کد خبر: 53562 A

یکی از آزادگان سرافراز کشورمان با بیان خاطره‌ای به معجزه سربندی که جانش را از مرگ نجات داده بود، اشاره کرد.

یکی از آزادگان سرافراز کشورمان با بیان خاطره‌ای به معجزه سربندی که جانش را از مرگ نجات داده بود، اشاره کرد.

به گزارش ایلنا، سایت بلاغ نوشت: رشادت و شهادت طلبی رزمندگان اسلام در هشت سال دفاع مقدس به ویژه آزادگان که شجاعانه و مظلومانه با ایستادگی و جانفشانی تمام شکنجه های مزدوران بعثی را تحمل کرده تا ملت رشید ایران امروز سربلند در جهان پایدار بماند بر کسی پوشیده نیست.

ذکر خاطراتی از دوران اسارت این عزیزان نه تنها سبب یادآوری رشادت های مدافعان اسلام می گردد بلکه میتواند در انتقال فرهنگ ایثار و شهادت در جامعه نقش بسزایی داشته باشد. خاطره ای که می‌خوانید از آزاده سرافراز ذبیح الله نورزاد از لشکر 25 کربلا عضو گردان یا رسول الله (ص) است.

سال 67 در منطقه شلمچه در حالی که مجروح بودم به همراه 7 نفر از همرزمانم اسیر شدم.وقتی دشمن به سراغ ما آمد با وضع جراحتی که در بدن داشتیم همه ما را به صف کرد من جز سه نفر آخری بودم که در ستون قرار گرفتم. دستهای ما را باسیم تلفن محکم بستند. در همین هنگام فرمانده بعثی آمد که همه سربازان به او احترام گذشتند همان لحظه حضور شروع کرد به زدن بچه ها،یک سرنیزه هم دستش بود که گذاشت زیرچانه یکی از بچه ها طوریکه چشم در چشم همدیگر شده بودند و در دلم گفتم خدایا تو کمک کن به این رزمنده آسیبی نرساند.در همین حین با زبان عربی کلماتی می گفت که ما متوجه نشدیم.که بعد از تهدید آن رزمنده با سرنیزه چنان به پشت من زد که یادم هست حالتی به من دست داد که حتی آه هم نتوانستم بکشم و به پهلو افتادم.

فرمانده بعثی ها که رفت، سرباز عراقی که کنارم ایستاده بود مرا بلند کرد سیم تلفنی که با آن دستهایم را بسته بودند را باز کرد و با کمک های اولیه،کتفم که زخمی شده بود را پانسمان کرد و در حین پانسمان جملاتی را آهسته به زبان میآورد که متاسفانه متوجه نشدم.

سربازها اسلحه ها را مسلح کردند و به خط شدند بعد مجروحین را که در بین آنها وضعیت من از همه بدتر بود چون خون زیادی از من رفته بود را از بقیه همرزمانم که سالم بودند جدا کردند. هنگام جدا شدن به هم می‌گفتیم بچه ها ظاهرا به پایان خط رسیدیم.در آن لحظات دست هایمان را بهم دادیم و شهادتین را گفتیم حالت وصف ناپذیری برا ی همه بچه ها بوجود آمد و همگی آماده شهادت بودیم اما بعد از چند دقیقه این حال دوام نداشت که ما را حرکت دادند که سوار ماشین حمل اسرا بشویم.

در حال حرکت به پشت خط یکی از بچه ها رو کرد و به من گفت: آقا ذبیح هنوز پیشانی بند به گردنت هست؟ یک پیشانی بند یا حسین شهید به گردنم بسته بود.

دوستم گفت: اگر عراقی ها پیشانی بند را به گردنت ببینند تو را سالم نمی گذارند، شانس آوردی تا حالا متوجه نشدند.

گفتم با این دستان بسته حالا چطور این پیشانی بند را باز کنم آنهم با سه سربازی که چشم از ما بر نمی دارند.

یکی از بچه ها با دیدن این حالت گفت، ذبیح و جعلنا بخوان تا بچه ها با دهان این پیشانی بند را باز کنند.شروع کردم به وجعلنا خواندن که یکی از بچه ها پیشانی بند را باز کرد و دهان به دهان چرخید تا از خودرو به بیرون انداختند.

به راستی که پیشانی بند «یا حسین شهید» معجزه کرده بود از طرفی نگذاشت که فرمانده بعثی با داشتن سرنیزه مثل مابقی اسرا با من رفتار کند که سرنیزه را برگلویشان می گذاشت و آنا را تهدید می کرد و هم اینکه اگر دشمن بعثی پیشانی بند را میدید بی شک مرا زنده نمی گذاشت.

نرم افزار موبایل ایلنا
ارسال نظر