و عقاید نیز تغییر پذیرند و به همین دلیل دانش نیز برخلاف عقاید رئالیست ها نمی تواند عینی وبدون زمان باشد و همچنین نمی توان میان واقعیت و ارزش ها تمایز مشخصی قائل شد چون همه تحلیل گران دانسته ونادانسته ارزش های خود را در تجزیه وتحلیل هایشان وارد می كنند. كاكس می گوید كه باید در نظریه ها و عقاید كسانی كه مدعی هستند نظریه هایشان عینی و فارغ از ارزشند دقت كرد وپرسید این ها برای چه كسی و چه چیزی و در راستای چه هدفی است؟

به نظر كاكس نظریات نئو رئالیست ها برای و در خدمت منافع كسانی است كه بر اساس نظم موجود پیشرفت می كنند (ساكنان كشورهای توسعه یافته به ویژه نخبگان حاكم) كه هدفشان چه آگاهانه چه نا آگاهانه مشروعیت بخشیدن به وضع موجود می باشد طوری كه شكل كنونی روابط بین الملل را طبیعی و تغییرناپذیر جلوه می دهند تا به هدف خود دست یابند. (تقویت هژمونی حاكم در نظم جهانی) این نظریات معیارهای نظم موجود را می پذیرد و كمك می كند كه نظام نا عادلانه و ظالمانه مشروعیت یابد (نظریه های حل مسائل)

كاكس معتقد است كه هژمونی برای تقویت ثبات و استمرار حوزه بین المللی به همان اندازه اهمیت دارد كه در سطح داخلی مهم است برطبق نظر وی قدرت های حاكم بر نظام بین الملل نظم جهان را به گونه ای شكل داده اند كه در راستای منافع شان است واین نظم را نه تنها در راستای توانایی های قهری خود به دست آورده اند بلكه آنها رضایت گسترده ای را برای وجود چنین نظمی ایجاد كردند كه كه حتی آنهایی كه از این نظم متضرر می شوند نیز احساس رضایت كنند.

كاكس دو هژمون را مورد تجزیه تحلیل قرار می دهد كه عقیده حاكم و هژ مونیك آنها تجارت آزاد بوده است یعنی ایالات متحده و بریتانیا و معتقد است این ادعا كه چنین نظامی برا ی همگان سود مند است چنان درجهان بطور گسترده پذ یرفته شده است كه جایگاه عقل سلیم را یافته است، در حالی كه واقعیت این است كه اقتصاد آزاد به نفع هژمون است كه به عنوان تولید كننده موثر در اقتصاد جهانی می تواند كالایی تولید كند كه در همه بازارها تا زمانی كه آنها به آن دسترسی دارند رقابت كند در حالی كه منافع آن برای مناطق پیرامون آن طور كه باید مشخص نیست و بسیاری معتقدند كه تجارت آزاد مانعی برسر راه توسعه اقتصادی و اجتماعی آن هاست.

به هر میزان یك دولت بتواند هژمونی خود را تولید و بازتولید نماید نشان دهنده میزان قدرت آن است برای مثال موفقیت امریكا در جلب پذیرش نئولیبرالیسم درجهان بعنوان هژمونی حاكم، اما كاكس پیش بینی می كند كه حاكمیت نظم موجود جهانی دچار چالش می شود زیرا به گفته ماركس سرمایه داری به دلیل تناقضات اجتناب ناپذیرش اساساً نظام بی ثباتی است، آینده نگری متفكرانی نظیر كاكس تركیبی از « بدبینی خٍرد »[20] و « خوش بینی آینده »[21] است.

نظریه انتقادی[22]

نظریه انتقادی كه درسالهای اخیر تاثیرآن بردانش روابط بین الملل آشكار شده است، مكتب فكری موثری در حوزه تلاش های دانشگاهی می باشد كه شامل طیف گسترده ای از مباحث زیبایی شناسی، روان شناسی تا جامعه شناسی واخلاق است و مشتركات زیادی در هم پوشانی اصطلاحاتش با رویكردهای گرامشیانی در مطالعات سیاست بین الملل دارد. درواقع نظریه انتقادی و گرامشیسم هردو از دل سنت ماركسیستی برآمدند كه در این سنت سوال اصلی این بود: چرا خوش بینی نسل قبلی كه به تغییر آزاد سازنده محتوم بود به طور فاجعه آمیزی نادرست درآمد؟[23]

البته بین این دو رویكرد دردغدغه های ذهنی متفكرینشان و حوزه تمركزشان تفاوتهای آشكاری وجود دارد؛ متفكران تحت تاثیر گرامشی بیشتر خود رابه مباحث مربوط به اقتصاد سیاسی جهانی وابسته می دانند اما نظریه پردازان انتقادی با مسائل مربوط به جامعه وامنیت بین المللی درگیرند.

نظریه انتقادی از آثار مكتب فرانكفورت است این مكتب شامل گروهی از متفكرین بااستعداد بود كه دردهه 1920 و1930شروع به فعالیت كردند وبا قدرت گرفتن حزب نازی با عنوان جناح چپ یهودیان آلمانی مجبور به تبعید شدند، از چهره ای سرشناس نسل اول این مكتب از هوركهایمر، آدورنو و ماركوزه می توان نام برد ودر نسل دوم یورگن هابرماس مشهورترین نظریه پرداز اجتماعی معاصر است. البته دغدغه های فكری اینان تا حدودی با ماركسیسم متفاوت است زیرا نمی خواستند به تجزیه وتحلیل بیشتر مبنای اقتصادی جامعه بپردازند و بیشتر به مسائلی نظیر فرهنگ، بوروكراسی، مبنای اجتماعی و ماهیت اقتدار گرایی، ساختار خانواده و بررسی مفاهیمی مانند خرد و خرد گرایی نظریه های شناخت متمركز بودند و نیزبه تحلیل نقش رسانه های جمعی (آنچه كه خود صنعت فرهنگ می نامیدند) می پرداختند. آنچه آنها شدیدا نسبت به آن در تردید بودند این بود كه آیا پرورلتاریا درجامعه كنونی از توان لازم برای تغییر آزاد سازنده برخوردار است یا خیر؟زیرا كه طبقه كارگر با ظهور فرهنگ جمعی و افزایش مصرف، جذب آن شده و دیگر تهدیدی برای آن به شمار نمی آید. به گفته ماركوزه «یك جامعه تك بعدی است كه اكثریت افراد آن نمی توانند جایگزین دیگری تصور كنند».

آزاد سازی دغدغه اصلی ماركسیستها ست اما این مفهومی نا مشخص ومبهم است؛ نسل اول نظریه پردازان انتقادی آزاد سازی را در غالب آشتی با طبیعت معنا می كنند كه این طرح در تضاد آشكار با بیشتر رویكردهای سنتی ماركسیست قرار می گیرد. از نظر ماركسیست های سنتی آزادسازی به فرآیندی اطلاق می شودكه بشریت تسلط بیشتری برطبیعت پیدا می كرد، اما هورك هایمر، ماركوزه و آدورنو معتقد بودند كه تسلط سریع بشریت برطبیعت به بهای سنگینی به دست آمد زیرا نوع نظم ذهنی مورد نیاز برای غلبه بر طبیعت به آسانی تحت تسلط انسان های دیگر قرار می گیرد و بشر را از احساسات تهی می كند عقاید مكتب فرانكفورت در این موضوع با قسمت هایی از جنبش سبز معاصر هم خوانی دارد.

از نسل معاصر این مكتب، هابرماس آزادسازی را نه در پایه اقتصادی كه درحوزه ارتباطات و گفتگو قرار می دهد و نقطه محوری بحث های او در این است كه مسیر آزادسازی از طریق رادیكال دموكراسی هموار می گردد، یعنی نظامی كه در آن گسترده ترین مشاركت ممكن نه تنها از طریق كلام بلكه از طریق عمل و شناسایی فعال موانع و شناسایی فعال مشاركت و غلبه برآنها به وجود می آید. او مشاركت را تنها در مرزها ی یك كشور خاص محدود نمی كند.

اندرو لینك لیتر یكی دیگر از نظریه پردازان مكتب انتقادی آزادسازی را فرآیندی می داند كه طی آن مرزهای دولت حاكم اهمیت اخلاقی و معنوی خود را از دست می دهند. از زمان ایجاد نظام بین المللی حاضر(سال 1648 و امضای قراردادوستفالی) مرزهای دولت به عنوان یك مرز اخلاقی عمل كرده است كه این وضعیتی غیر قابل دفاع می باشد و هدف حركت به سوی وضعیتی است كه در آن شهروندان با غیر شهروندان وظایف و تعهدات مشابه با شهروندان خود دارند كه البته رسیدن به این وضعیت نیازمند تغییر همه جانبه نهادهای حاكمیتی موجود است كه اصطلاح فنی این وضعیت نققد درونی نام دارد براین مبنا لینك لیتر گسترش اتحادیه اروپا را نمایانگر تمایل فزاینده یا آزاد سازننده در سیاست جهانی معاصر می داند (نمونه ای از نهاد حكومتی پساوستفالی).

نئوماركسیسم[24]

شامل كسانی می شود كه عقایدخود را به طور مستقیم از نوشته های ماركس برداشت كرده اندو سعی كرده ا ند كه عقاید ماركس را كه به وسیله نسل های بعد از او فراموش شده و یا به خوبی تفسیر نشده، مورد بازبینی قرار دهند. دو تن ازمهم ترین این افراد بیل وارن و جاستین روزنبرگ می باشد:

الف- امپرایالیسم و ظهور سرمایه داری جهان سوم:

ماركس علاوه بر نكوهش جامعه غیر بشری سرمایه داری از نیروی عظیم آن نیز به خوبی آگاه بودو مطابق با مانیفس كمونیسم سرمایه داری را مرحله ضروری توسعه بشری می دانست؛ سرمایه داری از طریق توسعه ظرفیت های ثمربخش جامعه هم اقتصادی را بنیان می نهاد كه برپایه آن یك جامعه آزاد شده بوجود می آمد و هم تضاد شدید طبقاتی را ایجاد می كرد كه البته به عنوان كاتالیزوری برای تغییر شكل عمل می كرد و به همین دلیل ماركس ترویج سرمایه داری از سوی قدرت های بزرگ در مستعمرات را تحولی مثبت ارزیابی می كرد، مرحله ای از تاریخ جهان كه البته همراه با غم و اندوهی اجتناب ناپذیربود تا نهایتا نظمی سوسیالیستی برجهان حاكم شود.

لنین عقاید ماركس را رد نمی كرد اما معتقد بود ماهیت سرمایه داری از قرن بیستم تغییر یافته است و در مستعمرات حالت قهقرایی دارد و دیگر نقش پیشرفت كننده ای ندارد، از نظر او امپرایالیسم هم بالاترین مرحله سرمایه داری و هم آخرین مرحله آن به شمار می آید كه بیل وارن ماركسیست انگلیسی این دیدگاه را نمی پذیرفت ومعتقد بود لنین هم از لحاظ عملی وهم نظری دچار اشتباه شده است؛ وی امپریالیسم را پیشگام سرمایه داری دانست نه بالاترین مرحله آن، وارن برای تقویت دیدگاه خود به بررسی عمیق توسعه سرمایه داری در برخی كشورهای جهان سوم پرداخت.

او معتقد بود كه استعمار در سه شكل پیشرفت های قابل توجهی در زمینه رفاه مادی در سراسرجهان ایجاد كرده است: مراقبت بهداشتی، آموزش بهتر ودسترسی بیشتر به كالاهای مصرفی كه هركدام از اینها در ایجاد بنیانی برای شكل گیری نیروهای تولید در درازمدت از اهمیت بالایی برخوردار است. علاوه براین او معتقد بود كه در دوران پسااستعماری در زمینه پیشرفت و توان تولیدی كشورهای جهان سوم رشد چشمگیری بوجود آمده است كه این روند نابرابر بوده و برنده وبازنده هایی داشته است كه البته چنین بی نظمی هایی جزء ذاتی توسعه سرمایه داری محسوب می شود. در مجموع وارن معتقد است تصویر شمال جنوب كه از سوی نظریه پردازان وابستگی و نظام جهانی ترسیم شده تصویری ناقص است، قطعا گسترش سرمایه داری در سراسر جهان هزینه های خودرا داشته است اما بر خلاف نظر بسیاری از متفكران به «گسترش عدم توسعه »منتهی نشده است وی با اشاره مستقیم به نظریات ماركس می گوید ما نباید در شرایطی كه توسعه سرمایه داری سطوح تولید را افزایش می دهد و پیشرفتهای مادی مطابق با استانداردهای زندگی ایجاد می كند مخالف سرمایه داری باشیم زیرا این بخشی از ماموریتهای تاریخی سرمایه داری برای تغییر شرایط وانتقال به سوسیالیسم می باشد. البته نظریات وارن با توجه به آمار بانك جهانی كه نمایشگر بدبختی فزاینده كشورهای جهان سوم است جای بحث دارد اما همانطور كه اومعتقد بود امپریالیسم بالاترین مرحله سرمایه داری نبود بلكه طلیعه ای بود كه شیوه تولید سرمایه داری از طریق آن از مركز(اروپا) به سراسر جهان گسترش یافت و به دنیای جهانی شده سرمایه داری امروز منتهی شد.

وارن این عقیده اكثر نئوماركسیست هارا نپذیرفت كه ارتباط با سرمایه داری برای بیشتر كشورهای جهان سوم زیان بخش است، وی معتقد بود با این رویكرد دیدگاه كلیدی ماركس در نقش سرمایه داری برای فراهم كردن زمینه تغییرشكل سریع اجتماعی را نادیده می گیریم.

ب - سرمایه داری و روابط اجتماعی جهانی:

جاستین روزنبرگ مدافع شكل گیری یك نظریه روابط بین الملل كه نسبت به ویژگی متغییر جهان سیاست حساس است، می باشد. وی منتقد دیدگاه غیر تاریخی و نامحتوم نظریه رئالیسم درروابط بین الملل می باشد واستدلال می كند كه ما یك نظریه نیاز داریم كه دلایل تاریخی از چگونگی گسترش روابط بین الملل را ارائه بدهد.

روزنبرگ معتقد است ویژگی روابط تولید به كل جامعه رخنه می كند و حتی روابط بین دولت ها را فرا می گیرد و به همین دلیل برای بررسی روابط بین الملل باید شیوه های تولید و به ویژه روابط تولید را بررسی كرد و تغییرات در روابط بین الملل تنها با تحلیل روابط اجتماعی كه بیانگر شالوده اساسی آن هاست قابل بحث است.

روزنبرگ دو مفهوم اصلی در نظریه پردازی رئالیسم یعنی حاكمیت و هرج ومرج را به وسیله اندیشه های ماركس مورد ارزیابی قرار می دهد و معتقد است كه این دو مفهوم از ویژگی های جامعه سرمایه داری می باشد نه روابط بین الملل؛ سرمایه داری شیوه ای را منعكس می سازد كه در آن، دولت از فرایند تولید تحت سرمایه داری جدا می شود و نقش كاملا سیاسی پیدا می كند، اگرچه دولت ها در تنظیم تولید شركت دارند اما به دنبال دخالت مستقیم در مرحله ارزش افزوده و سود نمی باشند در حالی كه درگذشته دولت ها مستقیم در تولید نقش داشتند، اما اكنون با جدایی حاكمیت ارزی و تولید، شركت های سرمایه داری می توانند بین المللی و خارج از كنترل دولت ها به فعالیت بپردازند، بنابرین وضعیت كنونی تحول نوین و مهمی در تنظیمات احتماعی محسوب می شود.

روزنبرگ همچنین استدالال می كند تحلیل ماركس از سرمایه داری، هرج ومرج را نیز شامل می شود و هرج و مرج ویژگی مهم تولید یه شیوه سرمایه داری است وهمه كارگران و سرمایه داران در شرایط رقابت به سر می برند، و هرج ومرج بیشتر از آنكه ویژگی فرا تاریخی روابط بین دولت ها محسوب شود جزء ذاتی روابط اجتماعی در قالب شیوه تولید سرمایه داری محسوب می شود.

ج- نظریه های ماركسیستی روابط بین الملل وجهانی شدن

اگر جهانی شدن را به روندی اطلاق كنیم كه در آن همه نوع تعاملات اجتماعی به طور روز افزون و بدون توجه به مرزهای ملی یا كشورها رخ می دهد و درنتیجه آن دنیا به «حوزه اجتماعی نسبتا بدون مرز » تبدیل شده است و روند های خاصی كه از آنها به عنوان مشخصه جهانی شدن یاد می شود شامل موارد ذیل باشد:

یكی شدن روز افزون اقتصاد ملی، آگاهی فزاینده از بهم پیوستگی بوم شناختی با گسترش شركت ها جنبش های اجتماعی و نهادهای بین دولتی كه درسطح جهانی عمل می كنند و انقلاب ارتباطی كه درگسترش آگاهی های جهانی بسیارموثر بوده است.

دراین صورت ماركسیستها اعتقاد دارند كه این موضوع چیز جدیدی نیست وتدام روند هایی است كه به دنبال توسعه سرمایه داری ایجادشده است، به عقیده آن ها جهان برای مدت طولانی تحت سیطره موجودیت واحد و منسجم اقتصادی وسیاسی (نظم سرمایه داری جهانی) بود كه به طور تدریجی كل بشریت را به چنگ آورد و اقتصادهای ملی چنان در هم ادغام شدند كه حتی ماهیت آنها به جایگاهشان در اقتصاد جهانی سرمایه داری بستگی دارد، رشد شركتهای چندملیتی و حتی جنبش هایی كه مخالف نظم سیاسی، اقتصادی موجودند نیز پدیده تازه و نوینی نیست و تنها چیزی كه جدید است آگاهی روز افزون از این مناسبات است و تحول ارتباطات نیز آخرین تجلی گرایش طولانی مدت تحت شرایط سرمایه داری بوده است كه در آن زمان و مكان به طور روز افزون فشرده می شود.

نهایتا ماركسیست ها تا اندازه ای به تاكید اخیر بر مفهوم جهانی شدن بدبین هستند و آن را به عنوان ابزاری ایدئولوژیك جهت توجیه كاهش حقوق كارگران و كاهش ارائه خدمات رفاهی مورداستفاده آنها می دانند.

فهرست منابع:

- I طلوعی، محمد؛1372؛ فرهنگ جامع سیاسی؛ تهران؛ انتشارات نشرعلم، انتشارات سخن

II- بیلیس،جان؛ اسمیت، استیو؛ 1383؛ نظریه های ماركسیستی روابط بین الملل؛ چهانی شدن سیاست: روابط بین الملل در عصر نوین جلد اول؛ مترجم راه چمنی، ابوالقاسم؛ تهران؛ انتشارات موسسه فرهنگی مطالعات و تحقیقات بین المللی ابرار معاصر تهران

مریم مزروعی

نرم افزار موبایل ایلنا
ارسال نظر